من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

از کتاب "راویه":


باید خودم ترمیم می کردم، هر اتفاقی را که می افتاد
من صوفیِ بی نوچه ای بودم، هرگز نگفتم هر چه بادا باد

آنقدر افتادم که فهمیدم: صوفی گری تقدیر مریم نیست
باید یهودا می شدم گاهی، با این همه عیسای مادرزاد

بعد از تناقض های بی وقفه، هر لحظه حتماً در دو جا هستم
هم در جهالت مسکنت دارم، هم می نشینم جای استعداد

تا شعر درمانم کند، گفتم، بعدش نوشتم، بعد هم خواندم
من زندگی را خرجِ او کردم، دیگر نمی دانم چه باید داد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۲

کتاب راویه


از کتاب "راویه":


تصور می کنی گاهی که شاید بی زبان باشد
ولی حتماٌ به وقتش می تواند داستان باشد

ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن
قضاوت می کند بی آنکه عدلی در میان باشد

جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش
که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد

خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ
گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد

شکایت های من شهری پریشان است و بی قانون
که اینجا جای طرحش نیست، شاید آن جهان باشد


مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۴


به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، محمدعلی بهمنی شاعر، غزل‌سرا و منتقد شعر، یادداشتی درباره کتاب دایره سروده مریم جعفری آذرمانی در اختیار این خبرگزاری قرار داده است. متن یادداشت به شرح زیر است:
 
«کتاب خانم آذرمانی نقطه آغازی است که به راحتی می‌توان درباره حضور و تاثر این شاعر توانا صحبت کرد. خانم آذرمانی تنها شاعری است که من همیشه شعرهایش را با شوق و احترام می‌خوانم. چون برایم مسجل شده است ایشان تاثیرگزارترین شاعر زمانه ماست که می‌تواند تاثیرهایی برای آینده شعرها و حتی نسل‌های بعد از ما داشته باشد.
 
انسان باید از عمق کارهای خانم آذرمانی کشفی داشته باشد چون نگاه نشده یا حداقل کمتر شده‌ای به خود ساختار دارد. او به‌گونه‌ای می‌سراید که برای انسان نگاه خاصش مسجل می‌شود. آذرمانی هم گذشته را به شکلی پشت سرش می‌گذارد و هم آینده رادعوت می‌کند. او می‌داند شعر یعنی چه، چگونه می‌شود ماندگار شود و چگونه می‌توان در این روزگار وظیفه خود را نسبت به شعر ادا کرد. این باوری است که من نسبت به اشعار ایشان دارم و هرچه بیشتر کارهایشان را می‌خوانم بیشتر به این باورمندی می‌رسم.
 
خوشبختانه این بانوی بزرگوار چون خودش را از دیگران دریغ نمی‌کند شعرش بلافاصه بر دیگران تاثیرگذار است و پای رسالتی که دارد، ایستاده است. کتاب‌هایش نیز مرتب چاپ می‌شود، فقط می‌ماند این که کسی که می‌خواهد شعر زمانه خودش را بشناسد دفترهای ایشان را بخواند. اگرچه این اتفاق در زمانی خود شاعر رخ ندهد -مانند بسیاری از بزرگان شعر ما که در طول روزگاران شناخته شدند-، ایشان برای نسل‌های بعد هم تاثیرگذار خواهد بود.
 
اما درباره «دایره»؛ تمام نکاتی که پیشتر ذکر شد را می‌توان در تک‌تک مجموعه‌های ایشان به شکلی یافت. نمی‌خواهم بگویم این مجموعه برتری‌ای بر کارهای دیگرش دارد. نه!‌ اما جاریست مثل مجموعه‌های دیگر.
 
ایشان پیش از این که این کتاب نامزد جایزه شعر پروین شود جوایزی برده بودند. البته جوایزی که ایشان برده‌اند سهم مسجل‌شان است، چیزی نیست که آدم تعجب کند. اگر واقعاً بخواهیم یک نگاه کاشف به شعر روزگار خودمان داشته باشیم شعر ایشان حقش است که مقام بیاورد ولی مقام اصلی که ایشان به دست می‌آورد، فرداهاست.
 
ممکن است خودشان هم توجه زیادی به تاثیرشان نداشته باشد، چون خودش را ایثار می‌کند و نمی‌خواهند جایگاهی برای خودشان جفت‌وجور کند. بله به‌درستی جایزه اصلی ایشان فرداهاست. نسل‌های بعدی که می‌دانند در این نسل چه کسی حضور داشته‌اند، مثل ما که به نسل‌های گذشته‌مان افتخار می‌کنیم؛ به چند عزیز که ماندگار شدند و همچنان ماندگار خواهند بود. واقعاً ایشان هم این‌گونه هستند.
 
با همه این وجود من معتقدم خانم آذرمانی باید فرصتش را بیشتر روی شعر خودش بگذارد تا بررسی کارهای دیگران. آنچه که می‌ماند خودش است نه کارهایی که بررسی می‌کند. ولی واقعیت این است که روی کار منتشر شده که نگاهی به شعر و شاعران روزگار بیندازیم؛ کاشف‌ترین نگاه‌ها، نگاه خود ایشان است.
 
در پایان باید بگویم انشاالله اشعار ایشان آموزه‌ای برای نسل خودمان و جلوه‌ای برای نسل‌های بعد باشد. برای من مسجل است که اگر این شاعر جوان کارش را ادامه بدهد افتخاری نصیب شعر ما خواهد شد.

محمدعلی بهمنی اسفند 1395»
 
«دایره» (پنجاه غزل نو) سروده مریم جعفری‌آذرمانی، به بهای 7000 تومان توسط انتشارات فصل پنجم منتشر شده است.  مریم جعفری‌ آذرمانی که با مجموعه شعر «دایره» برگزیده بخش شعر بزرگسال هفتمین جایزه ادبی «پروین اعتصامی» شده است، پیش‌تر در دوره سوم این جایزه با کتاب «پیانو» برگزیده شده بود.

منبع: خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)

تاریخ انتشار : جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۶



  • ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۱۳

از کتاب "صدای ارّه می‌آید":

 
گل از گل‌ها شکفت و رنگ جدول‌ها بهاری شد
به دستِ کارگرها در حواشی سبزه‌کاری شد

زمستان رفته و مثل ذغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد

عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم می‌زنم: «مردم! جهان از خون اناری شد،

چه باغی می‌شکوفد از گلوگاهِ مسلسل‌ها؟
چه دریایی اگر سرچشمه‌ها از زخم جاری شد؟»

نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد

 مریم جعفری آذرمانی

  • ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۹

از کتاب "ضربان":


اگر زمان و مکان فکر جان من باشند،
ستاره‌ها همه در آسمان من باشند،

سخنورانِ جهان پشت هر تریبونی
به غرب و شرق اگر هم‌زبان من باشند،

زمین و جمعیتِ آن چهار چشم شوند
و روز و شب نگران جهان من باشند،

جَهول و عاقل و دیوانه و روانکاوش
همیشه مستمع داستان من باشند،

به احترام جنونی که در من است، اگر
فقط مواظب روح و روان من باشند،

علاج این همه تنهایی‌ام نخواهد شد
اگر تمام زنان خواهران من باشند.


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۳

از کتاب "راویه":


عجوزه اهل قلم شد که دلپسند شود
بساطِ هرچه از آن کِیف می کنند شود

گریم کرد لب و گونه و دماغش را
که مثل صورتِ دلقک بگو بخند شود

چنان که تا به قیامت محالِ ممکنِ اوست
که از صداقتِ آیینه بهره مند شود

عجوزه دیو و پری نیست، خوابِ یک جادوست
امید نیست که درگیرِ قید و بند شود

زنی که سوخته در آرزوی مرد شدن
چگونه از سرِ خاکسترش بلند شود؟

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۴

انجمن علمی دانشجویی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه الزّهرا برگزار می کند:


نقد اشعار حسین منزوی

با حضور مریم جعفری آذرمانی

با نظارت دکتر مریم حسینی

شنبه هفتم اسفند، ساعت سه تا پنج عصر

دانشگاه الزّهرا، سالن حورا

(ورود برای عموم آزاد است)



  • ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۹

از کتاب "راویه":


وقتِ آرایشِ من گذشت و... بعد از آن خنده ام هم نیامد
روی این صورتِ بی گریمُر، رنگ و ونگی به جز غم نیامد

خواستم دست کم یک اپیزود، واقعاً عاشقم باشی... امّا
هرچه رد کردم آهنگ ها را، باز هم «جانِ مریم» نیامد

زن شدم بلکه در نقشِ حوّا، روی صحنه بهشتی بسازم
کفشِ رقصیدنم مُندرس شد، هیچ کس مثل آدم نیامد

روزها را ـ غم انگیز ـ بشمار، ضرب در سنّ بیداری ام کن
در سی و هفت سالِ گذشته، شب سگی بود خوابم نیامد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸


از کتاب "تریبون":

با احتسابِ چند مژه در خطای دید
از دست‌خطّ دادستان شاکی‌ام شدید

در گیر و دار توطئه‌ی الکنِ سکوت
دیدن شهادت است به چشمِ منِ شهید

آوار، کورمال خزید از شیار سقف
دیوارِ وصله وصله‌ی این خانه را ندید

این انزوای تلخ که با چای می‌خورم
از دوستانم است که الطاف‌ِشان مزید

آن‌قدر هم که حدس زدی افتضاح نیست
گاهی کمی مبالغه هم می‌کنم «وحید»!


مریم جعفری آذرمانی

  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۶

کتاب راویه


از کتاب "راویه":

رییسِ بی هنران در نهادِ بی بنیاد
همیشه منطقش این است: هرچه بادا باد!

خدا نکرده مبادا بفهمی آینه چیست
در این اداره درآمد ندارد استعداد

میانِ سمفونیِ خرچ خرچِ ماشین ها
ببین صدایی از انسان نمانده است به یاد

چه خارها که درختانِ معتبر شده اند
چقدر گل که پلاسید و زیر پا افتاد

اگر مخاطبِ خود هم نباشم، آخر سر
به شعر من چه کسی اعتبار خواهد داد؟

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۲


چطور می‌شود شاعران حقیقی یک کشور را شناخت؟


مریم جعفری آذرمانی


(منتشر شده در روزنامه بامداد جنوب، 6/11/1393)

     چطور می‌شود شاعران حقیقی یک کشور را شناخت؟ منظور کسانی نیستند که به طور عمومی فعالیت ادبی دارند و شعر هم می‌گویند، بلکه منظور شاعرانی هستند که تمام زندگی‌شان را و یا دست‌کم مقطع مهمی از زندگی‌شان را مثلاً جوانی‌شان را وقف شعر کرده‌اند. به عبارت دیگر چه کسی صلاحیت این را دارد که ادبیات جدید یک سرزمین را اول به مردم آن سرزمین و در مرحلۀ بعدی به دیگر کشورها معرفی کند؟ شاید در نگاه اول، عقل حکم کند که در جواب بگوییم خب معلوم است متخصص و صاحب‌نظر ادبیات باید این کار را بکند، بعد که بپرسیم متخصص ادبیات کیست، احتمالاً باید گفت: استادان دانشگاه و در میان شاعران، حتماً پیش کسوتان یا به قول داستایوفسکی پیران قوم!
     اما واقعیت این است که هیچ کدام از این دو گروه عموماً تصویر درستی از فعالیت‌های جدید ادبی در کشور خودشان ندارند. متأسفانه استادان دانشگاه عموماً بدون آنکه مقصر باشند (چون اصلاً فرصتی ندارند)، دقیقاً سواد ادبیات معاصرشان در حد تبلیغاتی است که از تلویزیون و رادیو و تریبون‌های برخی نهادهای دولتی می‌شنوند، وگرنه استادانی که اصلاً کاری به ادبیات معاصر ندارند، خدمات بسیار مهم‌تری به ادبیات می‌کنند، زیرا خودِ بررسی ادبیات کلاسیک هنوز بسیار جای کار دارد. اما معمولاً وقتی استادی ادعای شناخت ادبیات معاصر دارد، ممکن است آنقدر آدرس اشتباه به دانشجویان بدهد که گاهی دیدن بعضی از پایان‌نامه‌های دانشگاهی بسیار تأسف برانگیز است، زیرا نه لزوماً شاعران و نویسندگانِ درجه اول را، بلکه صرفاً شاعرانِ تبلیغ شده از سوی تریبون‌های مشخص، مورد بررسی قرار می‌گیرند. در میان پیش‌کسوتانِ شعر و ادبیات هم معدود کسانی هستند که بخت و انرژی آن را داشته‌اند که در مجامع مختلف ادبی حضور داشته باشند یا با شاعران جوان مرتبط باشند و اکثراً از شعر جوان‌ترها خبر ندارند و البته این شاید امری طبیعی باشد.
     حالا تصور کنید در این وضعیت که اهالی فرهنگ یک سرزمین شناخت ناقصی از شاعران سرزمین خودشان دارند، یک فرد خارجی بخواهد شعر ایران معاصر را بشناسد! اولاً معدود پیش آمده که شعر شاعری مثل حسین منزوی، درست و حسابی (با توجه به جایگاه شاعری‌اش میان شاعران معاصر) معرفی شده باشد و اصلاً هنوز بسیاری از مخاطبان هم‌زبانش (سوای جامعه ادبی) هم ممکن است یک غزلسرای جوان را که اهمیت ادبی آثارش اصلاً با آثار حسین منزوی قابل مقایسه نیست، بشناسند و اسم منزوی را هم نشنیده باشند فقط به این دلیل که تریبون‌های رسمی معدود افرادی را می‌پذیرند، اما فاجعه برای فرد خارجی بدتر از این است، چون احتمالاً منزویِ غزل را با شعرهای سپیدش خواهد شناخت! آن هم شاید به این دلیل باشد که مترجمان عموماً با تصور غلطی که رایج شده، یا به این دلیل که خودشان شاعر نیستند، غزل را ترجمه پذیر نمی‌دانند، در حالی که لزومی ندارد قالب غزل را ترجمه کنند بلکه مفاهیم و اندیشه‌ها و معانی را می‌توان ترجمه کرد همان کاری که برای سپید انجام می‌شود. به هر حال فرد خارجی که علاقمند به شناخت ادبیات این سال‌هاست، از کجا باید بداند که بسیاری از تذکره‌ها و آنتولوژی‌های شعری که از فارسی به زبان‌های دیگر ترجمه شده، جدای از موارد استثنایی، با شعر برخی استادان دانشگاه یا فعالان سیاسی اجتماعی یا شاعرانی نه چندان تأثیرگذار پر شده‌اند و تعدادی دیگر با شعرهایی که از شاعران جوان این سالها به زبان‌های دیگر ترجمه شده و برخی از اینان حتا از داشتن مخاطب در میان هم‌زبانانشان هم محرومند و فقط کانال‌هایی برای ارتباط با مترجمان داشته‌اند، در حالی که برخی از شاعران مهم اصلاً تحصیلات دانشگاهی ندارند و برخی از اینان کانالهای ارتباط را ندارند و تأسف اینجاست که نه تنها شناخت شعر معاصر، بدون شناخت شعر این شاعران، ناقص و غلط خواهد بود، بلکه گاهی نبود آنها و جایگزین‌شدنشان با دیگرانی که شایستگی ادبی ندارند، باعث خدشه‌دار شدن حیثیت ادبیات فارسی در دیگر کشورهاست.
     از سوی دیگر، همان‌طور که یک خارجی نسبت به ادبیات چند دهه اخیر ایران تصویر کامل و درستی ندارد، عکس آن هم ممکن است، یعنی معلوم نیست که اگر شعری یا اثری ادبی از زبان دیگری ترجمه می‌شود، لزوماً از شاعران و نویسندگان مهم آن کشور باشد، زیرا مثلاً در توضیحاتی که از مؤلف مورد نظر می‌خوانیم می‌بینم که ممکن است تحصیلات دانشگاهی بالا داشته باشد و عضو حزب‌های سیاسی هم باشد و حتا گاهی می‌بینم آن شاعر یا نویسنده دیپلمات و سفیر است و حتا رده‌های بالای سیاسی دارد، اگرچه ساختار جامعه ادبی در غرب تا حدود بسیاری متفاوت با کشور ماست، اما این سؤال هم می‌تواند مطرح شود که واقعاً از کجا باید بفهمیم که آیا مثلاً نویسندگان مهمتری از ماریو بارگاس یوسا در میان معاصران او در پرو وجود دارند یا نه؟
     گذشته از این‌ها کسانی هم هستند که نویسنده یا راوی کتاب‌هایی بوده‌اند که بسیار هم از سوی اهالی فکر مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، مثلاً آدولف هیتلر هم کتاب زندگی‌نامۀ خودنوشت دارد (گیریم که خودش فقط راوی باشد و نویسنده و پرداخت‌گر متن نباشد) اما کتابش، بسیار هم خوانده شده و می‌شود. از سوی دیگر وینستون چرچیل که به نماد سیاست تبدیل شده، جایزه نوبل ادبی گرفته است، درست است که هیچ ‌وقت نه چرچیل جای ویرجینیا وولف را گرفته و نه هیتلر در صندلی هاینریش بل نشسته، اما همین نشان می‌دهد که بعید نیست چندین و چند نویسنده هم وجود داشته باشد که اولویت حرفه‌ای‌شان اصلاً نویسندگی نبوده است و به جوایز بین‌المللی دست یافته‌اند، البته اهالی قلم می‌دانند که جایزه نوبل هم نمی‌تواند ما را راهنمایی کند به این امر که چه کسی در چه زبان و کشوری، از مهمترین نویسندگان و شاعران آن کشور است.
     گویا برای آشنایی با ادبیات حقیقی یک کشور فقط باید یکی از شاعران و نویسندگان همان کشور در همان دوره باشیم، زیرا نه تنها خواندن ترجمه‌های صورت گرفته از سوی دیگران، ما را به تصوری درست نخواهد رساند، بلکه حتا اگر به زبان آنان آنقدر تسلط داشته باشیم که در یکی از دانشگاه‌های آن کشور هم مشغول به تدریس باشیم، باز هم شاعران و نویسندگانی مهمتر از آنچه به گوش ما می‌رسد وجود دارند که جایشان را دیگران گرفته‌اند، دیگرانی که در ادبیات، نمی‌گوییم مثل هیتلر، اما شاید برای خودشان چرچیلی باشند.

پی نوشت:
عنوان مطلب برگرفته از شعر نیما یوشیج است.

  • ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۱۶


جلسه رونمایی از کتاب راویه
سروده مریم جعفری آذرمانی
پنج شنبه 30 دی، ساعت ۱۷ تا ۱۹
از سوی کانون ادبی اشراق در فرهنگسرای اشراق برگزار می شود.



  • ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۳

مصاحبه ای با شمس لنگرودی درباره شعر امروز، در تاریخ 25 دی ماه 1395 در ایسنا منتشر شده با عنوان «خیلی از نوشته‌ها خزعبل و هذیان است». انتقاداتی بر بعضی از حرفهای این شاعر و پژوهشگر دارم، به این شرح:

بر خلاف  آنچه آقای لنگرودی می گویند، به نظر من اگر مخاطب برای شعر خاقانی وقت بگذارد، متوجه می شود که اصلاً ارتباط با شعر خاقانی با رمز و اسطرلاب نیست، بلکه بسیار هم، زبان و اندیشه و صور خیال واضحی دارد فقط باید با جهانِ شاعریِ او آشنا شد، به هر حال خاقانی شاعرِ با سوادی است و قرنها از ما فاصله دارد، خوب معلوم است که باید بعضی اصطلاحات را به فرهنگ لغت مراجعه کرد، خیلی از شعرهای سعدی و حافظ هم آسان نیست، فقط چون مخاطب آنها را زیاد شنیده و حتا حفظ کرده، ممکن است تصور کند که کاملا آنها را می فهمد، ولی آیا از لحاظ ادبی هم آنها را می فهمد یا فقط هاله ای از معنا را متوجه می شود؟ و بالاتر از این، مگر خاقانی علم غیب داشته که چند قرن بعد، عده ای می آیند و هر سطر بی معنی و بی موسیقی و بی فرم را با در دست داشتنِ تریبون های کتبی و شفاهی شان، به عنوان شعر معرفی می کنند؟ علاوه بر اینکه جغرافیای زیستی خاقانی متفاوت بوده و در پیِ آن نوعی ویژه از شعر فارسی را ارائه داده، اصلاً به نظر من خاقانی پیچیدگی ندارد، بلکه برای اذهان ساده و مخاطبان عام قابل درک نیست. من هم وقتی شعر را تازه شروع کرده بودم نوجوان بودم و به نظرم خاقانی سخت بود، اما بعد از مدتی که مطالعاتم بیشتر شد متوجه ارزشهای ادبیِ آثار خاقانی شدم.
نکته دوم اینکه، گذاشتنِ نام یداله رویایی در کنار دو نام دیگر، دور از انصاف است، به عبارت دقیقتر می شود گفت از یک سنخ نیستند، الان قصد نقد و ارزشگذاری بر آثار دو نام دیگر را ندارم چون اصولاً شیوه حضورشان در شعر و نقد معاصر متفاوت از یکدیگر است، اینجا فقط درباره رویایی صحبت می کنم و باید بگویم که حداقل چیزی که رویایی به شعر امروز اضافه کرده این است که به زبان، به عنوان یک هنر نگاه می کند، نه وسیله ای برای تطمیع جامعه، رویایی برعکس برخی از معاصران برای اتفاقات سیاسی اجتماعی، هرچیزی را که مردم بپسندند نمی گوید، رویایی خودش است و شبیهی ندارد و تمامِ موجودیتش در شعر معاصر وابسته به تلاش خودش است، هیچ وقت هم سعی نکرده که تظاهر به مردم دوستی کند و مرید جمع کند. من به شخصه با اینکه در اصل شاعر غزلسرا هستم، نه تنها شعرها و نقد و نظرات رویایی در شعر معاصر را جدی و دقیق می دانم، بلکه حتا همان چند سطری که در وبلاگش به عنوان یک امر روزمره منتشر می کند، به من حس نوشتن می دهد، این قضیه برای کسی که اهل خودِ نوشتن و لذت بردن از نوشتن نباشد، شاید آنچنان قابل درک نیست.
نکته سوم این که آقای لنگرودی می گویند شعرهای بودلر و پل والری را می فهمند، خب از کجا می فهمند؟ هرچقدر هم که زبان فرانسه بدانند یا ندانند، شعر را با ترجمه ی متنی یا ذهنی و  آن هم ذهنیتِ فارسی می فهمند، خوب این قابل قیاس با زبان مادری نیست، برای اثبات این امر باید بگویم: شعر بودلر و والری که هیچ، من می توانم شعر مالارمه را که اصلا در زبان فرانسه هم چندان قابل فهم نیست، چنان به فارسی ترجمه کنم که بشود یک شاعر ساده نویس! کاری ندارد چند کلمه از یک بند شعر درآوردن و چیدنِ آن در نحوِ زبان فارسی. به هر حال هر چقدر که به یک زبان غیر مادری تسلط داشته باشیم، آن شعر را با زبان مادری خودمان قضاوت می کنیم و این نمی تواند معیاری برای شعر باشد. و حتا برعکس، بارها پیش آمده که یک ترانۀ عامه پسند فارسی را با دوستانم به عنوان شوخی به زبانِ مثلا انگلیسی ترجمه کرده ایم و دیده ایم که در زبان انگلیسی چه شاهکاری شده است!
نکته بعدی اینکه، بسیاری مخاطبانی که به زعم ایشان با شعر آشتی کرده اند، اصلا آشتی نکرده اند، آنها فقط برای آنکه مثلا مد شده است که کتاب شمس لنگرودی را بخرند، آنها هم می خرند، کاری ندارد: می توانید به شکل اتفاقی هم که شده از چند تا از همین مخاطبان بپرسید که معنای فلان شعرتان چیست، آن وقت معلوم می شود که با شعر آشتی نکرده اند، با یک نوع تظاهرِ کتاب خریدن که اصلاً حاصلِ فرهنگی ندارد آشتی کرده اند، جنبه دیگر هم دارد: شاید بتوان گفت که همین ساده نویسی کاری کرده که مخاطب برای درک شعر، تنبل هم شده است، آنقدر ساده و گاهی نه چندان معنی دار بوده، که مخاطب اصلا یادش رفته که استعاره و کنایه و پیچیدگی های فکری و بیانی نیز وجود دارد، پیچیدگی هایی که ناشی از طبیعتِ زبان و مسائل اجتماعی و انسانی است، نه پیچیده کردنِ مسائل، در واقع می شود گفت نه شعرهای پیچیده، بلکه همین جریان ساده نویسی است که مسئله ی شعر و مخاطب را پیچیده کرده است.
درباره ی این که آقای لنگرودی شعر خودشان را سهل و ممتنع می دانند و تلویحاً با شعر سعدی قیاس می کنند باید گفت  شعر آقای لنگرودی از سهل و ممتنع بودن گاهی اوقات اولی را هم ندارد چه برسد به دومی، بارها شده است که بسیاری از شعرهای ایشان و همفکرانشان برای مخاطبانِ جدی شعر که این سو و آن سو با آنها برخورد داشته ام، غیر قابل درک بوده است، در حالی که همین ها شعر خاقانی را بسیار دوست دارند و می فهمند، باید دقت کنیم که مخاطبهای جدی شعر، ذهن پیچیده ای دارند و بعضی شعرها که با صفت ساده، توصیف می شوند، برای این مخاطبان، هنر به حساب نمی آید و هنگام خواندنِ این متون درک ذهنشان ممکن است بالاتر از سطح اندیشه و زبانی باشد که در متن هست، دلیلش هم واضح است: ذهن ساده را می شود با تمرین و مطالعه و تجربه ی نوشتن، پیچیده کرد، اما متن ساده، ذهن پیچیده را تحت تأثیر قرار نمی دهد.

مریم جعفری آذرمانی
25 دی 1395

  • ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۶

از کتاب راویه:


راستگو بودم از همان اوّل، حرفهایم قسم نداشته است
چه کنم با مخاطبِ ساده؟ در شنیدن جنم نداشته است

آهِ من قدرِ ناله ام بوده، غصّه هایم همیشه هم قدّند
گریه و حسرتم به یک حدّند، زندگی زیر و بم نداشته است

من برای خودم یکی بودم، و خدایی که عین من تنهاست
شاهد ماجراست؛ می داند که توهّم برم نداشته است

همه ی ظرفها سیاه شدند، بس که سوزانده ام غذاها را
مریمِ بی هنر که جز شعرش ـ جز همین یک قلم ـ نداشته است

سی و هشت...اد سالگی آمد، که بدانم هنوز بچّه ام و...
ـ گریه کردم ـ به مادرم گفتم: «هیچ کس... دوستم... نداشته است...»

مریم جعفری آذرمانی

پی نوشت:
در بیت چهارم، در نسخه ی دست نویسِ شاعر، "قلم" قافیه بوده است، اما در نسخه ی چاپ شده در کتاب، به جای "قلم"، به اشتباه "هنر" تایپ شده است، کسانی که کتاب را دارند لطفا این مورد را (در صفحه 50) اصلاح کنند.

  • ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۴

گفتگوی من با ایبنا را درباره کتاب "راویه" و چند و چون محتوای آن
بخوانید در: اینجا
  • ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۷
منتشر شد:

کتاب راویه

راویه

(62 غزل نو)

سرودۀ مریم جعفری آذرمانی

ناشر: فصل پنجم
شمارگان: 500 نسخه

«راویه» سیزدهمین کتاب و دوازدهمین مجموعه شعر من است که مثل کتابهای قبلی ام شامل شعرهایی با مضامین انتقادی اجتماعی است، اما این بار بخش قابل توجهی از شعرها، نقد فضای مجازی و وضعیتِ شعر و شاعری در یکی دو سال اخیر است.

یک شعر از این کتاب:

عجوزه بس که بَزَک کرده مثل ماه شده
و سالهاست که عفریته دلبخواه شده

کسی که آینه ها را کلوخ می بیند
مِلاکِ مطلقِ تشخیصِ راه و چاه شده

برای حسّ تمدّن، بساط اهل قلم
اگرچه گاهی از اوقات رو به راه شده،

حروفِ معتبرِ متنِ حق به جانبِ من
میان شهرتِ بازیگران، تباه شده

ـ نمایشی که در آن نورِ صحنه کافی نیست
برای این همه تصویرِ روسیاه شده ـ

چگونه پشت سرِ این زباله ها بدوم؟
که دست و پای من از صبرِ من، گیاه شده

هنوز زاویه ای حادّه ست خلوت من
در این عمارتِ کوچک، که خانقاه شده

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۵


از کتاب "صدای ارّه می آید":

امّا نه تنها خطّ پیشانی، حتّا نه هر پلکی که می‌پژمُرْد
در زندگی، خط‌های بسیاری، او را به سمت پیری‌اش می‌بُرد

ماهیچه‌های نرم صورت را، هر قدر هم ورزیده‌تر می‌کرد
زیبایی‌اش محدودتر می‌شد وقتی زمان، آیینه را می‌خورد

نانوا به نرخ نان خود خوش بود قصاب هم با پول خون‌آلود
من هم به شعرم فکر می‌کردم هرکس که بعد از دیگری می‌مرد

خوابیده‌ام در خاک گورستان، در اضطرابِ روز رستاخیز
شاید اگر سنجیده‌تر بودم می‌شد گناهان مرا نشْمرد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳


یک مسمّط از کتاب "هفت":


مِه که سر می‌کشد به خانه‌ی من
آسمان می‌رسد به شانه‌ی من
اشک و آه است آب و دانه‌ی من
درد، ای یار جاودانه‌ی من
سیری از سفره‌ی زمانه‌ی من
وه به این مهر بی‌بهانه‌ی من
دشمنی‌های دوستانه‌ی من

من که کارم گذشته از حالا

حلقه‌ی ماه، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد

بی‌زمان باش و عاشقانه بیا

هرچه حرف است میم و نونِ من است
کینه بیرون‌تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق، دیوانه‌ی جنون من است
آن چه می‌نوشد آه، خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است

جشن آوار می‌شود برپا

از حریم حرم حرام‌ترم
که از ابلیس هم به‌نام‌ترم
خاصم و از عوام عام‌ترم
گرچه از باد بی‌دوام‌ترم
از حضور عدم مدام‌ترم
من که از فکر شمع، خام‌ترم
باز از اشک چشم‌هام، ترم

آسمان، گریه کن منم دریا

پرده بردار از دو روی زمین
آن ورش شاد و این ورش غمگین
آن ورش دیگری اسیر همین
که بگوید منم چنان و چنین
این ورش من نشسته‌ام به یقین
پس رها کن کنار من بنشین
دو سه حرفی بکار و شعر بچین

تا بدانی چه می‌کنم تنها

نسبتی نیست بین من وَ کفن
تا بپوشانمش به پاره‌ی تن
حافظانه کنار سرو و چمن
غزلی ناب در پیاله و... من
مست، جاویدم از شراب سخن
جان‌گرفتن به جام و طعنه‌زدن؟
آه زاهد، تو هم بگیر و بزن

تا نگویی که من کجا تو کجا

گورکن بذر مرده می‌کارد
شادم از این که دوستم دارد
تا مرا هم به خاک بسپارد
آینه تکّه تکّه می‌بارد
تا دلم قطره قطره بشمارد
آه اگر زندگیم بُگذارد
مرگ، تصویرِ روشنی دارد

آفرین آفرین به آینه‌ها

خسته از دست میزبان شده‌ام
این دو روزی که میهمان شده‌ام
درد در درد امتحان شده‌ام
نه که مشغول آب و نان شده‌ام
که سراپا فقط دهان شده‌ام
خورده‌ام شعر و استخوان شده‌ام
دنده بر دنده نردبان شده‌ام

بروید از مقام من بالا


1386.9.26

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۴


سایه اقتصادی نیا

سایه اقتصادی نیا

(منتشر شده در مجله جهان کتاب، شماره 331، آذر 1395)

مریم جعفری آذرمانی مجموعه‌ای دیگر از غزل‌هایش را با نام ضربان روانۀ بازار کرده است. این یازدهمین دفتر شعر اوست. از آنجا که صفحۀ «وقت شعر» پیش‌تر نیز، در شمارۀ فروردین و اردیبهشت 1394، با نقد کتاب دیگر این شاعر، دایره، میزبان شعر او بوده است، در این بررسی از تکرار می‌پرهیزیم و اشعار ضربان را به اجمال مرور می‌کنیم. مخاطبان علاقه‌مند به تفصیل بیشتر دربارۀ کار این شاعر، می‌توانند به شمارۀ 311-312 جهان کتاب رجوع کنند.
جعفری آذرمانی، به‌غلط و به‌ناحق، به زن‌ستیزی شهره شده است. اما او زن‌ستیز نیست، بلکه با مضامین زن‌محورانه‌ای که در غزل‌هایش به کار می‌برد، به زنان شنگ و گولی می‌تازد که جز خور و خواب و خشم و شهوت نمی‌دانند و نمی‌خواهند. به شغب و جهل و ظلمت است که می‌تازد و این مایه با زن‌ستیزی توفیر تمام دارد. پس زدنِ لوس‌بازی زنانه و پاک کردنِ بزک و سرخاب از چهرۀ بی‌مغز هم حقی است که او می‌تواند در اشعارش آنِ خود کند و بسراید:

این تازه‌زنان چه رنگ و رویی دارند! تصویر ندیده‌ام به این آسانی
مردان به بروبیای‌شان مشغولند، دعوت نشدم به این همه مهمانی
از صورت من چه انتظاری داری؟ جز غصه که خط‌به‌خط بر آن حک شده است
هر صفحه‌ی هر کتاب من جمجمه‌ای‌ست، عاقل‌تر از این باش اگر می‌دانی

این مضمون در اشعار دفتر ضربان قوّتی تمام دارد. می‌رود و می‌آید و با پرداخت‌های گوناگون بازمی‌گردد. موتیفی است که در اشعار تمام دفترهای جعفری آذرمانی قابل شناسایی و بررسی است. این هم مثالی دیگر:

دلیل ناامیدی‌های من فرسودن تن نیست
سی‌وشش سالگی سنّ پریشان بودن ِ زن نیست
تمام ماسک‌ها را پاره کردم وقت آرایش
زنی دیدم در آیینه که فهمیدم خودِ من نیست

از این درونمایۀ همیشگی که بگذریم و به کلیّت این دفتر بازگردیم، ترکیب اشعاری که در ضربان جا گرفته است آن را در زمرۀ خواندنی‌ترین دفترهای شاعر قرار نمی‌دهد. به زعم من، دفترهای پیشین شاعر پاکیزه‌تر بودند. بر بعضی غزل‌های این دفتر اشکلاتی وارد است، مثلاً در مصراع آخرِ غزل با مطلعِ

اگر شهر این شهروندان پر از سرپناه است
چرا پس فقط کار آواره‌ها رو به راه است؟

«هست» به جای ردیف «است» نشسته و بیت را ناشکیل کرده است:

سکوتی که من می‌شناسم شباهت ندارد
به سعدی که در باب خاموشی‌اش حرف‌ها هست.

در غزل مندرج در صفحۀ 70 نیز محور عمودی چنان ضعیف است که ارتباط منطقی میان ابیات کاملاً گسیخته است، حال آنکه انسجام ابیات در محور عمودی و ارتباط معنایی میان هر بیت با بیت بعد یکی از مشخصه‌های ثابت غزل نو، و اتفاقاً از ویژگی‌های مثبت و قابل دفاع این فرم است.

در مجموع، پس از انتشار یازده دفتر از این شاعر، می‌توان به جمع‌بندی بالنسبه متعادلی از کار او رسید: مریم جعفری آذرمانی نمونه‌ای موفق است از شاعری که توانسته با استمرار در کار و تمرکز هدفمند روی فرم غزل نو، در طول زمان، مخاطبانی خاص و هم علاقمندانی عام‌ را به خود جذب کند. این برای شاعر امروز، بالاخص غزلسرای امروز، بی‌تردید موفقیت است ـ موفقیتی که این شاعر، تنها با تکیه بر استعداد و تلاش و همت شاعرانه‌اش و بدون هیچگونه بزرگنمایی آن را کسب کرده، و از این رو سزاوار تحسین است. امیدوارم روزی بیاید که شعر فارسی جایگاه راستینش را بازیابد و مفاخره‌های نمکین این شاعر نیز به واقعیت بپیوندند:

شاید صد و چند سال دیگر دیدی هرخطّه به هر زبان که می‌اندیشند
هر روز برای هم خطی می‌خوانند از مریمِ جعفریِّ آذرمانی.


  • ۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۴

نگاهی به زندگیِ ادبی ـ سیاسی فرّخی یزدی

مریم جعفری آذرمانی

(منتشر شده در کتاب هفته خبر، شماره 125، هفته اول آبان ماه 1395)


محمّد فرّخیِ یزدی، متولّدِ 1268، و درگذشته و به روایتی شاید درست تر: مقتول در مهرماه 1318 خورشیدی، شاعرِ یکی از پرآشوب ترین دوره های سیاسی اجتماعی ایران است؛ دورۀ تسلّطِ واضحِ نیروهای بیگانه و در عین حال سردرگمیِ خواسته های ملّی، دوره ای که تعداد افراد فرهیخته و صاحب اندیشه ـ فارغ از خوب و بدِ آن ـ به نسبت دوره های بعد کمتر بوده است؛ شاید به همین دلیل است که اهالی قلم و فکر، هم باید نقش پیش برندۀ فرهنگ و زبان ملّی را ایفا می کردند و هم به ناچار در مقاطعی از زندگی شان، در رأس امور سیاسی وظایفی بر عهده داشتند؛ چنانکه فرّخی یزدی نیز، اگر چه در اصل و اولویتِ حضورِ اجتماعی اش شاعر بود، اما کارهای دیگرش از جمله انتشار نشریۀ پرمحتوای طوفان، نمایندگیِ مجلس و مبارزاتِ خستگی-ناپذیرش علیه سیاست های داخلی و خارجی، از شاعر بودنِ او قابلِ تفکیک نیست.

او از خانواده ای زحمتکش و دهقان زاده بود. در اوایل زندگی حتا کارهایی مثل نانوایی و پادویی را تجربه کرد، از این رو با منش و روش زیستیِ تودۀ مردم بسیار آشنا بود و از سوی دیگر، در مدارس قدیم و مدرسۀ مُرسلین انگلیسی ها در یزد فارسی و مقدمات عربی را پی گرفت، به شکلی که او را می توان فرهیخته ای برآمده از تودۀ مردم نامید. تکاپوی آرمان خواهیِ فرّخی از همان نوجوانی آشکار شد، چنانکه در 15 سالگی شعری در اعتراض به مسئولانِ انگلیسیِ مدرسۀ محل تحصیل خود سرود که می توان آن را شروعی برای مبارزۀ سیاسی او دانست:

دین ز دست مردم بُرد فکرهای شیطانی
جمله طفل خود بردند در سرای نصرانی...

سرودنِ همین بیت در سنِ کم، نشان دهندۀ قریحۀ سرشار و تفکّرِ انتقادیِ اوست. فرّخی در قالب های مختلفی از جمله غزل، قصیده، قطعه، رباعی و مسمّط، هم در مضامین سیاسی اجتماعی و هم عاشقانه، شعر سروده است.

بعضی از شعرهای او از آن دسته شعرهایی است که بیش از نام شاعرش، شنیده شده، از جمله:

شب چو در بستم و مست از میِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم...

در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت
حق خود را از دهان شیر می باید گرفت...

یک چند به مرگ شادمانی کردیم
رخساره به سیلی ارغوانی کردیم
عمری گذرانیدم به مُردن، مُردن
مَردم به گمان که زندگانی کردیم...

برخی از شعرهای او اشاره به رخداد یا جریانِ سیاسی اجتماعیِ خاصّی است که اگر چه قدرت قریحه و اندیشۀ شاعر را نشان می دهند، اما به جز در مواردِ مشابه، شاید نتوان آنها را شعری برای همۀ زمان ها دانست:

کابینه ها عموم سیاه است زآنکه هیچ
کابینۀ سفید ندیدیم ما هنوز...

یا:

یزد امن است و اهالیش دعاگو هستند
بهر ابقای حکومت به هیاهو هستند
پیِ تقدیم هدایا به تکاپو هستند
راست گویی همه در روضۀ مینو هستند
الغرض، از ستم و جور، اثری نیست که نیست!
خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست!

اما آن دسته از شعرها یا بیت هایی که اشارۀ مستقیم و تک معنایی به یک واقعۀ مشخص ندارند (که بیتِ آخرِ مثال قبل را نیز شامل می شود)، به زمان های مختلف و بحران های سیاسی متعدد، قابل تعمیم اند، بنابرین ارزش فرهنگی و ادبیِ پایداری دارند، مثلِ:

هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت
آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملّتی که مردم صاحب قلم نداشت
در پیشگاه اهل خرد نیست محترم
هرکس که فکر جامعه را محترم نداشت
با آنکه جیب و جام من از مال و می تهی ست
ما را فراغتی ست که جمشید جم نداشت
انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی
چون فرّخی موافقِ ثابت قدم نداشت

فرّخی؛ این موافقِ ثابت قدمِ انصاف و عدل، در طول زندگیِ کوتاهش (حدود 50 سال) آزارهای بسیاری را متحمّل شد، چنان که در حدود بیست سالگی در پیِ سرودنِ یکی از شعرهایش، این قضیه تا جایی پیش رفت که به دوخته شدنِ دهانش منتهی شد، مجازاتی که گویا نه تنها در ایران بلکه در تاریخ نیز کمابیش به این شکل نمی توان سراغی از آن گرفت، بعد از این اتفاق بود که آزادیخواهان یزد به او لقب لسان الملّه (زبان ملت) دادند؛ اگرچه مسلّماً این نوع شکنجه بسیار تأسف بار و وحشیانه است، اما نباید از نظر دور داشت که در دوره های بعدی و تا همین امروز هم، شاعران به انواع و اقسام روش های دیدنی و نادیدنی مورد ظلم واقع می شوند و گاهی این ظلم، نه منحصراً از سوی دولتمردان و واضعانِ سیاست، بلکه به دستِ بعضی از اهالی فرهنگ که به نادرست در جایگاه هایی قرار گرفته اند که صلاحیت آن را ندارند، انجام می شود؛ و همین امر به خانه نشین شدن و افسردگی و سرکوبِ شاعرانِ صاحب اندیشه ختم شده است، بدونِ آنکه افتخارِ کسب لقبی افتخارآمیز را داشته باشند.

پی نوشت:
اطلاعاتِ زندگی نامه و نمونه شعرها از دو کتاب زیر برگرفته شده:
ـ دیوان فرّخی یزدی (شامل مقدّمه ای درباره زندگی و آثار شاعر)، به کوشش حسین مسرّت، انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد، 1378
ـ از نیما تا روزگار ما، یحیی آرین پور، انتشارات زوّار، 1387

  • ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۶

از کتاب "دایره":

شعرهای جاری از سرش، رودهای بی‌شمار شد
در سکوت محض دیگران، قطره قطره‌اش بخار شد

عنکبوت تار می‌تند بر تن کتاب‌های‌تان
چون که شعرهای روشنش، موذیانه استتار شد

من که باورم نمی‌شود مریمی دوباره گل کند
خارها قیام کرده‌اند، باغ‌ها شکنجه‌زار شد

جز خدا و مریم و وحید، هیچ شاهدی نبوده است
وقت مرگ هم غزل نوشت، پای شعر، رستگار شد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۰

نگاهی به «شکل  های فروتنی» سرودۀ حمیدرضا شکارسری

مریم جعفری آذرمانی

(منتشر شده در روزنامۀ اطلاعات، 21/2/1395)

حمیدرضا شکارسری با وجودِ اینکه در هر مقطع زمانی، با فضاهای جدیدِ ارائه شعر و همچنین با شاعرانِ جوان  تر، همراهی و همکاری داشته، و حتا بعضی از شاعرانی که اکنون مطرحند در کارگاه  های شعرش به نوعی حضور داشته  اند، اما او تمایل چندانی به شیوه  های تبلیغی نداشته و البته همین شکلِ فروتنی موجب شده که برای نمودِ شاعری  اش، نگاهش را معطوف به متن و خودِ نوشتن کند و در نتیجه، در سرودنِ شعر مداومت داشته باشد. او در طول چند دهه شاعری  اش، در قالب  ها و شیوه  های مختلف و متعددی شعر سروده است، از غزل و رباعی گرفته تا سپید و شعر کوتاه. اما شاید بتوان گفت، در شعر سپید بیشتر توانسته است مؤثر باشد، او در این حیطه، شیوه  ای را پیش گرفته که در آن، بیشتر به کشف و ابداع تصویری اهمیت می  دهد تا زبان و حتا بیان شعری. البته از نگاهی دیگر می  توان گفت شاید او زبان و بیان شعری را ذاتیِ شاعر می  داند و این ویژگی به نوعی خود به خود در شعرهایش وجود دارد، اما تصویرهای خلاقانه حاصل تلاش شاعر است و خود به خود بروز نمی  یابد.
در کتاب «شکل  های فروتنی» شکارسری بر اساس تعریفی که از فروتنی دارد و مصداق  هایی که از آن در جریان زندگی روزمره می  بیند، 308 شکل از فروتنی را پیش چشم مخاطب می  گذارد، اما وقتی همۀ این شکل  ها را می  خوانیم، به نظر می  رسد که نه همۀ آن  ها، بلکه تنها بعضی از آن  ها به فروتنی ارتباط دارند.
می  دانیم که اسامیِ معنی مثل سعادت، رنج، غم، تعریفی عینی و مشخص ندارند، اما فروتنی با آنکه در دستور زبان ذیل «اسم معنی» قرار می  گیرد، در معنی واقعی خود، عنصری است که به نوعی، هم عینی است و هم ذهنی؛ یعنی مثلاً وقتی یک شخص را فروتن توصیف می  کنیم، هم شکل ظاهریِ او را در نظر می  گیریم که مثلاً دست به سینه یا آرام و سربه  زیر و کم  سر و صدا است و هم حالتی را که در درون شخص وجود دارد و باعثِ این رفتار شده است. علاوه بر این، فروتنی، از جهت ساختِ واژگانی، تن یا موجودیتی را متبادر می  کند که خم شده یا کوچک شده یا به شکلی در خود فرو رفته است، اما توجه کنیم که گاهی مفهومِ ذهنیِ فروتنی بیشتر از عینی بودنِ آن است، زیرا مثلاً اگر شخصی متملّق را بشناسیم که از سرِ ناچاری برای کسب موقعیتی در مقابل دیگران ظاهری فروتن به خود می  گیرد، هیچ گاه در ذهنمان او را فروتن نمی  دانیم. بنابرین بهترین «شکل  های فروتنی» در این کتاب، شعرهایی هستند که به هر دو عنصر عینی و ذهنی در کنار هم توجه داشته  اند:
«چه فروتن!
دریایی که موج می  زند
در همین صدف کوچک» (ص72)
صدای موج دریا که از یک صدف به گوش می  رسد، هم از جهت عینی، کوچک و فشرده شدن و نهایتاً جا شدنِ دریا در صدف را  نشان می  دهد و هم از جهتِ ذهنی، هماهنگ بودن و هم  قدر شدنِ دریا با صدف را توصیف می  کند.
«چه فروتن!
شعر حافظ
کنار اگزوز شکسته  ی کامیون» (ص102)
در این شعر، فروتنیِ شعر حافظ هم به شکلی عینی، با نوشته شدنش در کنار اگزوز شکسته، و هم به شکلی ذهنی و درونی، قرار گرفتنِ شعر حافظ که نمودی از راستی و خوش  قامتی و پرمعنایی است در کنار وسیله  ای که نه تنها شعر نمی  گوید و دارای معنایی نیست، بلکه فقط دود می  کند و بدتر از آن، شکسته هم هست، نشان داده شده.
«چه فروتن!
آن  که گناهی نکرده بود
اما سنگی پرتاب نکرد» (ص12)
در اینجا هرچند بیشتر مفهوم ذهنیِ فروتنی، قابل شناسایی است، اما سنگ پرتاب  نکردنِ شخصی که گناه نکرده، تصویری از فروتنیِ ملموس را به شکلِ شخصی که آرام و بی  ادعا ایستاده است نشان می  دهد.
«چه فروتن!
پیرمرد واکسی
زانو زده برابر مشتری جوان» (ص42)
زانو زدنِ پیرمرد، به شکل عینی، فروتنی او را در برابر جوان نشان می  دهد و از لحاظ مفهوم ذهنی نیز، در این شعر، فروتنیِ پیرمردی نشان داده شده که نه تنها باید به دلیل کهولت سن، مثلاً بازنشسته و در حال استراحت باشد ـ و نیست ـ ، بلکه برای امرار معاش باید کار کند، و مهم  تر از آن، کارش نه مثلاً کلاه دوختن یا پیراهن رفو کردن یا کوتاه کردنِ موی سر، بلکه واکس زدنِ کفش است، یعنی چیزی که پای انسان را می  پوشاند و زودتر از بقیه پوشش  های انسان کثیف می  شود.
«چه فروتن!
چشم  های آبی تو
در عکس  های سیاه و سفید» (ص54)
در این شعر، به شکل عینی، چشم  های آبی، انگار زیر رنگ سیاه و سفید عکس، بی  رنگ شده  اند. از جهت مفهوم ذهنی نیز، چشم  های آبی در عکس سیاه و سفید به شکلی فروتنانه، حاضر شده  اند که به خاطرِ خاصیت عکس، از رنگ خود چشم  پوشی کنند.
گاهی به نظر می  رسد شاعر خواسته است که نوعی طنز یا فکاهی یا تمسخر به موجودیت چیزی را با صفت فروتنی نشان دهد، مثلاً:
«چه فروتن!
دعایی که از سقف مسجد
بالاتر نمی  رود» (ص75)
جایگاه پذیرش دعا، دست کم از نگاهی عرفی و شناخته شده، معمولاً آسمان است، بنابرین شاعر، به جای آن که دعا را ضعیف یا بی  استجابت توصیف کند، بالانرفتنِ آن از سقف مسجد را با نگاهی طنزگونه، از فروتنی آن می  داند.
یا
«چه فروتن!
روزنامه  ی سیاسی
نیم  صفحه  ای را به شعر بخشید» (ص81)
معمولاً شعر و سیاست دو امرِ متضاد تلقی می  شود، به عبارت دیگر، این سیاست است که تصیم می-گیرد برای انتشار شعر مجوز صادر کند یا نکند، شاعر بر همین اساس، برای این که تعجبش را از انتشار شعر در روزنامۀ سیاسی ابراز کند، آن را به شکلی طنزگونه فروتن توصیف می  کند؛ درواقع، این را از فروتنیِ روزنامۀ سیاسی می  داند که به شعر که در ذات خود متنی اعتراضی است و حتا ممکن است مخالف با سیاست باشد، اجازۀ نشر، آن هم در کنار مطالب سیاسی خود، داده است.
اما در بعضی از شعرهای این کتاب، موصوفِ مورد نظر، بیشتر از آن که فروتن باشد، صفات دیگری دارد، و یا گاهی فروتن بودنِ این موصوف  ها برای مخاطب مبهم است،  مثلاً:
«چه فروتن!
تفنگ دوربین  دار
تنها با یک گلوله» (ص43)
در اینجا فروتنی، شاید به فرو رفتن گلوله در تنِ هدف اشاره دارد یا حتا بودنِ گلوله در تنِ خودِ تفنگ، اما با این حال، بیشتر قدرت و دقت است که می  تواند توصیفی برای تفنگ دوربین دار باشد نه فروتنی.
یا
«چه فروتن!
آخرین دونده
در ورزشگاه خالی» (ص6)
فروتنی در اینجا، نه تنها معنای حقیقی  اش را ندارد، بلکه نهایتاً حالتِ دونده را نشان می  دهد، دونده  ای که در حال دویدن، به نظر می  رسد که روی زمین خم شده است، اما حتا همین فروتنیِ ظاهری هم، به دلیل آن که با حرکت همراه است، آنچنان توصیف  گرِ فروتنی نیست. علاوه بر این، با نگاه دیگر، و با برداشتی دشوارتر از این شعر، اگر تصویر را، وجودِ تنِ این دونده، که در حال تمرین در ورزشگاه است بگیریم، دونده  ای که نه رقیبی دارد و نه تماشاگری، باز هم وجه طنزگونۀ آن، بیش از فروتنی است و حتا ممکن است فقط نمایانگر تنهایی و تلاش دونده باشد.
یا
«چه فروتن!
آدم برفی که شال گردنش را
بخشید به رفتگر پیر» (ص7)
در اینجا فقط شکل ظاهری فروتنی، البته نه به آسانی، قابل برداشت است، اینکه آدم برفی آنقدر تنش فرو می  رود که آب می  شود و شال  گردنش روی زمین می  ماند تا رفتگر پیر آن را بردارد، آنقدر وجهِ ظاهریِ آب شدن آدم برفی بزرگ  نمایی شده است که جایی برای معنای واقعی فروتنی نمی  گذارد و حتا بیشتر، زودگذر بودن و کوتاهی عمر آدم  برفی را نشان می  دهد. البته شاید از منظری بتوان این شعر و بسیاری از شعرهای این مجموعه را، در نهایت شکل  هایی از فروتنی دانست؛ که گاهی واقعی و حقیقی است و گاهی مثل همین آدم  برفی از سر ناچاری است. اما با توجه به آنچه در ابتدای مطلب در تعریف فروتنی گفته شد و مثال  های مربوط به آن، بهترین شکل  های این صفت، هم ظاهری است هم حقیقی.
در پایان، قابل ذکر است که شاعر در چیدنِ شعرهای کتاب، شیوه جالب توجهی را به کار برده است؛ به این شکل که موصوف  های فروتنی، به ترتیب حروف الفبا قرار گرفته  اند، شاید شاعر خواسته است که فروتنی تک تکِ این  ها را در کل کتاب به نمایش بگذارد؛ مثلاً «آزادی» با آنکه موجودیتی بسیار ارزشمند دارد، بعد از «آخرین آدم  برفی» قرار می  گیرد، یا «شاعر» با تمام حساسیت  هایش، بعد از «شاخ گوزن» می آید و به این ترتیب هر پدیده  ای که شکلی از فروتنی را دارد، در این کتاب نه لزوماً در جایگاهِ ارزشیِ خود، بلکه در جایگاه الفبایی خود قرار گرفته است.

  • ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۵


از کتاب "ضربان":


چقدر عکسِ پلاسیده مانده بر دیوار!
چرا خراب نکرده؟ کجاست پس آوار؟

نه هشت سال که هشتاد قرن جا دارد
خطوط حادثه‌اش بی‌نهایت است این‌بار

در امتداد خبرها نقاط حسّاسی‌ست
که در میانه‌ی اعداد می‌شود انکار

شکاف جنگ پس از این بدون خون‌ریزی‌ست
به جای قمقمه، اعصاب آهنی بردار

که من حواشیِ این جنگ را رصد کردم
زنان شهید به دنیا می‌آورند انگار


مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ آذر ۹۵ ، ۰۳:۱۴


نگاهی به حیات ادبیِ شهریار


مریم جعفری آذرمانی


(منتشر شده در کتاب هفته خبر، شماره 121، هفته اول مهرماه 1395)

میر محمد حسین بهجت تبریزی، شهریار، از آخرین نسلِ شاعرانی است که دقیقاً به عنوان شاعر، به شکلی تمام عیار، رسمیتِ عرفی و اجتماعی داشته اند، چیزی که چندین دهه است به اقتضای تحوّلاتِ اجتماعی و سیاسی، نه تنها در ایران بلکه اصولاً در جهان امروز وجود ندارد و  فقط در گروه های محدودِ جامعه یا فقط از جنبه های محدودِ حضورِ اجتماعی یا ادبی می توان سراغی از آن گرفت.

شهریار، هم در آن چهرۀ محسوس و قابل دسترس که در عکس ها و فیلم های شعرخوانی و دیدارش با شاعران دیگر به یادگار مانده، و هم در تمامیتِ چهرۀ ادبی و شاعریِ مکتوبِ خود که به شکلی رازآمیز گستردگیِ شگفت انگیزی میان متخصصان و عموم مردم یافته، نوعی بی اعتنایی به ظواهر زندگی و بی قیدی نسبت به دنیا و اندوهی ذاتی و ازلی، قابل مشاهده است، به شکلی که حتا شادی های او در برخی مفاهیم شعرش، گویی نوعی کنایه و طعنه زدن به دنیای گذراست.

شعرهای او، از پیشینه و فرهنگ و آداب و رسوم دو زبان فارسی و ترکی بر آمده است، دو زبان و فرهنگی که هم از جهتِ امکاناتِ زبانی و روحیاتِ انسانی متفاوتند و هم در همان حال، مشترکات و درهم تنیدگی های فراوان دارند، و همین دو زبانه بودنِ شاعر باعثِ دو چندان شدنِ اهمّیتِ او در منظرِ مخاطبانی است که بسیاری شان، به هر دو زبان حرف می زنند، و هم غزل های فارسی و هم منظومۀ ترکیِ او ـ «حیدربابایه سلام» (سلام بر حیدربابا) ـ را مشتاقانه می خوانند؛ شعرهایی که در هر دو زبان، در کنار شور و هیجان های عاشقانه و تغزّلی، نمودهای درک شاعر از غم ها و رنج های انسان در ابعادِ اجتماعی و تاریخیِ آن را نیز به همراه دارند.   

در فارسی سراییِ شهریار، گاهی مصرعها و بیت هایی بسیار نو و نزدیک به زبان محاوره در میان غزل هایی که به شیوۀ کلاسیک سروده است، دیده می شود. این دوگانگی در بعضی از شعرهای او، نه لزوماٌ زاییدۀ کم دقتی و عدم ویرایش، بلکه شاید حاصلِ بی تکلّفیِ شاعر و اجتنابِ او از تصنّع باشد و از سوی دیگر نمودِ ادبیِ جامعه ای باشد که در دورۀ تاریخیِ پرتلاطمِ شاعر، آزادی و اسارت، عشق و بیزاری، صلح و جنگ، را به تناوب تجربه می کرده است، به عبارت دیگر، به نظر می رسد غزل برای او به مثابۀ جریانی طبیعی از روحیات و درونیات است که متناسب با روزگارش سروده شده است و از این روست که گاهی از جهتِ زبانی و فکری نیز، در مرز غزل کلاسیک و غزل نو قرار می گیرد.

با توجه به همان بازۀ تاریخیِ حضور شهریار در ادبیات معاصر، که هنوز نقد و تئوری ادبی در جامعه به شکل امروز همه گیر نبوده و جای مشخصی نداشته است، نظراتِ او درباره شعر نیز قابل تأمل است، چنان که در جایی می گوید:
«من از آثار خود یک قطعه هست که آن را بیش از همه دوست دارم. امّا این قطعه هنوز روی کاغذ نیامده و آن «شعر ایده آل» من است. شاید به مناسبت نزدیکی به شعر ایده آلم باشد که از ساخته هایم نیز آخرین اثرم را دوست دارم. زیرا گذشته از اینکه مدتی با اندیشه های آن انس گرفته و بالاخره در حال استغراق آن را نوشته ام، هنوز هم انعکاس آن در اعصابم باقی است.»

یا در جای دیگر می گوید:
«اشعاری که گفته ام خوب دارد بد هم دارد. همۀ اینها محتاج رسیدگی و مرور است. باید آنچه قابل و ناقابل است از یکدیگر تفکیک شود... همه چیز را که نمی شود چاپ کرد.»

و حتا علاوه بر این که در مقطعی از شاعری اش، میل به دیدار نیما داشته، در بعضی از صحبت هایش اقبالی قلبی به شعر نو نشان می دهد:
«انواع تازۀ شعر که شعر آزاد و شعر کوتاه و بلند یا جمع بین هر دو باشد، بسیار لازم و بجا و زاییدۀ احتیاج است»

اما با همۀ این اوصاف، غزل جایگاهی ویژه در ذهنِ شاعر داشته است و از این رو در جایی می گوید:
«مرغ اندیشۀ ما به همۀ صورتهای شعری سری می زند و عشقی می بازد، ولی بازگشتش همیشه به غزل است»

و می بینیم که پس از چندین دهه گسترشِ شعر نو و قالب های آزاد، باز هم غزل با دگریسی جدید، قالبی فراگیر در میان شاعران جوانِ دو دهه اخیر شده است، و انگار قالب حقیقیِ شعر فارسی، غزل است که با تمام افت و خیزها و به محاق رفتن ها و دوباره درخشیدن ها، حضورش در تاریخ ادبیات، گریز ناپذیر به نظر می رسد.

پی نوشت:
در این مطلب، نقل قول های شهریار، از کتاب «از نیما تا روزگار ما» نوشته یحیی آرین پور برگرفته شده است و منابع اصلیِ آن ها در کتاب مذکور موجود است.

  • ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۳:۴۹


قفسِ سینه را فروخته‌اند که نفس را مگر حرام کنند
به دبیران بارگاه بگو: فحش را بارِ خاص و عام کنند

آفرین مرده است و... نفرین‌ها دست در دست هم گذاشته‌اند
بلکه بی‌عرضگانِ کینه به دوش، ننگِ گمنام را بنام کنند

با توام شاعر شرافتمند! ادعا کن که بی‌شرف هستی
قصد سلطان و خواجگان این است که علیه شرف قیام کنند

کو سرانجامِ ظلمِ بی‌پایان؟ که به نام خدا شروع نشد
ظالمان سعی می‌کنند هنوز که به نام خدا تمام کنند

۱۳۹۰/۹/۲۳

مریم جعفری آذرمانی



(از شعرهای حذف شده ی کتاب تریبون)

  • ۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۲:۱۰



از کتاب "دایره":

برخلافِ مقام ابراهیم، وسطِ کوه و درّه جا ماندی
روح من! کو پرنده بودنِ تو؟ هرکجا ذرّه ذرّه جا ماندی

بُرج‌سازان که وام‌دارِ تواَند، خواب «دار و درخت» می‌بینند
خواب «دار» و «درخت» می‌بینی، زیر دندانِ ارّه جا ماندی

گریه‌ات را همیشه مسخره کرد، پس به دنیا چرا نمی‌خندی؟
پشت صحنه کنار دلقک‌ها، با غم روزمرّه جا ماندی

در همین گرگ‌خانه گرگ شدی، بچّگی کردی و بزرگ شدی
خانه‌ات قصر بوده و حالا بسته‌ی این «یه ذرّه جا» ماندی

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۰


چه جای بحث، از آن ظلمِ مطلقاً شده اش
وَ شیک پوشیِ عفریتِ نسترن شده اش
ولی به حرمتِ «هاثورن» و مای من شده اش
برای «مارک توآین» و تنِ وطن شده اش
که زیر خاک از این انتخاب می لرزد

مسمّطی بنویسم که بوم گریه کند
از این روابطِ مسموم و شوم گریه کند
فرشته جای جَهول و ظَلوم گریه کند
نه من، که آینه هم رو به روم گریه کند
حقیقت است که یک سِنت هم نمی ارزد

رسید ـ مشعله در دست ـ تا سیاه کند
سرِ نمایشِ آزادی اش تباه کند
فقط مجسّمه ای مُرده رو به راه کند
که هی بِایستد و بِرّ و بِر نگاه کند
به آن پرنده که از ترسِ جنگ پرپر زد

ترانه نیست که تنها صدای بمب و تفنگ
به گوش می رسد از صفحه های شهرِ فرنگ
چگونه خوش بنشینم در این دَلنگ دَلنگ
که پشتِ صحنه، وطن ـ آن زنِ شکسته ی جنگ ـ
به یادبودِ پسرهای کُشته اش سر زد

غریبِ کابل و این مرزهای محدودم
به سوگواریِ شهریورت خودِ رودم
که داغدارِ شهیدِ تو ـ «شاه مسعود» ـ ام
برای شرح تو ای کاش «بیهقی» بودم
که آتش آمد و بر ریشه ی تناور زد

درآمدند که آیینه را حرام کنند
وَ بعدِ کرب و بلا، باز قصد شام کنند
به این خوشند که خود را یزید نام کنند
ـ بگو نفر به نفر نخل ها قیام کنند ـ
چگونه مار در این آشیانه چنبر زد؟

و بیست و هشتمِ مرداد؛ روزِ بی ضربان
غمِ «مصدّق» و تیمارِ «نصرت» و «اخوان»
و اژدهای گرسنه، کنار این همه جان ـ
چقدر کاسه ی غصبی که نفت خورد از آن
وَ باز رفت و به هر جا رسید لنگر زد

جنونِ پنجره ها از روانشناسیِ اوست
که دیو، مسأله اش «غیرِ خود هراسیِ» اوست
شعارِ «من همه ام» منطقِ قیاسیِ اوست
که سازمان ملل کاخ اختصاصیِ اوست
ـ وَ از توحّشِ دربان نمی شود در زد ـ

قرار بود بهشتِ زمین شود، امّا
در این مشاهده، یک برگ هم ندارد تا
مورّخان بنویسند شرح حالش را
اگرچه باز هم از بینِ این همه امضا
به تک نگاریِ ابلیس، عشق می ورزد

مریم جعفری آذرمانی



  • ۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۶



از کتاب "مذاکرات":


قسم به عشق که دنیای من اگر دنیاست
بیا برای تو باشد هر آن‌چه در فرداست

که عمر من صد و پنجاه سال اگر باشد
تمام عمر، فقط فرصتم همین حالاست

به قدر لذّتِ یک لحظه چای نوشیدن
به برکتِ گل سرخی که نقش فنجان‌هاست

چقدر قطره‌ی باران که زیر پا افتاد
ولی طریقتِ دریا هنوز پا بر جاست

چگونه می‌شود از پشت دود ماشین‌ها
برای پنجره ثابت کنم جهان زیباست

فقط خداست که هر جا و هر زمانی هست
بگو که باهمه‌ی شهرتش چرا تنهاست

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۱


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است":

نرو خورشید... نشْنید و به سمت کوه، راهی شد
و عکس ماه افتاد و تمام چشمه، ماهی شد

نمی‌شد سد بکارم روبرویش تا که برگردد
و رفت و رنگ اقیانوس، هم‌رنگ کلاهی شد،

که هر شب آسمان کهنه می‌پوشید و می‌پوشد
جهان هم تا جهنّم را بگوید حلقِ چاهی شد

زمین چرخید و هی چرخید و هی چرخید دور من
که دیگر چشم من، محوِ تماشای سیاهی شد

گلو را وا کن و بالا بیاور غصه‌هایت را
حقیقت را بخور، تلخ است، امّا سیر خواهی شد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۰


از کتاب "ضربان":


زنانِ بار به این جشن اعتقاد ندارند

که هرچقدر برقصند چشم شاد ندارند


از آسمان و بهشتش، گناهِ خشت به خشتش

به جز نقاب زدن حیله‌ای به یاد ندارند


ستاره‌های دریده، زنان ماه ندیده

برای خواندن این لکّه‌ها سواد ندارند


لباس تازه نپوشی پدر! که دخترکانت

به صافیِ کت و شلوار، اعتماد ندارند


برای ظلم چه تندیس‌ها بنا شده، امّا

شکستگان و ستمدیدگان نماد ندارند


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۳


از کتاب "زخمه":


با پنجره‌ای خسته، پس حال تماشا نیست
پس خوب نمی‌بینم پس منظره زیبا نیست

می‌بندم اگر زشت است، زشت است که می‌بندم
دنیای پر از در هم، بی‌پنجره دنیا نیست

انسانم و ممکن نیست آزاد بیَندیشم
وقتی همه‌ی فکرم در جمجمه زندانی‌ست

شعر است که می‌بیند آن نقطه‌ی  پایان را
نقطه
سرخط، شاعر بنویس که
من، ما نیست


مریم جعفری آذرمانی


  • ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۲


مصاحبه روزنامه ایران با من (1395/6/24) را بخوانید در: اینجا


تذکر:

در ابتدای مصاحبه توضیحی درباره شاعری من از سوی روزنامه داده شده به این شکل:

"مریم جعفری آذرمانی از آن دسته شاعرانی است که امید چندانی به اینکه شعر گفتن به شغل و حرفه‌اش تبدیل شود ندارد اما از انتخاب خود هم چندان پشیمان نیست."

این عبارات ممکن است سوء برداشت ایجاد کند، بنابرین باید به این شکل اصلاح شود:

از بیست سال مداوم شاعر بودن، مسأله من پشیمان بودن یا نبودن نیست؛ چون واضح است که پشیمان نیستم و حتا بسیار هم خشنودم، و دیگر اینکه شاعری دقیقاً کار مداوم و تمام وقت من است ولی در عرفِ اجتماع، شغلی نیست که درآمدی برای امرار معاش داشته باشد...


  • ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۴:۲۸


از کتاب "ضربان":

در این عدم که هنر نیست غیرِ بی‌هنری
منم که جلوه ندارم برای جلوه‌گری

کجاست باور انسان در این شکسته‌زمان؟
ـ زمانِ جنبل و جادو، زمان دیو و پری ـ

کجا عجیب‌تر از این که با مداد سپید
خطوط تیره کشیدند روی لفظ دری

کنار این همه ویرانه، این منم که هنوز
دلم خوش است به ترمیمِ خانه‌ی پدری

تمام شاعریِ من شبیهِ مولانا
مورّخ است به هجریِّ شمسی و قمری

1393/10/7

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۲

چند بحث انتقادی درباره ترجمه شعر

(با تأکید بر تفاوتهای وزنی و هجایی زبانها)


مریم جعفری آذرمانی


(منتشر شده در مجله تخصصی شعر، شماره 70، پاییز 1392)


     وزن شعر از زبانی به زبانی دیگر ممکن است متفاوت باشد، مثلاً در زبان فرانسه تساوی تعداد هجاهای هر مصراع، وزن را به وجود می‌آورند (یعنی وزن عددی)، اما همین وزنِ شعر در زبان انگلیسی و آلمانی بر اساس تکیه‌ای که بر هجاها می‌شود به وجود می‌آید (یعنی وزن تکیه‌ای) و در زبان فارسی و عربی بر اساس کوتاهی و بلندی هجاهاست (یعنی وزن کمّی). (شمیسا، 1389، ص24)
     به این مثال از شعر لافونتن توجه کنیم:

"Même il m'est arrivé quelquefois de manger
Le Berger.

اما گاه برایم اتفاق افتاده است که
چوپان را بخورم" (کهنموئی‌پور،1372، ص17)
    

     تصور کنیم که یک مترجم بخواهد وزن اصلی شعر را در زبان فرانسه به وزن فارسی برگرداند. این عمل تقریباً محال است، چون ایجاد وزن در این دو زبان از اساس با هم تفاوت دارند. اما اگر وزنِ فرانسوی را بخواهد به وزن فارسی تبدیل کند ممکن است به این عبارت برسد:

برایم اتفاق افتاده گاهی خوردنِ چوپان
(بر وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)

     می‌بینیم که ترجمۀ اول که به صورت عبارات نثریِ ساده است، بیشتر منظور شاعر را می‌رساند تا دومی که در آن سعی شده مصرعی با امکانات وزنی فارسی ساخته شود. مخاطب فارسی‌زبان حتا اگر دلیلش را نداند، به طور ذاتی و از روی شمّ زبانی‌اش متوجه می‌شود که چیزی تصنعی در ترجمۀ دوم وجود دارد و همین باعث می‌شود از روح اصلی اثر کاسته شود. حالا اگر مترجم بخواهد مثلا کلمۀ "manger" و "berger" را هم با همان نسبت آوایی که در زبان فرانسه دارند به فارسی برگرداند، مشکل مضاعف می‌شود، چون شاید مجبور باشد مثلاً به جای «خوردن» از «چپاندن» استفاده کند تا با «چوپان» اندکی تناسب کلمه‌ای داشته باشد. در واقع فهمیدنِ این‌که ترجمۀ دوم بهتر است، نیازی به دانستنِ زبان فرانسه ندارد، بلکه بدون متن اصلی و فقط به وسیلۀ هوشِ ادبی کسی که زبان فارسی را می‌خواند و با آن تکلم می‌کند می‌توان فهمید که ترجمۀ دوم چیزی اضافه بر اثر اصلی دارد که به جای آن‌که ارزشی به آن اضافه کند، حتا از ارزش ادبی آن کم کرده است.

1. مقایسۀ ترجمۀ موزون و غیر موزون از شعر پوشکین

     به این ترجمه توجه کنیم:
در اعماق کان‌های سیبیر
با فخر تحمل کنید، یاران!
گم نمی‌شود رنج دلگیر
و بلند پرواز فکرهاتان.

     ترجمۀ بخشی از یک شعر پوشکین که همه او را یکی از شاعران بزرگ روسیه می‌شناسند همین است، مترجم (که نامش در کتاب نیامده است) خواسته ترجمۀ موزونی ارائه دهد و حتا قافیه را هم حتماً رعایت کند، اما علاوه بر آن که وزن را هم درست رعایت نکرده، تقریباً معلوم نیست که پوشکین چه می‌خواهد بگوید. این کتاب در یکی از انتشاراتی‌های روسیه بدون درج متن اصلی شعر، منتشر شده و اگر در کشوری غیر از روسیه منتشر می‌شد تصور می‌رفت که شاید برای غرضی غیر شعری، شعرهای شاعری مثل پوشکین را به این صورت ارائه داده‌اند تا به زبان فارسی گفته شود که پوشکین شاعر بزرگی نیست.

     اما همین بخش از شعر پوشکین را به ترجمه‌ای دیگر بخوانیم:

«در اعماقِ معدن‌های سیبری
پاس‌داری کنید
                صبرِ غرورآفرین‌تان را
پیکارِ محزونِ شما
چون اشتیاقِ بلندِ اندیشه‌تان
                               از میان نخواهد رفت.» (آتش‌برآب، 1388، ص40)

     این ترجمه تقریباً به صورت نثر است و بهره‌ای هم از موسیقی شعر گرفته و از لحاظ رسایی و شاعرانگی قابل مقایسه با ترجمۀ قبلی نیست. اگر چه ممکن است بسیاری از ظرایف کلام را منتقل نکند. اما چاره‌ چیست؟ تنها راهی که می‌توان یک ترجمۀ کامل ارائه داد ـ که تمام ابعاد شعر را نشان دهد ـ این است که پوشکین را زنده کنیم و بگوییم همان را به زبان فارسی بگوید که در این صورت هم؛ به دلیل تفاوت امکانات زبانی و شعریِ فارسی و روسی، محال است. می‌بینیم که ترجمۀ دوم به سلیقه و هوش ادبی قابل‌قبول‌تر است، چون منظور شاعر مشخص است و می‌دانیم که با یک کلام شاعرانۀ جدی روبه‌روییم نه مثل اولی، با مجموعۀ موزونی از کلمات که منظور جملات در آن مشخص نیست. از سوی دیگر برای موزون کردن آن باید نحو جمله را به هم ریخت، چون شاعر شعری گفته است به زبانی دیگر و ما می‌خواهیم در زبانی دیگر آن را موزون ترجمه کنیم، پس حتا ممکن است در زبان اصلی، شعر مورد نظر بسیار هم از قواعد نحوی به شکل دقیق استفاده کرده باشد و ما با ترجمۀ موزون آن و به هم‌ریختن غیر منطقیِ دستور زبان در واقع به اثر اصلی آسیب برسانیم. باید در نظر داشت که امری مثل دستور زبان در شعر، شاید مهم‌تر از وزن باشد.

2. مقایسۀ ترجمۀ موزون و غیر موزون از شعر الیوت

     مترجم دیگری در مورد ترجمۀ آثار تی. اس. الیوت به زبان فارسی تلاش داشته که آن را موزون ترجمه کند. اگرچه این ترجمه از ترجمۀ موزونی که از شعر پوشکین ارائه شده بسیار ادبی‌تر و قابل فهم‌تر است و در بسیاری از بخش‌های شعر، ترجمۀ خوبی هم ارائه داده، اما با وجود این که در مقدمۀ ترجمه‌اش قصد خیرخواهانه‌اش را از این موزون ترجمه کردن قید کرده، باز هم برای به دست دادن یک ترجمۀ موزون، بخش‌هایی از متن اصلی تقریباً عوض شده است:

What are the roots that clutch, what branches grow
Out of this stony rubbish? Son of man,
You cannot say, or guess, for you know only
A heap of broken images, where the sun beats,

«کدامین ریشه چنگ اندازد اندر سنگزار پست؟
کدامین شاخه می‌روید در این شنزار بی‌حاصل؟
ای فرزند انسان پاسخی هرگز نخواهی داشت
گمانی هم نخواهی برد
که درک تو به جز مشتی بت‌های شکسته نیست.
در آنجایی که خورشید آتش سوزان فرو ریزد...» (شهیدی، 1377، ص37)

     اگر همین ترجمه به صورت نثر انجام می‌گرفت، مترجم اجباری نداشت که مثلا در معنی"a heap" به جای «پشته» یا «توده»، «مشتی» بیاورد در حالی که منظور الیوت از "images"، مجسمه‌ها یا تمثال‌ها بوده و «پشته» یا «توده» بیشتر با آن متناسب است، در واقع نوعی ویرانی مورد نظر بوده اما «مشتی» فقط به یک ریزش درونی برمی‌گردد و ویرانی را به صورت کامل تداعی نمی‌کند.

     نکته دیگر این است که نمی‌توان به صرف این‌که در زبان انگلیسی ترتیب ارکان جمله، با ترتیب آن‌ها در دستور فارسی، متفاوت است، عبارتی را از انگلیسی به صورت به‌هم ریخته‌اش در فارسی ترجمه کرد، حتا اگر در زبان فارسی غلط دستوری هم نداشته باشد. مثلاً اگر در ترجمۀ سطر اول همین شعر الیوت:

April is the cruellest month

بگوییم: آوریل است ستمگرترین ماه.

     در واقع دستور این جمله در زبان فارسی غلط نیست اما آن را درست هم رعایت نکرده‌ایم چون در این جمله خودِ شاعر دستور زبان انگلیسی را به صورت کامل و سرجای خودش رعایت کرده، پس نمی‌توان ترجمه را کلمه به کلمه و با همان ترتیب انگلیسی‌اش انجام داد. پس برای رعایت کردن منطق نثریِ زبان در انگلیسی و فارسی بهتر است بگوییم:

آوریل ستمگرترین ماه‌ است.

     حالا ترجمۀ دیگری از همان بخش شعر الیوت بخوانیم:

«درین سنگستان پرزباله
چه ریشه‌هایی چنگ بند می‌کند
چه شاخه‌هایی می‌روید؟
آدمیزاد تو را حدس و پاسخی نیست
چون در این دشت که آفتابش گدازان و سوزان است
تو را تنها با توده‌ای ز پیکرهای شکسته
روزگاران دیرین سر و کار است» (لشکری)

این ترجمۀ نثری نسبت به ترجمۀ موزون، شاید حتا شاعرانگی کمتری داشته باشد یا از لحاظ دستوری مواردی را هم بتوان مورد انتقاد قرار داد، اما منظور شاعر را بهتر نشان داده، چون مترجم مجبور نبوده است که کلمات را به خاطر وزن و قافیه، تغییر دهد یا جابجا کند، و از لحاظ ارزشی که شعر در تأثیرگذاری خود دارد موفق‌تر است.

3. مترجم یا شاعر

     حالا تصور کنیم که یک مترجم با ترجمۀ موزونِ اثری مانند شاهنامه به انگلیسی، قصدش این باشد که هم محتوا و هم شکل اثر را به زبان انگلیسی منتقل کند، آیا واقعاً ممکن است؟ در واقع این گونه موزون ترجمه‌کردن، این ادعا را هم در زیر متن خود دارد که مترجم می‌خواهد بگوید خودش در جایگاه کسی مثل فردوسی در زبان انگلیسی‌ست، آن هم در عصر حاضر، در حالی که باید توجه داشت فردوسی فقط در زبان فارسی به طور کامل فردوسی‌ست و درست است که زمان و مکان زندگی او و منش و روش او و کار بزرگی که انجام داده است در تاریخ ادبیات جهان هم منحصر به فرد است، اما در زبانی دیگر غیر از فارسی، شاید دست آخر بتوان حکمت و صور خیال و برخی جزئیات دیگر را منتقل کرد، بر فرض هم اگر مترجمی باشد که مقام فکری و شعری فردوسی را دارا باشد حتا اگر بزرگترین شاعر انگلیسی‌زبان باشد و در عین حال به فارسی هم بتواند شعر روان بگوید باز هم به دلیل تفاوت دستور و امکانات دو زبان، دور از ذهن است که  بتواند به زبان انگلیسی شاهنامه را به صورت موزون با همین موقعیتش در زبان فارسی تبدیل کند، حتا بعید نیست چیزی بهتر از ترجمۀ موزون پوشکین که در این متن اشاره شد، از آب در نیاید.

     تا همین چند دهه پیش رسم بر این بود که برخی شاعران فارسی‌زبان شعرهای شاعران دیگر زبان‌ها را بازسرایی می‌کردند و خوب هم از کار در می‌آمد چون شاعری که این کار را انجام می‌داد اولاً از اثر اصلی به شکل یک الهام‌بخش استفاده می‌کرد، ثانیاً قصد ترجمه هم نداشت و در عین حال به نوعی بهترین شکل ترجمۀ موزون بود.

4. ترجمۀ غزل فارسی

     اگر شاعری مثل حسین منزوی در بیت‌های مختلف ارکان دستور زبان را به هم می‌ریزد، باید به این نکته توجه کرد که شاید شاعر منظوری از این جابجایی‌های نحوی داشته باشد. مثلاً بسیاری اوقات همین به هم ریختن دستور زبان، نه فقط برای موزون کردن شعر، بلکه در جهت تأکید به عبارتی خاص و همچنین تأثیرگذاری بیشتر شعر است، مثل تأکیدهای متفاوت بر عباراتِ «شتک‌ زده» و «خون بسیاران» در این سطر از منزوی:
شتک زده‌ست به خورشید خونِ بسیاران (منزوی، 1376، ص167)
     بیشتر ترجمه‌هایی که تا حالا از آثار حسین منزوی صورت گرفته، از شعرهای سپید یا آزاد او بوده است و شاید گمان می‌رود که غزلش باید موزون ترجمه شود، در صورتی که می‌توان با گرفتن وزن از آن‌ها ترجمه‌هایی موفق از شعرهای اصلی او که غزل هستند ارائه داد. مثلاً توجه کنیم به این بیت منزوی:

زبان به رقص درآورده چندش آور و سرخ
پر است چنبر کابوس‌هایم از ماران (همان، ص168)

     همین بیت را که در آن ارکان دستوری جابه‌جا شده‌اند می‌توان برای ترجمه به این جمله تبدیل کرد:

چنبرِ کابوس‌هایم پر است از مارهایی که زبان سرخ شان را به صورتی چندش‌آور به رقص در آورده‌اند.

     در این مورد می‌بینیم که جملۀ دوم عین شعر مورد نظر نیست، اما همین که پیام شاعر را می‌رساند بهتر از این است که به زبان دیگری که شکل وزنی‌اش با زبان فارسی فرق دارد موزون ترجمه شود. چون حتا اگر ترجمۀ موزون و در عین حال کامل و بی‌نقصی هم ارائه شود باز هم خود شعر اصلی نیست، و ثانیاً مخاطبی که به زبان دیگر این شعر را می‌خواند دنبال این نیست که بداند شاعر وزن را در یک زبان دیگر، رعایت کرده است یا نه، چون او می‌داند که با ترجمه روبه‌روست نه با یک شاعر هم‌زبان، و بیشتر دنبال شعریتی است که از تصاویر یا پیام متن یا دیگر صفات شعری ناشی می‌شود. فقط می‌توان در مقدمۀ ترجمه قید کرد که این شعر در زبان اصلی دارای چه قالبی‌ست و قالب را برای مخاطب توضیح داد.

یا در شعری دیگر از منزوی:

کسی نگفت نسیم از تبار طوفان است
وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می‌کرد (همان، ص222)

     این بیت را می‌توان به صورت جمله‌ای خبری ترجمه کرد و خواهیم دید که باز هم شعر خواهد بود چون منظور اصلی شاعر، مشخص است و وزن و قافیه فقط به تأثیرگذاری بیشتر آن کمک کرده است وگرنه همانطور که می‌بینیم بیت مذکور دقیقاً منطق دستور زبان عادی را با رعایت ترتیب تمام ارکان جمله داراست و می‌توان فارغ از وزن، آن را شعری قابل ترجمه و دارای حرفی و نگاهی نو دانست.

نتیجه

     1. از آغاز جریان ترجمۀ شعر، تا حالا، مترجمان بسیاری بوده‌اند که سعی کرده‌اند شعرهای موزون را به صورت موزون ترجمه کنند و به جز موارد معدود نتوانسته‌اند کار خوبی ارائه دهند و همین باعث شده است که شاعری که در زبان اصلی خود، شعرهای بسیار مورد توجهی دارد، در جریان ترجمه به شاعری تبدیل شود که بر اساس شنیده‌های مخاطبان نام بزرگی دارد اما وقتی ترجمۀ شعرش خوانده می‌شود این شگفتی به وجود می‌آید که این چه شاعری‌ست که مثلاً نه دستور زبان را بلد است نه تقدم و تأخر کلمات را درست به کار برده است.

     2. درست است که هر شاعری گاهی در شعرش از اختیارات دستوری استفاده می‌کند و به شکلی به‌قاعدۀ آن را به هم می‌ریزد، اما به هم ریختن دستور زبان، آن هم در حالی که شاعر این کار را در زبان خودش انجام نداده، نه تنها به شعریت ترجمه اضافه نمی‌کند بلکه آن را به اثری تصنعی تبدیل می‌کند.

     3. توجه کنیم که دربارۀ شاعری که شعر موزون می‌گوید، این‌گونه نیست که اول شعر را گفته باشد و بعد آن را موزون کند، بلکه وزن و اندیشه و زبان و تمام عناصر شعری، به صورت همزمان و موازی با هم شعر را به وجود می‌آورند.

     4. وقتی عنوان ترجمه روی یک اثر گذاشته می‌شود نمی‌توان هم بر موزون بودن ترجمه تأکید داشت و هم به منظورِ شاعر وفادار بود. همان‌طور که بسیاری از بازی‌های زبانی را از زبانی به زبان دیگر نمی‌توان ترجمه کرد، بنابراین لزومی ندارد وزن را که درجۀ اهمیتش بعد از باز‌ی‌های زبانی یا تناسبات کلمه‌ای در یک زبان است لحاظ کنیم. دست کم باید منظور نویسنده و شاعر را منعکس کرد، نه این‌که با پیچیدن آن‌ها در قالب وزن و قافیه که گاهی اوقات به شدت ایرادات وزنی هم دارد کاری کرد که اثر اصلی مخدوش شود.

     5. شاید یکی از دلایلی که مترجمان غزل فارسی را ترجمه نمی‌کنند همین باشد که تصور می‌کنند غزل باید به صورت موزون به زبان دیگر ترجمه شود، در حالی که فقط کافی‌ست جمله‌ها و تصاویر و منظور شاعر را به زبان دیگر ترجمه کنند؛ در واقع اگر بخشی از آرایش‌های فرمی و کلامی هم در ترجمه از میان برود بهتر از این است که ترجمۀ موزونی ارائه شود که بیشتر از آن که شعر باشد به مجموعه‌ای کلمات به هم ریخته تبدیل شود که مخاطب از فهم صورت عادی آن ناتوان باشد.

     6. اگر مترجمِ یک شعر، خودش در زبان مقصد شاعر باشد، ترجمۀ بهتری ارائه خواهد داد.

منابع:
1. شمیسا، سیروس، آشنایی با عروض و قافیه، نشر میترا، 1389
2. کهنموئی‌پور، ژاله ، دهشیری، سید ضیاء‌الدین ، انواع شعر و صناعات شعری در زبان فرانسه، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
3. کلاسیک‌های ادبیات روسی، الکساندر پوشکین، بنگاه نشریات پروگرس، مسکو (به زبان فارسی بدون متن اصلی، نام مترجم درج نشده و بدون تاریخ است)
4. آتش‌برآب، حمیدرضا، عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس، نشر نی، 1388
5. الیوت، تی. اس.، دشت سترون، نقد و ترجمه منظوم شهریار شهیدی، نشر هما، 1377
6. الیوت، ت‌. اس.، دشت سترون و اشعار دیگر، ترجمه پرویز لشکری، انتشارات نیل
7. منزوی، حسین ، از ترمه و تغزّل، انتشارات روزبهان، 1376

  • ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۲


منم زنِ همیشه مست؛ بی‌حساب می‌خورم
و غالباً بدونِ مزّه مثل آب می‌خورم

وحید! جای شمس را نمی‌شود عوض کنی؟
وگرنه جرعه جرعه حرص و اضطراب می‌خورم،

که مثل بچّه‌ها همیشه اعتراض می‌کند
چرا در استکانِ مولوی شراب می‌خورم.

دلیل رستگاری‌ام: همین گناه مختصر
که در حضور خاص و عام، بی‌حجاب می‌خورم

زنِ کتاب‌خانه‌ام، درآمدی ندارم و...
همیشه از سرِ گرسنگی کتاب می‌خورم

1392/5/27

مریم جعفری آذرمانی


(از شعرهای حذف شده ی کتاب "دایره")


  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۹


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


چه نیازی‌ست که این رود به دریا برسد
شب به شب ترسم از این است که فردا برسد

گریه‌ی کوسه‌ی غمگین، شده دریایی شور
شورِ این گریه درآمد که به دریا برسد

- اشک‌های تو، همه، نطفه‌ی مرواریدند،
هق هقِ تو، که به رویای صدف‌ها برسد

کوسه! صیاد می‌آید که نجاتت بدهد
گریه بس کن که به تو، چشمِ تماشا برسد

خاک، مرگ است تو در بستر من خواهی مرد
ساحلم، بر تنِ من، روزِ مبادا برسد

چه کنم با دلِ ساطوریِ ماهی‌گیران؟
چه نکردند که کار تو به این‌جا برسد؟

تکّه تکّه، تنت از تور بیاید بیرون
وقت تشویش و تقلّا و تمنّا برسد

پیش دریا زده‌ها، بودنِ تو نابودی‌ست
جز ضرر هیچ نداری که به دنیا برسد

کوسه! از دور، تماشای تو زیباتر بود
باز اگر هم به نظر، مرگ تو زیبا برسد

1386/11/19

مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۱۱


نامه


پاریس، بیستم آوریل 2008

31 فروردین 1387

آذرمانی عزیز،

سکوت مرا ببخشید، که سکوت فراموشی نیست. خیلی وقت است که تصمیم دارم نامۀ شما را از روی میزم بردارم با همین چند خط، که باری از من بر نمیدارند، ولی باری را به زمین می‌گذارند که از شما در ذهن من می‌چرخد، و می‌رسد، مثل بار درخت. و مثل آن بیت بیدل که برای من نوشته‌اید، و اینجا گاه و بیگاه به زبانم می‌آید، و شما را تا سر زبانم می‌آورد، و معذلک نمی‌دانم چرا دیر برایتان می‌نویسم با اینکه «بیگاه نوشتن» به عادت‌های من بیشتر نظم می‌دهد، تا وقتی برای نوشتن. «وقتی برای نوشتن» نوشتن را از من می گیرد. منظورم توجیه تأخیر نیست. فرصتی است برای اینکه بگویم همیشه آنچه مرا بیشتر به تأمل کشانده است شیوه های نوشتن بوده است، نه خودِ نوشتن. به راه خودم هم که رفته‌ام در سر چارراه‌ها تأمل بسیار کرده‌ام. به هر دو راهی که رسیدم به راهی رفتم. و به راهی که می‌رفتم مرا از راهی که نمی‌رفتم دور می‌کرد، احساس من این بود. نمی‌خواستم به جائی برسم. و آن جائی هم، همان راهی بود که می‌رفتم، همیشه در راه! حالا هم «پیانو» توقفم می‌دهد. مثل وقت‌هایی که راهم به دو راهی می‌رسید.

شما چی؟ گاهی از خود پرسیده‌اید که راهی که می‌روید شما را از راهی که نمی‌روید دور می‌کند؟ اوه، این سایه‌ای که گفتید اسیر شما نیست معذلک اسیر شما می‌مانَد. نیمرخی که از کنار جاده نیمرخِ راه را بهتر از ما می‌بیند، و نیمرخِ راه‌ها را. می‌خواهد با پشت سر بماند ولی ما برنمی‌گردیم که برنگردیده باشیم با اینکه می‌دانیم همین پیش رو لحظه‌ای دیگر پشت سر خواهد شد. چون می‌رویم. من این رفتن را در «پیانو» می‌بینم. زیبا است. قفای ما زیبا است، وقتی که بهتر است. و در بهترین شرایط بودن، شرطِ زیبایی است. بهترین‌های ما همیشه در راهند. و این همان چیزی است که برای شما در سال نو آرزو می‌کنم: بهترین‌هایتان!

با شما: (امضا یداله رویایی)

بعدالتحریر:
ـ به من از خودتان حرف‌های تازه و غزل‌های تازه بفرستید.





پی نوشت وبلاگ:
نامه اول ایشان را بخوانید در: اینجا

  • ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۶


از کتاب "مذاکرات":


نسترن! شبیه من نباش! اعتنا نکن به دیگران
مادرت همیشه باخته، در ملاحظاتِ این و آن

هرچقدر هم بها دهند، شاعری نکن به هیچ‌وجه
شعر حرفِ عاقلانه نیست، گرچه می‌بَرند بر زبان

در ازای خنده‌های تو، هیچ ارزشی نداشتند
شاعران و فیلسوف‌ها، با تمام حرف‌های‌شان

این که از هزار سالِ پیش، خط به خط مرور کرده‌ام
قدرِ مصرعی نبوده است درد مادرانِ بی نشان

عاشقِ تو محضِ دل‌خوشی، عشق را وسیله می‌کند
جان مادرت خراب کن! هرچه ساخته‌ست در جهان

مریم جعفری آذرمانی

 

  • ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۳


از کتاب "ضربان":


این که تنها نه روی درختان، روی احساس من هم نشسته
برنگشتم... که بیرون کافه: برفِ لج‌باز نم نم نشسته

عکسِ خوش‌بختیِ من که عمری‌ست هی قرار است فردا بیاید
تا هوس می‌کنم ـ بی‌افاده ـ قهوه‌ی تلخ در دم نشسته

مردِ برفی کنار خیابان، آب شد در ترافیکِ زن‌ها
 انتظارم زنِ بی‌قراری‌ست؛ پا به پا کرده کم کم نشسته

از زمان انتظاری ندارم با کسی هم قراری ندارم
پس شروعش کنم درد دل را؛ صندلی مثل آدم نشسته


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۷


گفتگو با ایبنا را بخوانید در: اینجا


گفتگو با ایسنا را بخوانید در: اینجا

  • ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۲