من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

۸۴ مطلب با موضوع «شعرهای من» ثبت شده است

منتشر شد:



تو رها باش و دوست داشته باش 

۵۵ غزل عاشقانه


مریم جعفری آذرمانی


پاییز ۱۳۹۷



انتشارات فصل پنجم

تلفن: ۶۶۹۰۹۸۴۷

نشانی فروشگاه: 
روبروی دانشگاه تهران. پاساژ فروزنده. طبقه منفی یک پلاک ۲۱۲ کتابسرای فصل پنجم

توضیح صفحه تقدیم کتاب؛

بعد از چهارده مجموعه شعر 
که حاصلِ بیست و دو سال شاعری‌ام بود
و بیشتر فضای اعتراضی و اجتماعی داشتند،
این اولین مجموعه شعرِ تماماً عاشقانه‌ی من است.

تقدیم به 
شاعران متولد دهه هفتاد، 
که در دهه نود شاعری‌ را آغاز کردند
و شنیدنِ غزل‌های عاشقانه‌شان 
به حال و هوای شاعری‌ام جان تازه‌ای بخشید..



یک شعر از این کتاب:


مرورِ عکسِ تو زیباترین یقینِ من است

همیشه یادِ تو در چشمِ دوربینِ من است


میانِ این‌همه غم دل‌خوشم که حدّاقل

غمِ ندیدنِ «تو» حالِ بهترینِ من است


چقدر عاشقِ آن لحظه‌ام که چشمانت

نشسته آن طرف و محوِ آفرینِ من است


زبانِ بازِ من و حرف‌های ممنوعش

و گوش‌های تو در این میان امینِ من است


ببین منم؛ زنِ رسمی، زنِ محافظه‌کار

همیشه گفتنِ اسمِ تو نقطه‌چینِ من است


چگونه بعدِ نمازِ شبم دعا کنمت؟

که آن‌چه دستِ مرا بسته است دینِ من است


حواس‌پرت شدم، پس نپرس! یادم نیست

اگر ببوسمت این عشقِ اوّلینِ من است


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۳

منتشر شد:




تشریح

(۵۸ غزل اجتماعی و اعتراض)

مریم جعفری آذرمانی

 پاییز ۱۳۹۷

انتشارات فصل پنجم

تلفن: ۶۶۹۰۹۸۴۷

نشانی فروشگاه: 

روبروی دانشگاه تهران. پاساژ فروزنده. طبقه منفی یک پلاک ۲۱۲ کتابسرای فصل پنجم


یک شعر از این کتاب:


سربازهای مرده، جوانند همچنان

جان‌های بی‌گناه، روانند همچنان

عقلم به هیچ معجزه‌ای قد نمی‌دهد

دیوانه‌ها رییسِ جهانند همچنان

هر دختری به شیوه‌ای آخر عروس شد

پس مادران چرا نگرانند همچنان؟

زن‌ها دو پای له شده در ازدحام را

باید به خانه‌ها برسانند همچنان

یک دست در اداره و یک دست خانه‌دار

در حسرتِ حقوقِ زنانند همچنان

یک عمر بیشتر که ندارند در زمین!

بیچاره‌ها دچارِ زمانند همچنان

حتّا اگر مدارِ زمین را عوض کنی

خط‌های سرنوشت همانند همچنان


مریم جعفری آذرمانی



  • ۱۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۳

دوست دارم تو را، مثل یک سیب روی درختش

خواب می‌بینمت، عینِ یک شاه با تاج و تختش


در فضای مجازی، من آن چشمم و عکس‌ها تو

در فضای حقیقی، همان سیبم و تو درختش


عاشقانه نوشتن محال است در کشور غم

منطقی نیست مخصوصاً از شاعرِ پایتختش


این که عاشق شدن شکل یک امتحانِ شفاهی‌ست

طبقِ معمول حتماً به من می‌رسد جای سختش


مریم! آخر چهل‌سالگی سنّ این حرف‌ها نیست

عاشقی مثل هر کار، خوب است امّا به وختش


مریم جعفری آذرمانی 

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

  • ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۶

منتشر شد:



نواحی


مجموعه‌ی ۶۳ غزل نو

مریم جعفری آذرمانی


ناشر: فصل پنجم


یک شعر از این کتاب:


همیشه در جَرَیانِ مصیبتی بارز

همایشِ مگس است و خطابه‌ی وِزوِز


ژنِِ فقیر چه دارد که این وسط بدهد

به وارثانِ بلافصلِ اسکناس و فلز


زنِ معاشقه از فرطِ اصطکاکش سوخت

چگونه عشوه بریزد در این جِلِزّ و ولِزِ


میانِ منگنه‌ها له شد و نمی‌بیند

که دستِ رگ‌به‌رگش آبی اَست یا قرمز


زمین بدونِ بشر قلوه‌سنگ خواهد شد

چه می‌شود که نمیرند کودکان هرگز؟


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۲

نپرسی: چرا تن ندارند دیگر

سر و شکلِ روشن ندارند دیگر


قرارِ ملاقاتِ زن‌ها اداری‌ست

ببین شوهران زن ندارند دیگر


فقط شکلکِ عاشقی درمی‌آرند

مدادِ نوشتن ندارند دیگر


زنانِ عمومی، اگر جمله‌هاشان

پر از ما شده، من ندارند دیگر


چگونه در این عشق‌بازی ببازند

دلی را که اصلاً ندارند دیگر


غمی هست در جیبِ شلوارهاشان

زنانی که دامن ندارند دیگر


مریم جعفری آذرمانی 

۳۰ فروردین ۱۳۹۷


  • ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۳۴

شغلِ همگی ناله و کارِ همه زاری‌ست

تصویرِ جنون است که از آینه جاری‌ست


تا رهبرِ ارکستر، سرِ لاشخوران است

هر لاشه که در گوشه‌ای افتاده، قناری‌ست


در زیست و بومِ تو و من جغد نشسته

هر حنجره‌ی تازه، از این خاک فراری‌ست


دعوا سرِ نفت است، به این خانه چه رفته‌ست؟

جز این که بسوزیم و بسازیم چه کاری‌ست؟


هر برگه‌ی ما پر شد از امضای غریبه

معیارِ رقم‌های زبان‌بسته، دلاری‌ست


صحبت سرِ گنجینه‌ی ما بود، وگرنه

در خانۀ ویران چه قرار و چه مداری‌ست؟


مریم جعفری آذرمانی

۱۹ فروردین ۱۳۹۷


  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۴


از کتاب «سمفونیِ روایتِ قفل‌شده»:


دنیا پر از سگ است؛ جهان سر به سر سگی‌ست

غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی‌ست


لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد

پایان ماه آمد و خُلقِ پدر سگی‌ست


از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود

در سرزمین من عرقِ کارگر سگی‌ست


جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی 

اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر سگی‌ست


آهنگ سگ، ترانه‌ی سگ، گوش‌های سگ 

این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست


بار کج نگاه شما بر دلم بس است 

باور کنید زندگیِ باربر سگی‌ست


آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو، به تنِ هر پدرسگی‌ست


مریم جعفری آذرمانی

۱۷ اسفند ۱۳۸۳


سال ۱۳۹۷ (سال سگ) مبارک باد


  • ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۰

تو سرزمین منی؛ از زمین سری، ایران!

اگرچه یکسره از گریه‌ات تری، ایران!


چقدر گریه کنی از خزر به عمّانت؟

درون خویش سراپا شناوری، ایران!


دو مشرق است و دو مغرب، حدودِ امکانت

اگر دوباره خودت را بگستری، ایران!


به خط به خطّ تنت جوهرِ غزل ثبت است

عجیب نیست بگویم که دفتری، ایران!


که شاعرانه ورق می‌زنیم فالت را

که تا همیشه ببینیم بهتری، ایران!


به شکلِ گُربه نمی‌بینمت که زیبا نیست

در آسمانِ خیالم کبوتری، ایران!


چقدر خسته‌ای از بچه‌های ناخلفت

ولی هنوز صبورانه مادری، ایران!


اگرچه عقربِ تاریخ نیش می‌زندت

نشد که ثانیه‌ای کم بیاوری، ایران!


مریم جعفری آذرمانی

۶ اسفند ۱۳۸۷

(از شعرهای منتشر نشده در کتابها)

  • ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۹


از کتاب «دایره»:


قصه‌ی من همین که بالاخره، غُصه‌هایم رسیده تا اینجا

چین پیشانی‌ام عمیق شده، فاطمه! خسته‌ام از این دنیا


گرچه دنیا پر است از خانه، یک اتاقش نصیب من نشده

شعرها را کجا نگه دارم؟ پاره پوره شدند دفترها


نه به معشوق بودنم شادم، نه زنِ زندگی شدم هرگز

چون سی و پنج سالِ پی در پی، شعر می‌خوانده‌ام به جای دعا


اگر امروز این جهان باشد، آن جهان پس همان خود فرداست

هرچه امروز را نگه دارم، باز یک روز مانده تا فردا


صاف زل می‌زنم در آیینه؛ لب برّاق و چشم‌های شَدید

اگر آرایشم خراب شود، روسیاهی کجا بهشت کجا؟


مریم جعفری آذرمانی

۷ اسفند ۱۳۹۱


  • ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۶

از کتاب «مذاکرات»:


منم همان زنِ صوفی که بی‌خبر رفته

کنار رابعه‌ها تا کجا سفر رفته


خدای مطلقِ من سخت فرق دارد با

خدای‌تان که به ابلیس، بیشتر رفته


چه خضرها که در اثنای ظلم کشته شدند

و عدل، حوصله‌اش روی قاف سر رفته


دو قطره از نمِ آب حیات باقی بود

که در مثانه‌ی این ظالمان هدر رفته


کلید رمز جهان از کجا ترک برداشت؟

که درزِ شایعه تا کائنات در رفته


حسابدار! چه ربطی‌ست بین کار من و

فرشته‌ای که پیِ کار بی‌خطر رفته


مریم جعفری آذرمانی 

۲۳ مرداد ۱۳۹۱


  • ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۴


از کتاب "قانون":


یکی از خانه به دوشانِ فراوان هستم

کیسه پر کرده و شب‌گردِ خیابان هستم


گربه‌ها چشم ندارند ببینند مرا

شب به شب بزمِ زباله‌ست که مهمان هستم


مردم از این طرف و آن طرفم می‌گذرند

نکند فرض کنی من هم از آنان هستم


نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم

صاحب سفره‌ی خالی شده از نان هستم


به شناساندن آیینگی‌ام مشغولم

گاه اگر دیوم و گاهی اگر انسان هستم


چاره‌ای نیست، مگر چشم بپوشند از من

تا نبینند که در صورت امکان هستم


مریم جعفری آذرمانی 

۳ آذر ۱۳۸۸


  • ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۳:۳۸


از کتاب «تریبون»:


گرچه بر طبقِ برهانِ نظمش، بیت‌ها را به ترتیب چیدم

بر خلافِ جهانِ مدوّر، بر ورق مستطیلی کشیدم


گُل به قبرت ببارد! اگرچه... برگ‌ها دستِ آخر سیاهند

احمدِ شاملو! رک بگویم: خسته از شعرهای سپیدم


شعر، یکسر خودِ زندگی نیست، بلکه من در حواشیِّ شعرم

زندگی می‌کنم گاهی اوقات، منزوی شاهد و من شهیدم


منتقد، پشت میزِ تریبون، واژه‌های زبان‌بسته را خورد

هیچ شعری جلودارِ او نیست؛ از زبان بی‌زبان‌تر ندیدم


مریم جعفری آذرمانی



  • ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۶


از کتاب "راویه":


کافه‌ی شعر مثل خوابِ شلوغ، گرچه پررونق است، تعطیل است

منِ شاعر نشسته‌ام بیدار، چاره تنها زبانِ تمثیل است:


با همان حرف‌ها که باد هواست، بس که هی باد کرده‌ای او را

پشه‌ی بیخودی بزرگ شده، باورش می‌شود که یک فیل است


پس توهّم که دست‌سازِ تو بود، بُت‌تر از عصرِ جاهلیّت شد

چون مناجاتِ تو به سمتِ کسی‌ست که دقیقاٌ خودِ عزازیل است


به زبان‌بازِ در عدم معروف، برگِ پژمرده هم نباید داد

پرِ کاهی اگر به او بدهی، ادعا می‌کند که جبریل است


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۲۸

از کتاب "راویه":


باز در کسوتِ آدمی‌زاد، دیو پشتِ تریبون نشسته

نوچه‌ها خانه را قبضه کردند، رستم از گود بیرون نشسته


دیو با زور و بازوست، امّا، سطری از شاهنامه نخوانده

پس محال است هرگز بفهمد: چشمِ تهمینه در خون نشسته


من که تهمینه و رستمِ زال، بوده‌ام توأمان این همه سال،

گریه کردم به تشییعِ سهراب: «شعر» ـ این زار و وارون نشسته ـ


می‌روم سنگ و دریا بیارم، تا بشویم الفبای‌تان را

جهلِ دیوِ فضیلت ندیده، بر الف تا یِ و نون نشسته


مریم جعفری آذرمانی



  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۶

از کتاب "تریبون":


شاملوترین زنم، جهان! شغل من «در آستانه»گی

شاه‌کار آفرینشم؛ آفرین به این زنانگی


مرگ را قشنگ شسته‌ام گوشه گوشه دفن کرده‌ام

ایستاده سجده می‌کنم در نمازهای خانگی


غیر گریه هیچ پرده‌ای، روی پوستم نمی‌کشم

ای نقاب‌دارِ بی‌شمار! دور شو از این یگانگی


با منِ بریده از عوام، ادعای دوستی نکن

تک تکِ خواص شاهدند شهره‌ام به بی‌نشانگی


هرچقدر موریانه‌ها، موذیانه دفنِ‌شان کنند

سرنوشتِ شعرهای من، ختم شد به جاودانگی


مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۱۶

از کتاب "تریبون":


اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودم
ولی از آن همگان یک نفر خودم بودم

قسم به هر کس و ناکس که ننگ‌خواهِ من است
به فکر هر کس و ناکس ـ مگر خودم ـ بودم

صدای من همه‌جا را احاطه کرد، ولی
چرا از آن‌همه محروم‌تر خودم بودم؟

من ادعای خدایی نکرده‌ام هرگز
اگرچه منشأِ خلقِ اثر، خودم بودم

نه متنِ من، که منِ من کتاب شد، زیرا:
نه ذوقِ شاعریِ من، هنر خودم بودم


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۲


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


پوستم به لایه‌های تن رسیده اَست
تنگیِ تنم به پیرهن رسیده است

وای اگر بگویمش زبانه می‌کشد
درد دل که بی‌تو تا دهن رسیده است

گوش کن که آه هم نمی‌کشم، اگر
نوبتِ شکایتی به من رسیده است

هیچ کس نبود جز من و تو، پس چرا
داستان ما به انجمن رسیده است

سایه‌های رابطه، همین درخت پیر
تا کرانه‌های هر چمن رسیده است

مریمم؛ شریکِ آدمی نبوده‌ام
سیبِ دیگری به دست من رسیده است

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۶

از کتاب "راویه":


... و به شاعر اگرچه معمولاً خسته و ناامید می گویند
شعر، جنگِ زبان و زندگی اَست؛ کُشته اش را شهید می گویند

پدرم وزن شعر می دانست، و ـ خدا رحمتش کند ـ می گفت
که مخاطب اگر سواد نداشت، شاعران هم سپید می گویند

اعتقادی به خود ندارند و... مثل دوزخ که شعله می شمُرَد
از شب و حسرت و هزینه پُرند، باز «هَل مِن مزید» می گویند

بس که بیزار بودم از تقلید،بین من با خودم شباهت نیست
باقیِ شاعران شبیهِ هم اند؛ هرچه را بشنوید می گویند


مریم جعفری آذرمانی



  • ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۷:۳۶

از کتاب "۶۸ ثانیه به اجرای این اپرا مانده است":


به هوش باش که آتش هوا عوض کرده‌ست

بگو به باد که ابلیس جا عوض کرده‌ست


چگونه گریه کند با دو چشمِ مصنوعی

نقابِ دائمی‌اش چهره را عوض کرده‌ست


مدارِ معتبری نیست در مسیر زمین

که نقطه‌ای‌ست که تنها فضا عوض کرده‌ست


به استفاده‌ی بیگانه می‌رسد نفرت

اگرچه حال مرا آشنا عوض کرده‌ست


جهان خراب شود باز دوستت دارم

که عشق، فاجعه را بارها عوض کرده‌ست


خداپرستیِ من از غرور بیشتر است

منم که آینه را با خدا عوض کرده‌ست


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۷ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۳

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


آغوش وا کرده بودی، با دست‌هایی مردّد
جمعیّت و خنده: گاهی، تنهایی و گریه: ممتد

از شاه‌راهت گذشتند، هرگز ولی برنگشتند
تشویش و شرم و شکایت، بی‌وقفه در رفت و آمد

چیزی نمی‌آید از خوب، خوب آرزویی محال است
از خود نپرسیده بودی جز بد چه می‌آید از بد؟

با خنده‌هایت نپوشان، نقصانِ این ناکسان را
هرگز کمالی ندارند، این مردهای مجرّد

در سینه‌ی مهربانت، جز حسّ مادر شدن نیست
با سنگ خوابیدی، امّا: کوهی به دنیا نیامد


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۲

به جز شکستن و بستن چه مانده از باور؟
بخوان پریدنِ افتاده را، منم؛ دفتر:

کبوتری که به تمرینِ نقشِ روشنفکر
دو بال سوخته‌اش ماند زیر خاکستر

کدام دست به آتش کشید باران را
که روی صحنه ندیدیم جز تماشاگر

چه افتخارِ کثیفی‌ست این‌که چرکِ غرور
تو را بزرگ کند در جهانِ بی‌داور

چقدر حوصله‌ی گریه کردنت جدّی‌ست؟
که خنده را بگذارم به فرصتی دیگر

مریم جعفری آذرمانی

(کتاب قانون)


نکته:
یکی از دوستان، اخیراً در مورد این غزل گفت: مصراعِ «کدام دست به آتش کشید باران را...» مثل یک عبارت از آهنگِ خوانندۀ بریتانیایی adele است، که می گوید: But I set fire to the rain، شما وقتی این غزل (اعتراض) را می گفتید این ترانه (عاشقانه) را شنیده بودید؟ گفتم: نه، من این را مدتها بعد از گفتنِ غزلم شنیده ام.
حالا جواب این دوستمان را به طور دقیق تر اینجا هم می نویسم:
غزل من که بیت مذکور را دارد در تاریخ بیست و دوم تیرماه سال 1388 (برابر با سیزدهم ژوییه 2009) سروده شده و در کتاب قانون می توانید تاریخ شعر را ببینید، اما آهنگ Set Fire to the Rain در سال 2011 (دو سال بعد از غزل من) منتشر شده است.


  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۵

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


چرا؟ چون سخت می‌ترسم اگر تکرار خواهد شد
مراقب باش آیینه! که شب، بیدار خواهد شد

صدای او که با ماهش به من خندید و پنهان شد
نمی‌شد ماندنی باشد ولی این بار خواهد شد

به غیر از رو به رو چیزی ندیدم در مدارِ خود
اگر یک لحظه برگردم تنم دیوار خواهد شد

ببین منظومه‌ی شمسی‌ست هر شعری که می‌گویم
به جز من هرچه دیدی، بعد از این انکار خواهد شد

محال است این که آرامش بگیرم من که خورشیدم
اگر خود را نسوزانم جهانم تار خواهد شد


مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۸

از کتاب "راویه":


برای تو که پس از من به صحنه می آیی
چه داشتم به جز این جعبه ی مقوّایی

که خاطراتِ من است از زمانه ای که در آن
شکنجه زارِ توانایی است و دانایی

چطور شد که تظاهر به شاعری کردند
زنانِ یکسره مشغولِ سفره آرایی

که عکسِ شان همه ی صفحه را قُرُق کرده
چه جای شعر در این آلبومِ تماشایی؟

ـ اگرچه بابِ زنان بود، عاشقانه نبود
غزل سراییِ این مردهای هرجایی

که چشمِ زل زده شان لای عکس می گوید:
برای «شعر نوشتن» نبوده «بینایی» ـ

بدا به آن «منِ جمعی» که بی حضور من است
و خوش به حالِ خودم در مقام تنهایی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۱


از کتاب "دایره":


من مرد و زنم؛ شاهد من: این کت و دامن
مردی‌ست درونم که ستم کرده به این زن

دلگیرم از آن مریم معصوم که جا ماند
در دفتر نقاشیِ شش سالگیِ من

با خانه و خورشید و گل و کوه و درختش
هم‌میزیِ سارا شد و هم‌بازیِ لادن

سی سالِ تمام است که گم کرده‌ام او را
دعوای من و جامعه شد جنگ مطنطن

از بس دل من سوخته از عمر که حتا
با سابقه‌ی دوستی و این دلِ روشن،

هرقدر بزرگی بکنم فرضِ محال است
با لادن و سارا سرِ یک میز نشستن


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۵


تا نقشِ تو، بر اعتبارِ ماسک‌ها افزود
ای آینه! حق با تظاهر بود و خواهد بود

پس بی‌شرف‌ها باز هم تشریف آوردند
جز خون چه باید ریخت بر خاکِ غبارآلود؟

وقتی «کراهت» برج می‌سازد، به جز در خاک ـ
دیگر کجا پنهان شود زیباییِ محدود؟

تا تشنگی جریان گرفت از خشک‌سالی‌ها
اندیشه‌ای جز سنگ‌پنداری ندارد رود

فرزند من! شاید بپرسی: ـ ظلم یعنی چه؟
ـ طوفانِ بعد از گردباد... آوارِ بعد از دود

باور کنی یا نه، خبر را با تو می‌گویم:
دجّال، تنها می‌رسد در لحظه‌ی موعود

 مریم جعفری آذرمانی

(از شعرهای چاپ نشده در کتابها)

  • ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۹

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


بد و خوب باشد؛ چه بهتر که بدتر
چه باید ببینم به جز وهمِ باور؟

زبان وا کن... ای من! بگو صادقانه
که جغدی نشسته‌ست جای کبوتر

تعجب ندارد کسی جای خود نیست
اگر گوش‌ها کور... اگر چشم‌ها کر...

حواسم غزل را به خون می‌کشاند
مذاقِ تغزّل ندارم، که دیگر:

امیدی نمانده‌ست جز یأسِ فردا
که هر روز باید بیفتد عقب‌تر

که از خود نپرسیدم اصلاً چرا شعر؟
همین شور کافی‌ست دیگر چرا شر؟

زبان‌های دیوار را قفل کردم
ولی حرفِ آوار، در آمد از در

روانم به من گفت: خاکی نه انسان
زنی شکل شن، در بیابان شناور


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۹

از کتاب "زخمه":


هر زنده رنگ مرگ گرفته؛ دنیا پر از نژندیِ مرگ است
ای زندگی نخند که دیگر طعم لبت به گَندیِ مرگ است

سیلابِ خون گرفته به کُشتن، خاکی که خو گرفته به مردن
تقصیر از تو نیست که هستی؛ کوتاهی از بلندیِ مرگ است

با یک نفر بخوابد و بعدش... با دیگری بخوابد و بعدش...
با هر کسی بخوابد و بعدش... هی! قصه از لَوَندیِ مرگ است

دنیا به کام مورچه‌ها شد؛ صدها هزار مرده‌ی شیرین
محصول کارخانه‌ی دنیا ـ‌ تابوت ـ بسته‌بندیِ مرگ است


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۵:۰۸


از کتاب "ضربان":


کجای قصه رسیدی از این تبارشناسی؟
که برخلاف طبیعت همیشه گرمِ قیاسی

من و جهان مجازیّ و جستجوی حقیقت
چقدر شست بکوبم به صفحه‌های تماسی؟

به هر طرف که زدم شِرّ و ور تمام نمی‌شد
سر و تهی که ندارند حرف‌های سیاسی!

چقدر حسّ ششم پولدار کرده جهان را
و شاعران چه فقیرند از این هزارحواسی

مرا ـ که عکس تو ـ سَرناشناسِ خاصّ و عامم
روان شناس! توقّع نداشتم بشناسی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۵۵

از کتاب "دایره":


گشاد کن دهنت را و موذیانه بخند
که من غزل بنویسم برای این همه گند

تو تازه مُد شده‌ای؛ خامِ دست بازاری
عجیب نیست ندانی که قلبِ سوخته چند

به خنده‌های تو افسوس می‌خورد ابلیس
و گریه می‌کند این بار با صدای بلند

چه می‌کنی اگر آرایشت خراب شود؟
چه می‌کنی اگر آیینه‌ها خراب شوند؟

خلاصه این که... نداری به غیر مشتی پوچ
مخاطبم تو نبودی زنِ شعارپسند!


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۰

از کتاب "راویه":


باید خودم ترمیم می کردم، هر اتفاقی را که می افتاد
من صوفیِ بی نوچه ای بودم، هرگز نگفتم هر چه بادا باد

آنقدر افتادم که فهمیدم: صوفی گری تقدیر مریم نیست
باید یهودا می شدم گاهی، با این همه عیسای مادرزاد

بعد از تناقض های بی وقفه، هر لحظه حتماً در دو جا هستم
هم در جهالت مسکنت دارم، هم می نشینم جای استعداد

تا شعر درمانم کند، گفتم، بعدش نوشتم، بعد هم خواندم
من زندگی را خرجِ او کردم، دیگر نمی دانم چه باید داد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۲

کتاب راویه


از کتاب "راویه":


تصور می کنی گاهی که شاید بی زبان باشد
ولی حتماٌ به وقتش می تواند داستان باشد

ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن
قضاوت می کند بی آنکه عدلی در میان باشد

جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش
که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد

خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ
گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد

شکایت های من شهری پریشان است و بی قانون
که اینجا جای طرحش نیست، شاید آن جهان باشد


مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۴

از کتاب "صدای ارّه می‌آید":

 
گل از گل‌ها شکفت و رنگ جدول‌ها بهاری شد
به دستِ کارگرها در حواشی سبزه‌کاری شد

زمستان رفته و مثل ذغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد

عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم می‌زنم: «مردم! جهان از خون اناری شد،

چه باغی می‌شکوفد از گلوگاهِ مسلسل‌ها؟
چه دریایی اگر سرچشمه‌ها از زخم جاری شد؟»

نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد

 مریم جعفری آذرمانی

  • ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۹

از کتاب "ضربان":


اگر زمان و مکان فکر جان من باشند،
ستاره‌ها همه در آسمان من باشند،

سخنورانِ جهان پشت هر تریبونی
به غرب و شرق اگر هم‌زبان من باشند،

زمین و جمعیتِ آن چهار چشم شوند
و روز و شب نگران جهان من باشند،

جَهول و عاقل و دیوانه و روانکاوش
همیشه مستمع داستان من باشند،

به احترام جنونی که در من است، اگر
فقط مواظب روح و روان من باشند،

علاج این همه تنهایی‌ام نخواهد شد
اگر تمام زنان خواهران من باشند.


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۳

از کتاب "راویه":


عجوزه اهل قلم شد که دلپسند شود
بساطِ هرچه از آن کِیف می کنند شود

گریم کرد لب و گونه و دماغش را
که مثل صورتِ دلقک بگو بخند شود

چنان که تا به قیامت محالِ ممکنِ اوست
که از صداقتِ آیینه بهره مند شود

عجوزه دیو و پری نیست، خوابِ یک جادوست
امید نیست که درگیرِ قید و بند شود

زنی که سوخته در آرزوی مرد شدن
چگونه از سرِ خاکسترش بلند شود؟

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۴

از کتاب "راویه":


وقتِ آرایشِ من گذشت و... بعد از آن خنده ام هم نیامد
روی این صورتِ بی گریمُر، رنگ و ونگی به جز غم نیامد

خواستم دست کم یک اپیزود، واقعاً عاشقم باشی... امّا
هرچه رد کردم آهنگ ها را، باز هم «جانِ مریم» نیامد

زن شدم بلکه در نقشِ حوّا، روی صحنه بهشتی بسازم
کفشِ رقصیدنم مُندرس شد، هیچ کس مثل آدم نیامد

روزها را ـ غم انگیز ـ بشمار، ضرب در سنّ بیداری ام کن
در سی و هفت سالِ گذشته، شب سگی بود خوابم نیامد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸


از کتاب "تریبون":

با احتسابِ چند مژه در خطای دید
از دست‌خطّ دادستان شاکی‌ام شدید

در گیر و دار توطئه‌ی الکنِ سکوت
دیدن شهادت است به چشمِ منِ شهید

آوار، کورمال خزید از شیار سقف
دیوارِ وصله وصله‌ی این خانه را ندید

این انزوای تلخ که با چای می‌خورم
از دوستانم است که الطاف‌ِشان مزید

آن‌قدر هم که حدس زدی افتضاح نیست
گاهی کمی مبالغه هم می‌کنم «وحید»!


مریم جعفری آذرمانی

  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۶

کتاب راویه


از کتاب "راویه":

رییسِ بی هنران در نهادِ بی بنیاد
همیشه منطقش این است: هرچه بادا باد!

خدا نکرده مبادا بفهمی آینه چیست
در این اداره درآمد ندارد استعداد

میانِ سمفونیِ خرچ خرچِ ماشین ها
ببین صدایی از انسان نمانده است به یاد

چه خارها که درختانِ معتبر شده اند
چقدر گل که پلاسید و زیر پا افتاد

اگر مخاطبِ خود هم نباشم، آخر سر
به شعر من چه کسی اعتبار خواهد داد؟

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۲

از کتاب راویه:


راستگو بودم از همان اوّل، حرفهایم قسم نداشته است
چه کنم با مخاطبِ ساده؟ در شنیدن جنم نداشته است

آهِ من قدرِ ناله ام بوده، غصّه هایم همیشه هم قدّند
گریه و حسرتم به یک حدّند، زندگی زیر و بم نداشته است

من برای خودم یکی بودم، و خدایی که عین من تنهاست
شاهد ماجراست؛ می داند که توهّم برم نداشته است

همه ی ظرفها سیاه شدند، بس که سوزانده ام غذاها را
مریمِ بی هنر که جز شعرش ـ جز همین یک قلم ـ نداشته است

سی و هشت...اد سالگی آمد، که بدانم هنوز بچّه ام و...
ـ گریه کردم ـ به مادرم گفتم: «هیچ کس... دوستم... نداشته است...»

مریم جعفری آذرمانی

پی نوشت:
در بیت چهارم، در نسخه ی دست نویسِ شاعر، "قلم" قافیه بوده است، اما در نسخه ی چاپ شده در کتاب، به جای "قلم"، به اشتباه "هنر" تایپ شده است، کسانی که کتاب را دارند لطفا این مورد را (در صفحه 50) اصلاح کنند.

  • ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۴
منتشر شد:

کتاب راویه

راویه

(62 غزل نو)

سرودۀ مریم جعفری آذرمانی

ناشر: فصل پنجم
شمارگان: 500 نسخه

«راویه» سیزدهمین کتاب و دوازدهمین مجموعه شعر من است که مثل کتابهای قبلی ام شامل شعرهایی با مضامین انتقادی اجتماعی است، اما این بار بخش قابل توجهی از شعرها، نقد فضای مجازی و وضعیتِ شعر و شاعری در یکی دو سال اخیر است.

یک شعر از این کتاب:

عجوزه بس که بَزَک کرده مثل ماه شده
و سالهاست که عفریته دلبخواه شده

کسی که آینه ها را کلوخ می بیند
مِلاکِ مطلقِ تشخیصِ راه و چاه شده

برای حسّ تمدّن، بساط اهل قلم
اگرچه گاهی از اوقات رو به راه شده،

حروفِ معتبرِ متنِ حق به جانبِ من
میان شهرتِ بازیگران، تباه شده

ـ نمایشی که در آن نورِ صحنه کافی نیست
برای این همه تصویرِ روسیاه شده ـ

چگونه پشت سرِ این زباله ها بدوم؟
که دست و پای من از صبرِ من، گیاه شده

هنوز زاویه ای حادّه ست خلوت من
در این عمارتِ کوچک، که خانقاه شده

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۵


از کتاب "صدای ارّه می آید":

امّا نه تنها خطّ پیشانی، حتّا نه هر پلکی که می‌پژمُرْد
در زندگی، خط‌های بسیاری، او را به سمت پیری‌اش می‌بُرد

ماهیچه‌های نرم صورت را، هر قدر هم ورزیده‌تر می‌کرد
زیبایی‌اش محدودتر می‌شد وقتی زمان، آیینه را می‌خورد

نانوا به نرخ نان خود خوش بود قصاب هم با پول خون‌آلود
من هم به شعرم فکر می‌کردم هرکس که بعد از دیگری می‌مرد

خوابیده‌ام در خاک گورستان، در اضطرابِ روز رستاخیز
شاید اگر سنجیده‌تر بودم می‌شد گناهان مرا نشْمرد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳