من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

۵۹ مطلب با موضوع «شعرهای من» ثبت شده است

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


بد و خوب باشد؛ چه بهتر که بدتر
چه باید ببینم به جز وهمِ باور؟

زبان وا کن... ای من! بگو صادقانه
که جغدی نشسته‌ست جای کبوتر

تعجب ندارد کسی جای خود نیست
اگر گوش‌ها کور... اگر چشم‌ها کر...

حواسم غزل را به خون می‌کشاند
مذاقِ تغزّل ندارم، که دیگر:

امیدی نمانده‌ست جز یأسِ فردا
که هر روز باید بیفتد عقب‌تر

که از خود نپرسیدم اصلاً چرا شعر؟
همین شور کافی‌ست دیگر چرا شر؟

زبان‌های دیوار را قفل کردم
ولی حرفِ آوار، در آمد از در

روانم به من گفت: خاکی نه انسان
زنی شکل شن، در بیابان شناور


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۹

از کتاب "زخمه":


هر زنده رنگ مرگ گرفته؛ دنیا پر از نژندیِ مرگ است
ای زندگی نخند که دیگر طعم لبت به گَندیِ مرگ است

سیلابِ خون گرفته به کُشتن، خاکی که خو گرفته به مردن
تقصیر از تو نیست که هستی؛ کوتاهی از بلندیِ مرگ است

با یک نفر بخوابد و بعدش... با دیگری بخوابد و بعدش...
با هر کسی بخوابد و بعدش... هی! قصه از لَوَندیِ مرگ است

دنیا به کام مورچه‌ها شد؛ صدها هزار مرده‌ی شیرین
محصول کارخانه‌ی دنیا ـ‌ تابوت ـ بسته‌بندیِ مرگ است


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۵:۰۸


از کتاب "ضربان":


کجای قصه رسیدی از این تبارشناسی؟
که برخلاف طبیعت همیشه گرمِ قیاسی

من و جهان مجازیّ و جستجوی حقیقت
چقدر شست بکوبم به صفحه‌های تماسی؟

به هر طرف که زدم شِرّ و ور تمام نمی‌شد
سر و تهی که ندارند حرف‌های سیاسی!

چقدر حسّ ششم پولدار کرده جهان را
و شاعران چه فقیرند از این هزارحواسی

مرا ـ که عکس تو ـ سَرناشناسِ خاصّ و عامم
روان شناس! توقّع نداشتم بشناسی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۵۵

از کتاب "دایره":


گشاد کن دهنت را و موذیانه بخند
که من غزل بنویسم برای این همه گند

تو تازه مُد شده‌ای؛ خامِ دست بازاری
عجیب نیست ندانی که قلبِ سوخته چند

به خنده‌های تو افسوس می‌خورد ابلیس
و گریه می‌کند این بار با صدای بلند

چه می‌کنی اگر آرایشت خراب شود؟
چه می‌کنی اگر آیینه‌ها خراب شوند؟

خلاصه این که... نداری به غیر مشتی پوچ
مخاطبم تو نبودی زنِ شعارپسند!


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۰

از کتاب "راویه":


باید خودم ترمیم می کردم، هر اتفاقی را که می افتاد
من صوفیِ بی نوچه ای بودم، هرگز نگفتم هر چه بادا باد

آنقدر افتادم که فهمیدم: صوفی گری تقدیر مریم نیست
باید یهودا می شدم گاهی، با این همه عیسای مادرزاد

بعد از تناقض های بی وقفه، هر لحظه حتماً در دو جا هستم
هم در جهالت مسکنت دارم، هم می نشینم جای استعداد

تا شعر درمانم کند، گفتم، بعدش نوشتم، بعد هم خواندم
من زندگی را خرجِ او کردم، دیگر نمی دانم چه باید داد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۲

کتاب راویه


از کتاب "راویه":


تصور می کنی گاهی که شاید بی زبان باشد
ولی حتماٌ به وقتش می تواند داستان باشد

ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن
قضاوت می کند بی آنکه عدلی در میان باشد

جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش
که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد

خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ
گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد

شکایت های من شهری پریشان است و بی قانون
که اینجا جای طرحش نیست، شاید آن جهان باشد


مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۴

از کتاب "صدای ارّه می‌آید":

 
گل از گل‌ها شکفت و رنگ جدول‌ها بهاری شد
به دستِ کارگرها در حواشی سبزه‌کاری شد

زمستان رفته و مثل ذغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد

عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم می‌زنم: «مردم! جهان از خون اناری شد،

چه باغی می‌شکوفد از گلوگاهِ مسلسل‌ها؟
چه دریایی اگر سرچشمه‌ها از زخم جاری شد؟»

نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد

 مریم جعفری آذرمانی

  • ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۹

از کتاب "ضربان":


اگر زمان و مکان فکر جان من باشند،
ستاره‌ها همه در آسمان من باشند،

سخنورانِ جهان پشت هر تریبونی
به غرب و شرق اگر هم‌زبان من باشند،

زمین و جمعیتِ آن چهار چشم شوند
و روز و شب نگران جهان من باشند،

جَهول و عاقل و دیوانه و روانکاوش
همیشه مستمع داستان من باشند،

به احترام جنونی که در من است، اگر
فقط مواظب روح و روان من باشند،

علاج این همه تنهایی‌ام نخواهد شد
اگر تمام زنان خواهران من باشند.


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۳

از کتاب "راویه":


عجوزه اهل قلم شد که دلپسند شود
بساطِ هرچه از آن کِیف می کنند شود

گریم کرد لب و گونه و دماغش را
که مثل صورتِ دلقک بگو بخند شود

چنان که تا به قیامت محالِ ممکنِ اوست
که از صداقتِ آیینه بهره مند شود

عجوزه دیو و پری نیست، خوابِ یک جادوست
امید نیست که درگیرِ قید و بند شود

زنی که سوخته در آرزوی مرد شدن
چگونه از سرِ خاکسترش بلند شود؟

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۴

از کتاب "راویه":


وقتِ آرایشِ من گذشت و... بعد از آن خنده ام هم نیامد
روی این صورتِ بی گریمُر، رنگ و ونگی به جز غم نیامد

خواستم دست کم یک اپیزود، واقعاً عاشقم باشی... امّا
هرچه رد کردم آهنگ ها را، باز هم «جانِ مریم» نیامد

زن شدم بلکه در نقشِ حوّا، روی صحنه بهشتی بسازم
کفشِ رقصیدنم مُندرس شد، هیچ کس مثل آدم نیامد

روزها را ـ غم انگیز ـ بشمار، ضرب در سنّ بیداری ام کن
در سی و هفت سالِ گذشته، شب سگی بود خوابم نیامد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸


از کتاب "تریبون":

با احتسابِ چند مژه در خطای دید
از دست‌خطّ دادستان شاکی‌ام شدید

در گیر و دار توطئه‌ی الکنِ سکوت
دیدن شهادت است به چشمِ منِ شهید

آوار، کورمال خزید از شیار سقف
دیوارِ وصله وصله‌ی این خانه را ندید

این انزوای تلخ که با چای می‌خورم
از دوستانم است که الطاف‌ِشان مزید

آن‌قدر هم که حدس زدی افتضاح نیست
گاهی کمی مبالغه هم می‌کنم «وحید»!


مریم جعفری آذرمانی

  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۶

کتاب راویه


از کتاب "راویه":

رییسِ بی هنران در نهادِ بی بنیاد
همیشه منطقش این است: هرچه بادا باد!

خدا نکرده مبادا بفهمی آینه چیست
در این اداره درآمد ندارد استعداد

میانِ سمفونیِ خرچ خرچِ ماشین ها
ببین صدایی از انسان نمانده است به یاد

چه خارها که درختانِ معتبر شده اند
چقدر گل که پلاسید و زیر پا افتاد

اگر مخاطبِ خود هم نباشم، آخر سر
به شعر من چه کسی اعتبار خواهد داد؟

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۲

از کتاب راویه:


راستگو بودم از همان اوّل، حرفهایم قسم نداشته است
چه کنم با مخاطبِ ساده؟ در شنیدن جنم نداشته است

آهِ من قدرِ ناله ام بوده، غصّه هایم همیشه هم قدّند
گریه و حسرتم به یک حدّند، زندگی زیر و بم نداشته است

من برای خودم یکی بودم، و خدایی که عین من تنهاست
شاهد ماجراست؛ می داند که توهّم برم نداشته است

همه ی ظرفها سیاه شدند، بس که سوزانده ام غذاها را
مریمِ بی هنر که جز شعرش ـ جز همین یک قلم ـ نداشته است

سی و هشت...اد سالگی آمد، که بدانم هنوز بچّه ام و...
ـ گریه کردم ـ به مادرم گفتم: «هیچ کس... دوستم... نداشته است...»

مریم جعفری آذرمانی

پی نوشت:
در بیت چهارم، در نسخه ی دست نویسِ شاعر، "قلم" قافیه بوده است، اما در نسخه ی چاپ شده در کتاب، به جای "قلم"، به اشتباه "هنر" تایپ شده است، کسانی که کتاب را دارند لطفا این مورد را (در صفحه 50) اصلاح کنند.

  • ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۴
منتشر شد:

کتاب راویه

راویه

(62 غزل نو)

سرودۀ مریم جعفری آذرمانی

ناشر: فصل پنجم
شمارگان: 500 نسخه

«راویه» سیزدهمین کتاب و دوازدهمین مجموعه شعر من است که مثل کتابهای قبلی ام شامل شعرهایی با مضامین انتقادی اجتماعی است، اما این بار بخش قابل توجهی از شعرها، نقد فضای مجازی و وضعیتِ شعر و شاعری در یکی دو سال اخیر است.

یک شعر از این کتاب:

عجوزه بس که بَزَک کرده مثل ماه شده
و سالهاست که عفریته دلبخواه شده

کسی که آینه ها را کلوخ می بیند
مِلاکِ مطلقِ تشخیصِ راه و چاه شده

برای حسّ تمدّن، بساط اهل قلم
اگرچه گاهی از اوقات رو به راه شده،

حروفِ معتبرِ متنِ حق به جانبِ من
میان شهرتِ بازیگران، تباه شده

ـ نمایشی که در آن نورِ صحنه کافی نیست
برای این همه تصویرِ روسیاه شده ـ

چگونه پشت سرِ این زباله ها بدوم؟
که دست و پای من از صبرِ من، گیاه شده

هنوز زاویه ای حادّه ست خلوت من
در این عمارتِ کوچک، که خانقاه شده

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۵


از کتاب "صدای ارّه می آید":

امّا نه تنها خطّ پیشانی، حتّا نه هر پلکی که می‌پژمُرْد
در زندگی، خط‌های بسیاری، او را به سمت پیری‌اش می‌بُرد

ماهیچه‌های نرم صورت را، هر قدر هم ورزیده‌تر می‌کرد
زیبایی‌اش محدودتر می‌شد وقتی زمان، آیینه را می‌خورد

نانوا به نرخ نان خود خوش بود قصاب هم با پول خون‌آلود
من هم به شعرم فکر می‌کردم هرکس که بعد از دیگری می‌مرد

خوابیده‌ام در خاک گورستان، در اضطرابِ روز رستاخیز
شاید اگر سنجیده‌تر بودم می‌شد گناهان مرا نشْمرد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳


یک مسمّط از کتاب "هفت":


مِه که سر می‌کشد به خانه‌ی من
آسمان می‌رسد به شانه‌ی من
اشک و آه است آب و دانه‌ی من
درد، ای یار جاودانه‌ی من
سیری از سفره‌ی زمانه‌ی من
وه به این مهر بی‌بهانه‌ی من
دشمنی‌های دوستانه‌ی من

من که کارم گذشته از حالا

حلقه‌ی ماه، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد

بی‌زمان باش و عاشقانه بیا

هرچه حرف است میم و نونِ من است
کینه بیرون‌تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق، دیوانه‌ی جنون من است
آن چه می‌نوشد آه، خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است

جشن آوار می‌شود برپا

از حریم حرم حرام‌ترم
که از ابلیس هم به‌نام‌ترم
خاصم و از عوام عام‌ترم
گرچه از باد بی‌دوام‌ترم
از حضور عدم مدام‌ترم
من که از فکر شمع، خام‌ترم
باز از اشک چشم‌هام، ترم

آسمان، گریه کن منم دریا

پرده بردار از دو روی زمین
آن ورش شاد و این ورش غمگین
آن ورش دیگری اسیر همین
که بگوید منم چنان و چنین
این ورش من نشسته‌ام به یقین
پس رها کن کنار من بنشین
دو سه حرفی بکار و شعر بچین

تا بدانی چه می‌کنم تنها

نسبتی نیست بین من وَ کفن
تا بپوشانمش به پاره‌ی تن
حافظانه کنار سرو و چمن
غزلی ناب در پیاله و... من
مست، جاویدم از شراب سخن
جان‌گرفتن به جام و طعنه‌زدن؟
آه زاهد، تو هم بگیر و بزن

تا نگویی که من کجا تو کجا

گورکن بذر مرده می‌کارد
شادم از این که دوستم دارد
تا مرا هم به خاک بسپارد
آینه تکّه تکّه می‌بارد
تا دلم قطره قطره بشمارد
آه اگر زندگیم بُگذارد
مرگ، تصویرِ روشنی دارد

آفرین آفرین به آینه‌ها

خسته از دست میزبان شده‌ام
این دو روزی که میهمان شده‌ام
درد در درد امتحان شده‌ام
نه که مشغول آب و نان شده‌ام
که سراپا فقط دهان شده‌ام
خورده‌ام شعر و استخوان شده‌ام
دنده بر دنده نردبان شده‌ام

بروید از مقام من بالا


1386.9.26

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۴

از کتاب "دایره":

شعرهای جاری از سرش، رودهای بی‌شمار شد
در سکوت محض دیگران، قطره قطره‌اش بخار شد

عنکبوت تار می‌تند بر تن کتاب‌های‌تان
چون که شعرهای روشنش، موذیانه استتار شد

من که باورم نمی‌شود مریمی دوباره گل کند
خارها قیام کرده‌اند، باغ‌ها شکنجه‌زار شد

جز خدا و مریم و وحید، هیچ شاهدی نبوده است
وقت مرگ هم غزل نوشت، پای شعر، رستگار شد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۰


از کتاب "ضربان":


چقدر عکسِ پلاسیده مانده بر دیوار!
چرا خراب نکرده؟ کجاست پس آوار؟

نه هشت سال که هشتاد قرن جا دارد
خطوط حادثه‌اش بی‌نهایت است این‌بار

در امتداد خبرها نقاط حسّاسی‌ست
که در میانه‌ی اعداد می‌شود انکار

شکاف جنگ پس از این بدون خون‌ریزی‌ست
به جای قمقمه، اعصاب آهنی بردار

که من حواشیِ این جنگ را رصد کردم
زنان شهید به دنیا می‌آورند انگار


مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ آذر ۹۵ ، ۰۳:۱۴


قفسِ سینه را فروخته‌اند که نفس را مگر حرام کنند
به دبیران بارگاه بگو: فحش را بارِ خاص و عام کنند

آفرین مرده است و... نفرین‌ها دست در دست هم گذاشته‌اند
بلکه بی‌عرضگانِ کینه به دوش، ننگِ گمنام را بنام کنند

با توام شاعر شرافتمند! ادعا کن که بی‌شرف هستی
قصد سلطان و خواجگان این است که علیه شرف قیام کنند

کو سرانجامِ ظلمِ بی‌پایان؟ که به نام خدا شروع نشد
ظالمان سعی می‌کنند هنوز که به نام خدا تمام کنند

۱۳۹۰/۹/۲۳

مریم جعفری آذرمانی



(از شعرهای حذف شده ی کتاب تریبون)

  • ۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۲:۱۰



از کتاب "دایره":

برخلافِ مقام ابراهیم، وسطِ کوه و درّه جا ماندی
روح من! کو پرنده بودنِ تو؟ هرکجا ذرّه ذرّه جا ماندی

بُرج‌سازان که وام‌دارِ تواَند، خواب «دار و درخت» می‌بینند
خواب «دار» و «درخت» می‌بینی، زیر دندانِ ارّه جا ماندی

گریه‌ات را همیشه مسخره کرد، پس به دنیا چرا نمی‌خندی؟
پشت صحنه کنار دلقک‌ها، با غم روزمرّه جا ماندی

در همین گرگ‌خانه گرگ شدی، بچّگی کردی و بزرگ شدی
خانه‌ات قصر بوده و حالا بسته‌ی این «یه ذرّه جا» ماندی

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۰


چه جای بحث، از آن ظلمِ مطلقاً شده اش
وَ شیک پوشیِ عفریتِ نسترن شده اش
ولی به حرمتِ «هاثورن» و مای من شده اش
برای «مارک توآین» و تنِ وطن شده اش
که زیر خاک از این انتخاب می لرزد

مسمّطی بنویسم که بوم گریه کند
از این روابطِ مسموم و شوم گریه کند
فرشته جای جَهول و ظَلوم گریه کند
نه من، که آینه هم رو به روم گریه کند
حقیقت است که یک سِنت هم نمی ارزد

رسید ـ مشعله در دست ـ تا سیاه کند
سرِ نمایشِ آزادی اش تباه کند
فقط مجسّمه ای مُرده رو به راه کند
که هی بِایستد و بِرّ و بِر نگاه کند
به آن پرنده که از ترسِ جنگ پرپر زد

ترانه نیست که تنها صدای بمب و تفنگ
به گوش می رسد از صفحه های شهرِ فرنگ
چگونه خوش بنشینم در این دَلنگ دَلنگ
که پشتِ صحنه، وطن ـ آن زنِ شکسته ی جنگ ـ
به یادبودِ پسرهای کُشته اش سر زد

غریبِ کابل و این مرزهای محدودم
به سوگواریِ شهریورت خودِ رودم
که داغدارِ شهیدِ تو ـ «شاه مسعود» ـ ام
برای شرح تو ای کاش «بیهقی» بودم
که آتش آمد و بر ریشه ی تناور زد

درآمدند که آیینه را حرام کنند
وَ بعدِ کرب و بلا، باز قصد شام کنند
به این خوشند که خود را یزید نام کنند
ـ بگو نفر به نفر نخل ها قیام کنند ـ
چگونه مار در این آشیانه چنبر زد؟

و بیست و هشتمِ مرداد؛ روزِ بی ضربان
غمِ «مصدّق» و تیمارِ «نصرت» و «اخوان»
و اژدهای گرسنه، کنار این همه جان ـ
چقدر کاسه ی غصبی که نفت خورد از آن
وَ باز رفت و به هر جا رسید لنگر زد

جنونِ پنجره ها از روانشناسیِ اوست
که دیو، مسأله اش «غیرِ خود هراسیِ» اوست
شعارِ «من همه ام» منطقِ قیاسیِ اوست
که سازمان ملل کاخ اختصاصیِ اوست
ـ وَ از توحّشِ دربان نمی شود در زد ـ

قرار بود بهشتِ زمین شود، امّا
در این مشاهده، یک برگ هم ندارد تا
مورّخان بنویسند شرح حالش را
اگرچه باز هم از بینِ این همه امضا
به تک نگاریِ ابلیس، عشق می ورزد

مریم جعفری آذرمانی



  • ۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۶



از کتاب "مذاکرات":


قسم به عشق که دنیای من اگر دنیاست
بیا برای تو باشد هر آن‌چه در فرداست

که عمر من صد و پنجاه سال اگر باشد
تمام عمر، فقط فرصتم همین حالاست

به قدر لذّتِ یک لحظه چای نوشیدن
به برکتِ گل سرخی که نقش فنجان‌هاست

چقدر قطره‌ی باران که زیر پا افتاد
ولی طریقتِ دریا هنوز پا بر جاست

چگونه می‌شود از پشت دود ماشین‌ها
برای پنجره ثابت کنم جهان زیباست

فقط خداست که هر جا و هر زمانی هست
بگو که باهمه‌ی شهرتش چرا تنهاست

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۱


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است":

نرو خورشید... نشْنید و به سمت کوه، راهی شد
و عکس ماه افتاد و تمام چشمه، ماهی شد

نمی‌شد سد بکارم روبرویش تا که برگردد
و رفت و رنگ اقیانوس، هم‌رنگ کلاهی شد،

که هر شب آسمان کهنه می‌پوشید و می‌پوشد
جهان هم تا جهنّم را بگوید حلقِ چاهی شد

زمین چرخید و هی چرخید و هی چرخید دور من
که دیگر چشم من، محوِ تماشای سیاهی شد

گلو را وا کن و بالا بیاور غصه‌هایت را
حقیقت را بخور، تلخ است، امّا سیر خواهی شد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۰


از کتاب "زخمه":


با پنجره‌ای خسته، پس حال تماشا نیست
پس خوب نمی‌بینم پس منظره زیبا نیست

می‌بندم اگر زشت است، زشت است که می‌بندم
دنیای پر از در هم، بی‌پنجره دنیا نیست

انسانم و ممکن نیست آزاد بیَندیشم
وقتی همه‌ی فکرم در جمجمه زندانی‌ست

شعر است که می‌بیند آن نقطه‌ی  پایان را
نقطه
سرخط، شاعر بنویس که
من، ما نیست


مریم جعفری آذرمانی


  • ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۲


از کتاب "ضربان":

در این عدم که هنر نیست غیرِ بی‌هنری
منم که جلوه ندارم برای جلوه‌گری

کجاست باور انسان در این شکسته‌زمان؟
ـ زمانِ جنبل و جادو، زمان دیو و پری ـ

کجا عجیب‌تر از این که با مداد سپید
خطوط تیره کشیدند روی لفظ دری

کنار این همه ویرانه، این منم که هنوز
دلم خوش است به ترمیمِ خانه‌ی پدری

تمام شاعریِ من شبیهِ مولانا
مورّخ است به هجریِّ شمسی و قمری

1393/10/7

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۲


منم زنِ همیشه مست؛ بی‌حساب می‌خورم
و غالباً بدونِ مزّه مثل آب می‌خورم

وحید! جای شمس را نمی‌شود عوض کنی؟
وگرنه جرعه جرعه حرص و اضطراب می‌خورم،

که مثل بچّه‌ها همیشه اعتراض می‌کند
چرا در استکانِ مولوی شراب می‌خورم.

دلیل رستگاری‌ام: همین گناه مختصر
که در حضور خاص و عام، بی‌حجاب می‌خورم

زنِ کتاب‌خانه‌ام، درآمدی ندارم و...
همیشه از سرِ گرسنگی کتاب می‌خورم

1392/5/27

مریم جعفری آذرمانی


(از شعرهای حذف شده ی کتاب "دایره")


  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۹


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


چه نیازی‌ست که این رود به دریا برسد
شب به شب ترسم از این است که فردا برسد

گریه‌ی کوسه‌ی غمگین، شده دریایی شور
شورِ این گریه درآمد که به دریا برسد

- اشک‌های تو، همه، نطفه‌ی مرواریدند،
هق هقِ تو، که به رویای صدف‌ها برسد

کوسه! صیاد می‌آید که نجاتت بدهد
گریه بس کن که به تو، چشمِ تماشا برسد

خاک، مرگ است تو در بستر من خواهی مرد
ساحلم، بر تنِ من، روزِ مبادا برسد

چه کنم با دلِ ساطوریِ ماهی‌گیران؟
چه نکردند که کار تو به این‌جا برسد؟

تکّه تکّه، تنت از تور بیاید بیرون
وقت تشویش و تقلّا و تمنّا برسد

پیش دریا زده‌ها، بودنِ تو نابودی‌ست
جز ضرر هیچ نداری که به دنیا برسد

کوسه! از دور، تماشای تو زیباتر بود
باز اگر هم به نظر، مرگ تو زیبا برسد

1386/11/19

مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۱۱


از کتاب "مذاکرات":


نسترن! شبیه من نباش! اعتنا نکن به دیگران
مادرت همیشه باخته، در ملاحظاتِ این و آن

هرچقدر هم بها دهند، شاعری نکن به هیچ‌وجه
شعر حرفِ عاقلانه نیست، گرچه می‌بَرند بر زبان

در ازای خنده‌های تو، هیچ ارزشی نداشتند
شاعران و فیلسوف‌ها، با تمام حرف‌های‌شان

این که از هزار سالِ پیش، خط به خط مرور کرده‌ام
قدرِ مصرعی نبوده است درد مادرانِ بی نشان

عاشقِ تو محضِ دل‌خوشی، عشق را وسیله می‌کند
جان مادرت خراب کن! هرچه ساخته‌ست در جهان

مریم جعفری آذرمانی

 

  • ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۳


از کتاب "ضربان":


این که تنها نه روی درختان، روی احساس من هم نشسته
برنگشتم... که بیرون کافه: برفِ لج‌باز نم نم نشسته

عکسِ خوش‌بختیِ من که عمری‌ست هی قرار است فردا بیاید
تا هوس می‌کنم ـ بی‌افاده ـ قهوه‌ی تلخ در دم نشسته

مردِ برفی کنار خیابان، آب شد در ترافیکِ زن‌ها
 انتظارم زنِ بی‌قراری‌ست؛ پا به پا کرده کم کم نشسته

از زمان انتظاری ندارم با کسی هم قراری ندارم
پس شروعش کنم درد دل را؛ صندلی مثل آدم نشسته


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۷


قسم به هجرتِ مأیوسِ نخبگانِ عزیز
که خسته‌ایم از این سرزمینِ مسئله‌خیز

درخت را که بریدند قحط‌سالی شد
تمامِ بی‌ثمران تکیه داده‌اند به میز

به خاطراتِ غم‌انگیزِ روح می‌خندند
بر آن سرند که بازی کنند با هر چیز

چنین که باغچه‌ها له شدند نسل به نسل
گل اعتماد ندارد به روز رستاخیز

مجال داد کشیدن نبود و یک عمر است
تقاصِ زمزمه را می‌دهیم ریز به ریز

9/8/93
مریم جعفری آذرمانی


(از شعرهای حذف شدۀ کتاب "ضربان")


  • ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۲


از کتاب "دایره":


زنم، گرچه بیزارم از دل‌بری‌ها
که حظّی ندارند افسون‌گری‌ها

خدای من! این جا که جای شما نیست!
فقط کینه می‌آورد داوری‌ها

که این طایفه غیر نیرنگ‌هایش
چه پنهان کند زیر این روسری‌ها؟

نگهبانِ صندوقِ عفریته‌خانه
جهان را قُرُق کرده از مشتری‌ها

به زشتی قسم اعتقادم همین است
که نفرین به زیباییِ این پری‌ها

زمان بچه‌ای بود بکر و درخشان
دلش خون شد از مهر نامادری‌ها

نه از خوردنِ سهمِ باران و گندم
که ترکیدم از غصّه‌ی دیگری‌ها

سری نیست از شدّت بی‌خیالی
قلم مُرد از فرط بی‌جوهری‌ها

که در پیش چشمِ سفید و سیاهم
جلایی ندارند خاکستری‌ها

بدیع‌الزّمان! مُردم از بس که هر جا
پر است از ابوالفتحِ اسکندری‌ها*

سعادت نشد از جنابش بپرسم
چه می‌خواهد از این زبان‌آوری‌ها

همه حرف‌های مرا بد شنیدند
امان از هیاهوی پامنبری‌ها

حقیرم اگر فخر بفروشم این جا
که داغ است بازار ناباوری‌ها

چه سرها که با خاک یکسان شد آخر
به جز این چه مانده‌ست از سروری‌ها

زمین عار و بی‌کار و بار است باران
بهاری نمی‌روید از بی‌بری‌ها

بشر حقّ شیطانِ بیچاره را خورد
که پیری ندیدم به این لاغری‌ها

5/4/92

مریم جعفری آذرمانی


پی نوشت:
* اشاره به کتاب مقامات بدیع‌الزمان همدانی و قهرمان آن ابوالفتح اسکندری

  • ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۲۳


از کتاب "صدای ارّه می آید":


چه بهتر است که آماده‌تر کند بدنش را
که مرده‌ها بشناسند بوی پیرهنش را

برای آن‌که به زیباترین بهانه بمیرد
چقدر پوست ببافد شیارهای تنش را؟

اگر شبی نوه‌هایش دوباره قصه بخواهند
چطور جمع کند آبِ گوشه‌ی دهنش را

و پیرمرد که مُرد و... فرشته‌ها که محال است
به گوش او برسانند گریه‌های زنش را

خطوطِ مفرطِ پیشانی‌اش برابرِ سنّش
زمان که می‌شمرد چوب‌خطِّ کم شدنش را

فرشته باز نیامد... و کار پیرزن این است
که طبق عادت هر شب به تن کند کفنش را


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۰


از کتاب "هفت":


گریه به صف شد خط دریادلان
وردِ زبان مرثیه‌ی «کاروان»
خونِ دلش پُر شده در استکان
گم شده در خاطره‌ی پادگان
چکمه‌ی سرباز و کمی استخوان

هق هقِ این هَروَله را گوش کن

باز درختان ثمر آورده‌اند
خنجری از شاخه برآورده‌اند
فصل شهید است سر آورده‌اند
آی پسرها! پدر آورده‌اند
جان پدر را که درآورده‌اند

جسمی اگر هست کفن‌پوش کن

خون که نخورده‌ست سرِ بی‌گلو!
شبنمِ خون ریخته بر روی او
لاله ندارد به جز این، آب رو
آه از این جنگل بی‌گفتگو
یوزپلنگانه در این جستجو

گوش به آوازه‌ی خرگوش کن

آتش سوزنده‌ی زیبا و زشت
جنگ، همان دیوِ جهنّمْ‌‌سرشت
تن به تن آوار کند، خشتْ خشت
مرگ، بُنَکدارِ همین کار و کشت
ذایقه‌اش بسته به بوی بهشت

بزمِ مرا سوگِ سیاووش کن

نامه‌ای از مادر... جا مانده بود
آن شب چشمی تر... جا مانده بود
رازش در دفتر... جا مانده بود
پایی در سنگر... جا مانده بود
پشت سرش یک سر... جا مانده بود

خاطره‌ای نیست فراموش کن

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۳


از کتاب "ضربان":


این تازه‌زنان چه رنگ و رویی دارند! تصویر ندیده‌ام به این آسانی
مردان به برو بیای‌شان مشغولند، دعوت نشدم به این همه مهمانی

از صورت من چه انتظاری داری؟ جز غصّه که خط به خط بر آن حک شده است
هر صفحه‌ی هر کتاب من جمجمه‌ای‌ست، عاقل‌تر از این باش اگر می‌دانی

شعر من اگر شده شعاری در مشت، این جامعه عاشقانه‌هایم را کُشت
از عشق و مخلّفات آن محرومم، احوال دلم گذشته از ویرانی

من مثل قیامتم که مقدورم نیست در جرگه‌ی منکران حقیقت باشم
آینده! به همسایگی‌ام عادت کن! غمگین نشوی از این مصیبت‌خوانی!

شاید صد و چند سال دیگر دیدی هر خطّه به هر زبان که می‌اندیشند
هر روز برای هم خطی می‌خوانند از مریمِ جعفریِّ آذرمانی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۵


از کتاب "مذاکرات":

نصیبی نداریم جز داغ‌داری
هم از شادمانی هم از سوگواری

به جُرمِ همین خوابِ خرگوشی اما
چه کردند با ما سگان شکاری!

تنی مانده تنها به دیروزمان خوش
که از ما سری بود در سرشماری

زمین‌گیرِ بخت‌آزمایی شدیم و
بلیتی نداریم جز بی‌قراری

چه تقصیر دارند دستان تقدیر
اگر خوب بردیم در بدبیاری


4/12/90

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۲۹


از کتاب "صدای ارّه می آید":
 
سخت بیدار بودم که دیدم عدّه‌ای پشت دیوار هستند
برگ‌ها را لگد می‌کنند و... چرک‌ها را ولی می‌پرستند

رنگشان نقره‌ای بوده قبلاً، این کلاغان که حالا سیاهند
گفته بودم مبادا بسوزید باز روی دکل‌ها نشستند

تا مبادا معطّل بمانیم مرگ مجبور شد زنده باشد
چون کسانی که از دارِ دنیا، رفته بودند در را نبستند

از پسِ پنجره، کوه مغرور، سعی می‌کرد چیزی نبینم
ساختارِ طبیعت عوض شد شیشه‌ها سنگ‌ها را شکستند

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۱۹


از کتاب "قانون":

به استعانتِ شلاق و کتف‌های کبود
رفیقِ خسته، دهان را به اعتراف گشود:

زوالِ عقلِ معاشم به گشنگیم کشاند
که سال‌هاست به رونق رسیده اَست رکود

شکنجه! حرف بزن، بازجوی ویژه کجاست؟
که ناله را برساند به دستگاه شنود

نه از تو و نه از او، از خودم فقط گفتم
مطالبی‌ست خصوصی، کنارِ نورِ عمود

از اسم رمز تو... تا شستشوی مغزیِ من
دو نقطه بود که آن‌شب دو چشمِ من شده بود

به نام نامیِ امروز؛ روز رستاخیز
که از نسوجِ کفن‌ها نه تار مانده نه پود

دو چشم بسته‌ی من واقعیتی دیده‌ست
که هیچ ربط ندارد به اشتباهِ شهود

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۵۸


به جای تنبک، دو دست را بر سرت بزن تا مگر برقصم
به برکتِ سازهای ممنوع، پشتِ هفتاد در برقصم

مجوّزی هست توی صندوقِ کهنه‌ی بی‌صدای مادر
در آور و نت به نت بسوزان که بعد از این شعله‌ور برقصم

پدر به ساز کسی نرقصید من چرا لج کنم؟ که از من
هزار رقاص در می‌آید اگر به جای پدر برقصم

کلاه تنگی سرم کشیدند تا تنم از رمق بیفتد
بیا مگر بشنوی ببینی که می‌شود کور و کر برقصم

وحید! این سنگ مال من نیست قبر من صاف‌تر از این بود
شکسته‌تر کرده‌اند آن را که عشوه‌انگیزتر برقصم

ببین قیامت شده‌ست دنیا؛ پلِ صراطی بیاور این‌جا
که حاضرم با تو پیشِ چشمِ هزار میلیون نفر برقصم

مریم جعفری آذرمانی


(از شعرهای حذف شدۀ کتاب "مذاکرات")


  • ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۰۳:۲۱


از کتاب "قانون":

یکی از خانه به دوشانِ فراوان هستم
کیسه پر کرده و شب‌گردِ خیابان هستم

گربه‌ها چشم ندارند ببینند مرا
شب به شب بزمِ زباله‌ست که مهمان هستم

مردم از این طرف و آن طرفم می‌گذرند
نکند فرض کنی من هم از آنان هستم

نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم
صاحب سفره‌ی خالی شده از نان هستم

به شناساندن آیینگی‌ام مشغولم
گاه اگر دیوم و گاهی اگر انسان هستم

چاره‌ای نیست، مگر چشم بپوشند از من
تا نبینند که در صورت امکان هستم

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۵


از کتاب "ضربان":


چگونه شکر کنم این مخاطبان جوان را
از این که مفت خریدند خاطرات گران را

منم که شاعرِ دربارِ سینه‌سوختگانم
به روح من صله دادند غصّه‌های جهان را

زبان‌شناسیِ افسردگی چگونه بداند
که با کدام هجاها ادا کنم هیجان را

غرور، عاطفه‌ام بود و درّه درّه بریدند
که با نزاکتِ قلبم دوباره پر کنم آن را

کنار حرمتِ قلبم که ضربه ضربه شکسته
نشد که دوست بدارم زنانِ بی‌ضربان را

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۱