من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

۱۶۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مریم جعفری آذرمانی» ثبت شده است

منتشر شد:



تو رها باش و دوست داشته باش 

۵۵ غزل عاشقانه


مریم جعفری آذرمانی


پاییز ۱۳۹۷



انتشارات فصل پنجم

تلفن: ۶۶۹۰۹۸۴۷

نشانی فروشگاه: 
روبروی دانشگاه تهران. پاساژ فروزنده. طبقه منفی یک پلاک ۲۱۲ کتابسرای فصل پنجم

توضیح صفحه تقدیم کتاب؛

بعد از چهارده مجموعه شعر 
که حاصلِ بیست و دو سال شاعری‌ام بود
و بیشتر فضای اعتراضی و اجتماعی داشتند،
این اولین مجموعه شعرِ تماماً عاشقانه‌ی من است.

تقدیم به 
شاعران متولد دهه هفتاد، 
که در دهه نود شاعری‌ را آغاز کردند
و شنیدنِ غزل‌های عاشقانه‌شان 
به حال و هوای شاعری‌ام جان تازه‌ای بخشید..



یک شعر از این کتاب:


مرورِ عکسِ تو زیباترین یقینِ من است

همیشه یادِ تو در چشمِ دوربینِ من است


میانِ این‌همه غم دل‌خوشم که حدّاقل

غمِ ندیدنِ «تو» حالِ بهترینِ من است


چقدر عاشقِ آن لحظه‌ام که چشمانت

نشسته آن طرف و محوِ آفرینِ من است


زبانِ بازِ من و حرف‌های ممنوعش

و گوش‌های تو در این میان امینِ من است


ببین منم؛ زنِ رسمی، زنِ محافظه‌کار

همیشه گفتنِ اسمِ تو نقطه‌چینِ من است


چگونه بعدِ نمازِ شبم دعا کنمت؟

که آن‌چه دستِ مرا بسته است دینِ من است


حواس‌پرت شدم، پس نپرس! یادم نیست

اگر ببوسمت این عشقِ اوّلینِ من است


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۳

منتشر شد:




تشریح

(۵۸ غزل اجتماعی و اعتراض)

مریم جعفری آذرمانی

 پاییز ۱۳۹۷

انتشارات فصل پنجم

تلفن: ۶۶۹۰۹۸۴۷

نشانی فروشگاه: 

روبروی دانشگاه تهران. پاساژ فروزنده. طبقه منفی یک پلاک ۲۱۲ کتابسرای فصل پنجم


یک شعر از این کتاب:


سربازهای مرده، جوانند همچنان

جان‌های بی‌گناه، روانند همچنان

عقلم به هیچ معجزه‌ای قد نمی‌دهد

دیوانه‌ها رییسِ جهانند همچنان

هر دختری به شیوه‌ای آخر عروس شد

پس مادران چرا نگرانند همچنان؟

زن‌ها دو پای له شده در ازدحام را

باید به خانه‌ها برسانند همچنان

یک دست در اداره و یک دست خانه‌دار

در حسرتِ حقوقِ زنانند همچنان

یک عمر بیشتر که ندارند در زمین!

بیچاره‌ها دچارِ زمانند همچنان

حتّا اگر مدارِ زمین را عوض کنی

خط‌های سرنوشت همانند همچنان


مریم جعفری آذرمانی



  • ۱۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۳

دوست دارم تو را، مثل یک سیب روی درختش

خواب می‌بینمت، عینِ یک شاه با تاج و تختش


در فضای مجازی، من آن چشمم و عکس‌ها تو

در فضای حقیقی، همان سیبم و تو درختش


عاشقانه نوشتن محال است در کشور غم

منطقی نیست مخصوصاً از شاعرِ پایتختش


این که عاشق شدن شکل یک امتحانِ شفاهی‌ست

طبقِ معمول حتماً به من می‌رسد جای سختش


مریم! آخر چهل‌سالگی سنّ این حرف‌ها نیست

عاشقی مثل هر کار، خوب است امّا به وختش


مریم جعفری آذرمانی 

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

  • ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۶


پارسال به میمنتِ(!) برگزاری نمایشگاه کتاب مطلبی با عنوان «بگذار نمایشگاه کتاب را آب ببرد» در کانال تلگرامم منتشر کردم، حالا می‌بینم که نه تنها برای نمایشگاه امسال هم مصداق دارد بلکه مسایل بیشتری هم اضافه شده است، بنابراین همان مطلب را با افزوده‌های جدید منتشر می کنم:


وقتی از ناشران تخصصی شعر می پرسی چرا این همه مجموعه های مبتذل را که به شکل نفرت انگیزی، عاشقانه تصور شده اند، منتشر می کنید، و پاسخ می دهند: پسرها برای دوست دخترهایشان می خرند... و به این ترتیب چیزی که حاصل تبلیغات خودشان است به گردن بقیه می اندازند...


وقتی ناشران تخصصی شعر، شاعرانی را بیشتر تبلیغ می کنند که فالوورهای بیشتری دارند نه شعر بهتر، شاعران که چه عرض کنم، کسانی که اول قرار نبود شاعر باشند، اما زودتر از بقیه گوشی اندروید خریدند و وارد اینستاگرام شدند و این شبکه اجتماعی را که اصلاً برای شاعر ساخته نشده بود، محفلی کردند برای گذاشتن چهره های نه چندان زیبا و نثر و نظم های نه چندان شعر، و چند وقت یکبار با یک تماس تلفنی، هزاران فالوور خریدند و به فالوورهای کاذبِ قبلی شان افزودند، تا خود را شاعر مردمی نشان دهند...


وقتی سارقان ادبی ـ اصلاح می کنم: سارقان بی ادب ـ کتابهایشان پرفروش تر از بقیه باشد...کتابهایی که ملغمه ای از تکنیک های ضعیف شده و تصاویر مبتذل شده و زبان الکن شدۀ شعرهای شاعرانی است که به خاطر این همه ظلمِ فرهنگی، به استضعاف کشیده شده اند و اگر حرفی بزنند شنیده نمی شود...


وقتی بسیاری از شاعران، شعرهای تکراری در کتابهایشان می گذارند و آنقدر شعر تکراری در کتابهایشان گذاشته اند که اگر ده کتابشان را بچلانی، دو کتاب به زور از آن در می آید...


وقتی شاعران جدّی که دیگر بعد از این همه سال نمی توانند از شعر دست بکشند، بعضاً مجبورند برای انتشار کتابهای بعدی شان به ناشر پول هم بدهند... پولی که از آن طرف به شکلی ناجوانمردانه، به حساب حق التألیفِ شاعرانِ مبتذل گو واریز می شود...


وقتی کلاسیک‌ترین و کهن‌ترین غزل‌های  متشاعران جاه‌طلب را که هر روز دارند سمت‌های مدیریتی‌شان را ارتقا می‌دهند، در رونمایی های غیرمردمی شان «اقبال عمومی مردم» تلقی می‌کنند در حالی که در هر جایی - از نهاد کتابخانه‌های عمومی تا  هر سوراخِ فرهنگِ پاره‌پوره و آش و لاشِ موجود- فرو کرده اند و از طرف تمام نهادهای دولتی و حکومتی تبلیغ می‌شوند و به این ترتیب به چاپ‌های سه رقمی می‌رسند و اسمِ این سیاستِ نه چندان تمیزٍ انحصارطلبانه را گذاشته‌اند اقبالِ عمومیِ مردم...


با این وضعیت، رفتن شاعرِ حقیقی به نمایشگاه کتاب، رفتن به شکنجه‌گاه است...


مریم جعفری آذرمانی

اردیبهشت ۹۷ 


  • ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۳۲

منتشر شد:



نواحی


مجموعه‌ی ۶۳ غزل نو

مریم جعفری آذرمانی


ناشر: فصل پنجم


یک شعر از این کتاب:


همیشه در جَرَیانِ مصیبتی بارز

همایشِ مگس است و خطابه‌ی وِزوِز


ژنِِ فقیر چه دارد که این وسط بدهد

به وارثانِ بلافصلِ اسکناس و فلز


زنِ معاشقه از فرطِ اصطکاکش سوخت

چگونه عشوه بریزد در این جِلِزّ و ولِزِ


میانِ منگنه‌ها له شد و نمی‌بیند

که دستِ رگ‌به‌رگش آبی اَست یا قرمز


زمین بدونِ بشر قلوه‌سنگ خواهد شد

چه می‌شود که نمیرند کودکان هرگز؟


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۲

منتشر شد:



بایسته‌های پژوهش در شعر معاصر 

راه‌کارهایی برای شناخت سیر واقعی تحولات شعر فارسی در دهه‌های اخیر 

مریم جعفری آذرمانی


ناشر: فصل پنجم 



فهرست مباحث کتاب:


پیش‌گفتار

شعر معاصر و سیرِ مکتوبِ آن

غزل و تاریخ ادبیات معاصر

شعر معاصر و مرزبندی‌های حاشیه‌ای

شعر معاصر و ادّعاهای شاعران

شعر معاصر و استعداد شاعران

شعر معاصر و صاحب‌نظران

شعر معاصر و مسأله‌ی تداوم ِ شاعری

شعر معاصر و مخاطبان

شعر معاصر و نقد ادبی

شعر و نمودهای رفتاریِ شاعران

شعر معاصر و عنوان‌گذاری‌ها

شعر معاصر و گزاره‌های مطلق

شعر معاصر و منظومه‌ی فکری شاعر 


بخشی از پیش‌گفتار کتاب :

هدف اصلی این کتاب، ارائه‌ی نگرشی واقعی به تحولاتِ #شعر_معاصر است، که به دلایل مختلفی که در متن کتاب خواهیم دید، در بسیاری از پژوهش‌های دانشگاهی یا غیر دانشگاهی، پایان‌نامه‌ها و بعضاً مقالاتی که وصفِ علمی پژوهشی دارند، نادیده گرفته شده است. همچنین این کتاب می‌تواند برای شاعران و مخاطبانی که می‌خواهند نگاهی واقعی‌تر به وضعیتِ شعر در دهه‌های اخیر داشته باشند سودمند باشد.


  • ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۶:۱۷

نپرسی: چرا تن ندارند دیگر

سر و شکلِ روشن ندارند دیگر


قرارِ ملاقاتِ زن‌ها اداری‌ست

ببین شوهران زن ندارند دیگر


فقط شکلکِ عاشقی درمی‌آرند

مدادِ نوشتن ندارند دیگر


زنانِ عمومی، اگر جمله‌هاشان

پر از ما شده، من ندارند دیگر


چگونه در این عشق‌بازی ببازند

دلی را که اصلاً ندارند دیگر


غمی هست در جیبِ شلوارهاشان

زنانی که دامن ندارند دیگر


مریم جعفری آذرمانی 

۳۰ فروردین ۱۳۹۷


  • ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۳۴


در سال‌های اخیر، بعضی مجموعه شعرهای جوان‌ها که با مجوز ارشاد به چاپ چندم می‌رسند، ممنوعیت فروش هم دارند، معلوم نیست چه نهادهایی در این قضایا دست دارند، یعنی انگار وزارت ارشاد یک چیز را قبول دارد که فلان نهادِ دیگر آن را قبول ندارد... اما نکته این است که همین ممنوعیتِ فروش است که این مجموعه‌ها را به چاپ چندم می‌رساند، نه لزوماً ارزشِ ادبیِ آن‌ها؛ چون معمولاً مخاطبانِ هیجان زده تمایلِ بیشتری به خریدِ کتابهای ممنوع دارند، بسیاری اوقات ممنوعیتِ این کتاب‌ها، به دلایل شعری نیست، بلکه فقط حاصلِ نمایش‌های سیاسیِ سطحی، از سوی مؤلفانِ جوانِ آن‌هاست، نمایش‌هایی که هیچ ربطی به ارزشِ شعر ندارد، چون معمولاً آثار این گونه مؤلفان، آثاری عمیق و اندیشه‌وزانه نیست و مناسبِ مخاطبانِ سطحیِ ادبیات است که قطعاً تعدادشان بیشتر از مخاطبانِ فرهیخته است (سطحی بودنِ این شعرها، از ایراداتِ فاحشِ دستوری و بی‌منطقیِ بسیاری از تصاویر و کهن‌گراییِ بیش از حدّ و بی‌ارتباطیِ سطرهای شعر به هم... مشخص است). البته باید توجه داشت که این ممنوعیت‌ها معمولاً موردی‌ست نه همه‌جانبه؛ یعنی این کتاب‌ها را چه بسا در کتابفروشی‌های معتبر، در بهترین جای پیشخوان ببینید، ولی مثلاً در نمایشگاه‌هایی مقطعی که خریدارانِ زیادی هم ندارند، ممنوع باشند، و همین ممنوعیت‌ها را مؤلفانِ مذکور، بهانه‌ای می‌کنند تا خود را معروف‌تر و آثارشان را از نظر فکری، مهم و وجودشان را برای سیاست خطرآفرین معرفی کنند... در حالی که اگر خطرآفرین بودند این‌قدر مصونیتِ سیاسی نداشتند که هر چه می‌خواهند بگویند و در مجامع رسمی هم کارگاه شعر برگزار کنند و چیز‌هایی که خودشان نصفه‌نیمه و جسته‌گریخته از این‌ور و آن‌ور شنیده‌اند، به خوردِ جوانتر از خودشان بدهند و حاصلِ این گونه کارگاه‌ها پیداست که خودِ شعر نیست، بلکه نمایشی از شاعر بودن است...


مریم جعفری آذرمانی

(از میان یادداشتها)


  • ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۹

شغلِ همگی ناله و کارِ همه زاری‌ست

تصویرِ جنون است که از آینه جاری‌ست


تا رهبرِ ارکستر، سرِ لاشخوران است

هر لاشه که در گوشه‌ای افتاده، قناری‌ست


در زیست و بومِ تو و من جغد نشسته

هر حنجره‌ی تازه، از این خاک فراری‌ست


دعوا سرِ نفت است، به این خانه چه رفته‌ست؟

جز این که بسوزیم و بسازیم چه کاری‌ست؟


هر برگه‌ی ما پر شد از امضای غریبه

معیارِ رقم‌های زبان‌بسته، دلاری‌ست


صحبت سرِ گنجینه‌ی ما بود، وگرنه

در خانۀ ویران چه قرار و چه مداری‌ست؟


مریم جعفری آذرمانی

۱۹ فروردین ۱۳۹۷


  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۴


از کتاب «سمفونیِ روایتِ قفل‌شده»:


دنیا پر از سگ است؛ جهان سر به سر سگی‌ست

غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی‌ست


لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد

پایان ماه آمد و خُلقِ پدر سگی‌ست


از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود

در سرزمین من عرقِ کارگر سگی‌ست


جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی 

اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر سگی‌ست


آهنگ سگ، ترانه‌ی سگ، گوش‌های سگ 

این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست


بار کج نگاه شما بر دلم بس است 

باور کنید زندگیِ باربر سگی‌ست


آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو، به تنِ هر پدرسگی‌ست


مریم جعفری آذرمانی

۱۷ اسفند ۱۳۸۳


سال ۱۳۹۷ (سال سگ) مبارک باد


  • ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۰

«راویه؛ روایتی انتقادی، خطاب به ناشاعران و نان به نرخ روزخوران»

یادداشتی از نیلوفر بختیاری 

بخوانید در: شهرستان ادب


  • ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۶

تو سرزمین منی؛ از زمین سری، ایران!

اگرچه یکسره از گریه‌ات تری، ایران!


چقدر گریه کنی از خزر به عمّانت؟

درون خویش سراپا شناوری، ایران!


دو مشرق است و دو مغرب، حدودِ امکانت

اگر دوباره خودت را بگستری، ایران!


به خط به خطّ تنت جوهرِ غزل ثبت است

عجیب نیست بگویم که دفتری، ایران!


که شاعرانه ورق می‌زنیم فالت را

که تا همیشه ببینیم بهتری، ایران!


به شکلِ گُربه نمی‌بینمت که زیبا نیست

در آسمانِ خیالم کبوتری، ایران!


چقدر خسته‌ای از بچه‌های ناخلفت

ولی هنوز صبورانه مادری، ایران!


اگرچه عقربِ تاریخ نیش می‌زندت

نشد که ثانیه‌ای کم بیاوری، ایران!


مریم جعفری آذرمانی

۶ اسفند ۱۳۸۷

(از شعرهای منتشر نشده در کتابها)

  • ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۹


از کتاب «دایره»:


قصه‌ی من همین که بالاخره، غُصه‌هایم رسیده تا اینجا

چین پیشانی‌ام عمیق شده، فاطمه! خسته‌ام از این دنیا


گرچه دنیا پر است از خانه، یک اتاقش نصیب من نشده

شعرها را کجا نگه دارم؟ پاره پوره شدند دفترها


نه به معشوق بودنم شادم، نه زنِ زندگی شدم هرگز

چون سی و پنج سالِ پی در پی، شعر می‌خوانده‌ام به جای دعا


اگر امروز این جهان باشد، آن جهان پس همان خود فرداست

هرچه امروز را نگه دارم، باز یک روز مانده تا فردا


صاف زل می‌زنم در آیینه؛ لب برّاق و چشم‌های شَدید

اگر آرایشم خراب شود، روسیاهی کجا بهشت کجا؟


مریم جعفری آذرمانی

۷ اسفند ۱۳۹۱


  • ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۶

از کتاب «مذاکرات»:


منم همان زنِ صوفی که بی‌خبر رفته

کنار رابعه‌ها تا کجا سفر رفته


خدای مطلقِ من سخت فرق دارد با

خدای‌تان که به ابلیس، بیشتر رفته


چه خضرها که در اثنای ظلم کشته شدند

و عدل، حوصله‌اش روی قاف سر رفته


دو قطره از نمِ آب حیات باقی بود

که در مثانه‌ی این ظالمان هدر رفته


کلید رمز جهان از کجا ترک برداشت؟

که درزِ شایعه تا کائنات در رفته


حسابدار! چه ربطی‌ست بین کار من و

فرشته‌ای که پیِ کار بی‌خطر رفته


مریم جعفری آذرمانی 

۲۳ مرداد ۱۳۹۱


  • ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۴


از کتاب "قانون":


یکی از خانه به دوشانِ فراوان هستم

کیسه پر کرده و شب‌گردِ خیابان هستم


گربه‌ها چشم ندارند ببینند مرا

شب به شب بزمِ زباله‌ست که مهمان هستم


مردم از این طرف و آن طرفم می‌گذرند

نکند فرض کنی من هم از آنان هستم


نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم

صاحب سفره‌ی خالی شده از نان هستم


به شناساندن آیینگی‌ام مشغولم

گاه اگر دیوم و گاهی اگر انسان هستم


چاره‌ای نیست، مگر چشم بپوشند از من

تا نبینند که در صورت امکان هستم


مریم جعفری آذرمانی 

۳ آذر ۱۳۸۸


  • ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۳:۳۸


از کتاب «تریبون»:


گرچه بر طبقِ برهانِ نظمش، بیت‌ها را به ترتیب چیدم

بر خلافِ جهانِ مدوّر، بر ورق مستطیلی کشیدم


گُل به قبرت ببارد! اگرچه... برگ‌ها دستِ آخر سیاهند

احمدِ شاملو! رک بگویم: خسته از شعرهای سپیدم


شعر، یکسر خودِ زندگی نیست، بلکه من در حواشیِّ شعرم

زندگی می‌کنم گاهی اوقات، منزوی شاهد و من شهیدم


منتقد، پشت میزِ تریبون، واژه‌های زبان‌بسته را خورد

هیچ شعری جلودارِ او نیست؛ از زبان بی‌زبان‌تر ندیدم


مریم جعفری آذرمانی



  • ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۶


از کتاب "راویه":


کافه‌ی شعر مثل خوابِ شلوغ، گرچه پررونق است، تعطیل است

منِ شاعر نشسته‌ام بیدار، چاره تنها زبانِ تمثیل است:


با همان حرف‌ها که باد هواست، بس که هی باد کرده‌ای او را

پشه‌ی بیخودی بزرگ شده، باورش می‌شود که یک فیل است


پس توهّم که دست‌سازِ تو بود، بُت‌تر از عصرِ جاهلیّت شد

چون مناجاتِ تو به سمتِ کسی‌ست که دقیقاٌ خودِ عزازیل است


به زبان‌بازِ در عدم معروف، برگِ پژمرده هم نباید داد

پرِ کاهی اگر به او بدهی، ادعا می‌کند که جبریل است


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۲۸

از کتاب "دایره":


گرچه بین شاعران، فصاحت و بلاغتم مسلّم است

حرف عادّی بلد نبوده‌ام، همین برای من غم است


من که شاعرم همیشه کم می‌آورم، ولی شبانه‌روز

جمله‌های تازه‌‌ای برای چاپلوس‌ها فراهم است


پول‌دارها چه در مغازه‌ها شمرده حرف می‌‌زنند!

من، چه قدرتِ تکلّمم برای نان خریدنم کم است!


پس بیا و بر خلاف دیگران مخاطبانه گوش کن

طبقِ شعر حرف می‌زند زنی که بی‌مسیح، مریم است


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۷

از کتاب "راویه":


باز در کسوتِ آدمی‌زاد، دیو پشتِ تریبون نشسته

نوچه‌ها خانه را قبضه کردند، رستم از گود بیرون نشسته


دیو با زور و بازوست، امّا، سطری از شاهنامه نخوانده

پس محال است هرگز بفهمد: چشمِ تهمینه در خون نشسته


من که تهمینه و رستمِ زال، بوده‌ام توأمان این همه سال،

گریه کردم به تشییعِ سهراب: «شعر» ـ این زار و وارون نشسته ـ


می‌روم سنگ و دریا بیارم، تا بشویم الفبای‌تان را

جهلِ دیوِ فضیلت ندیده، بر الف تا یِ و نون نشسته


مریم جعفری آذرمانی



  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۶

از کتاب "تریبون":


شاملوترین زنم، جهان! شغل من «در آستانه»گی

شاه‌کار آفرینشم؛ آفرین به این زنانگی


مرگ را قشنگ شسته‌ام گوشه گوشه دفن کرده‌ام

ایستاده سجده می‌کنم در نمازهای خانگی


غیر گریه هیچ پرده‌ای، روی پوستم نمی‌کشم

ای نقاب‌دارِ بی‌شمار! دور شو از این یگانگی


با منِ بریده از عوام، ادعای دوستی نکن

تک تکِ خواص شاهدند شهره‌ام به بی‌نشانگی


هرچقدر موریانه‌ها، موذیانه دفنِ‌شان کنند

سرنوشتِ شعرهای من، ختم شد به جاودانگی


مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۱۶

از کتاب "تریبون":


اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودم
ولی از آن همگان یک نفر خودم بودم

قسم به هر کس و ناکس که ننگ‌خواهِ من است
به فکر هر کس و ناکس ـ مگر خودم ـ بودم

صدای من همه‌جا را احاطه کرد، ولی
چرا از آن‌همه محروم‌تر خودم بودم؟

من ادعای خدایی نکرده‌ام هرگز
اگرچه منشأِ خلقِ اثر، خودم بودم

نه متنِ من، که منِ من کتاب شد، زیرا:
نه ذوقِ شاعریِ من، هنر خودم بودم


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۲
 
مطلبی مفید و قابل تأمل با عنوانِ قافیه ثابت « تجدد» در شعر معاصر ایران - نگاهی به قالب‌های قصیده، شعر نیمایی و سپید بر اساس آرای ساختارگرایان، به قلم منتقد جوان کاظم هاشمی در روزنامه ایران، دیروز (12 مرداد 1396) منتشر شده است. اما دو نکته بعد از خواندنِ مطلب:

1. استفاده از قافیه و ردیف و وزن، لزوماً آن محدودیتی را که تصوّر می رود ایجاد نمی کند، این اجزاء برای شاعرِی که ذهنی موزون و خلاق دارد و به جزء جزء زبان و بیان فکر می کند، فقط بخشی از محدودیتهاست، چون اصولاً شعر در هر صورت چه قالب قدیمی چه قالبهای چدید مثل سپید و غیره، محدود شدۀ آن چیزی است که در ذهن شاعر هست.

2. اخوان و شاملو (و بیشتر شاملو) شاعرانی مخالف استبداد معرفی شده اند که در نگاه نویسنده مطلب مذکور و بر اساس مبانی نظری مطرح شده، از یک بُعد، درست است اما با توجه به همان مبانی نظری باید این را اضافه کرد که:
اگرچه این دو شاعر با کنار گذاشتنِ قالبهای کلاسیک (شاملو به طور کلی و اخوان به طور نسبی) ضداستبدادی عمل کرده اند، اما چون زبان شعر این دو شاعر کهن است، از درون ایدئولوژی مستبدانه دارند، به حدی که شاملو را می توان شاعری دانست که با کنار گذاشتنِ کاملِ وزن و قافیه، و در همان حال، استفاده از زبان بسیار کهن، در ظاهر با استبداد مبارزه می کند اما در باطن، از اصلِ استبداد بیزار نیست و در مقامِ خود، مستبد هم هست؛ قدرتی استبدادی که همراه با رعیت هایش باعث شد غزل چندین دهه در مطبوعاتِ ادبی، قالب کهن تلقی شود و اجازه ی انتشار پیدا نکند، غزلی که یکی از شاعرانِ مهمش حسین منزوی بود که زبان و بیانش به مراتب، نوتر و امروزی تر از زبان و بیان شاملوست. گویا منزوی در بسیاری از غزلهایش شاعری آزاد است که مستبد به نظر می آید اما شاملو مستبدی است که لباس آزادی خواهان را به تن کرده است.
در این میان، شاید تنها کسانی مثل فروغ و نصرت و سهراب، واقعا چه در ظاهر چه در باطن، ضد استبداد بوده اند...

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۰


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


پوستم به لایه‌های تن رسیده اَست
تنگیِ تنم به پیرهن رسیده است

وای اگر بگویمش زبانه می‌کشد
درد دل که بی‌تو تا دهن رسیده است

گوش کن که آه هم نمی‌کشم، اگر
نوبتِ شکایتی به من رسیده است

هیچ کس نبود جز من و تو، پس چرا
داستان ما به انجمن رسیده است

سایه‌های رابطه، همین درخت پیر
تا کرانه‌های هر چمن رسیده است

مریمم؛ شریکِ آدمی نبوده‌ام
سیبِ دیگری به دست من رسیده است

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۶

از کتاب "راویه":


... و به شاعر اگرچه معمولاً خسته و ناامید می گویند
شعر، جنگِ زبان و زندگی اَست؛ کُشته اش را شهید می گویند

پدرم وزن شعر می دانست، و ـ خدا رحمتش کند ـ می گفت
که مخاطب اگر سواد نداشت، شاعران هم سپید می گویند

اعتقادی به خود ندارند و... مثل دوزخ که شعله می شمُرَد
از شب و حسرت و هزینه پُرند، باز «هَل مِن مزید» می گویند

بس که بیزار بودم از تقلید،بین من با خودم شباهت نیست
باقیِ شاعران شبیهِ هم اند؛ هرچه را بشنوید می گویند


مریم جعفری آذرمانی



  • ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۷:۳۶

به مناسبتِ نزدیک شدنِ اکرانِ فصل هفتمِ سریال "بازی تاج و تخت"

وایت واکرها (white walkers) زره و لباس می پوشند، تصمیم می گیرند، با یک حرکتِ دستشان لشکرِ خود را آماده می کنند... ولی نه می شود با آنها حرف زد، و نه حرفی برای گفتن دارند.
امّا وایت واکرها فقط پشت دیوارِ سریالِ "بازی تاج و تخت" نیستند، در مجامع فرهنگی هم سالهاست که دارند دنبال زنده ها می گردند تا آنها را به مرده های متحرک تبدیل کنند... این وایت واکرها ممکن است به ظاهر شاعرِ معروفی باشند یا دبیر جلسه ای یا رییس فرهنگسرا یا رییس دانشگاه یا...، فرقی نمی کند، ولی یک صفت را همگی شان دارند: نه حرفی دارند که بزنند و نه می شود با آنها حرف زد. اینها وایت واکرهای فرهنگ و ادب اند و از قضا قدرت بیشتری نسبت به نوعِ تخیّلی شان دارند؛ با چند حرکت دستورهای مهم صادر می کنند: نمی خواهند کسی را زنده و خلّاق ببینند، شاعرانِ مهم را افسرده و عزلت نشین می کنند، دانشجویانِ ادبیات را سرخورده می کنند و... اگر آن قدر جرأت داشته باشی که از آنها انتقاد کنی، اصلاً نمی فهمند چه می گویی...
و نکته اینجاست که حتا اگر یک وایت واکرِ فرهنگ و ادب را با شمشیر مخصوص از بین ببریم، وایت واکرهای دیگر کینه به دل می گیرند و زنده های بیشتری را به مرده های متحرک تبدیل می کنند تا همچنان با زره جنگجویانه و تاج یخی به پادشاهی شان  ادامه دهند.

مریم جعفری آذرمانی

17 تیرماه 1396

  • ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۵

از کتاب "۶۸ ثانیه به اجرای این اپرا مانده است":


به هوش باش که آتش هوا عوض کرده‌ست

بگو به باد که ابلیس جا عوض کرده‌ست


چگونه گریه کند با دو چشمِ مصنوعی

نقابِ دائمی‌اش چهره را عوض کرده‌ست


مدارِ معتبری نیست در مسیر زمین

که نقطه‌ای‌ست که تنها فضا عوض کرده‌ست


به استفاده‌ی بیگانه می‌رسد نفرت

اگرچه حال مرا آشنا عوض کرده‌ست


جهان خراب شود باز دوستت دارم

که عشق، فاجعه را بارها عوض کرده‌ست


خداپرستیِ من از غرور بیشتر است

منم که آینه را با خدا عوض کرده‌ست


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۷ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۳

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


آغوش وا کرده بودی، با دست‌هایی مردّد
جمعیّت و خنده: گاهی، تنهایی و گریه: ممتد

از شاه‌راهت گذشتند، هرگز ولی برنگشتند
تشویش و شرم و شکایت، بی‌وقفه در رفت و آمد

چیزی نمی‌آید از خوب، خوب آرزویی محال است
از خود نپرسیده بودی جز بد چه می‌آید از بد؟

با خنده‌هایت نپوشان، نقصانِ این ناکسان را
هرگز کمالی ندارند، این مردهای مجرّد

در سینه‌ی مهربانت، جز حسّ مادر شدن نیست
با سنگ خوابیدی، امّا: کوهی به دنیا نیامد


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۲

به جز شکستن و بستن چه مانده از باور؟
بخوان پریدنِ افتاده را، منم؛ دفتر:

کبوتری که به تمرینِ نقشِ روشنفکر
دو بال سوخته‌اش ماند زیر خاکستر

کدام دست به آتش کشید باران را
که روی صحنه ندیدیم جز تماشاگر

چه افتخارِ کثیفی‌ست این‌که چرکِ غرور
تو را بزرگ کند در جهانِ بی‌داور

چقدر حوصله‌ی گریه کردنت جدّی‌ست؟
که خنده را بگذارم به فرصتی دیگر

مریم جعفری آذرمانی

(کتاب قانون)


نکته:
یکی از دوستان، اخیراً در مورد این غزل گفت: مصراعِ «کدام دست به آتش کشید باران را...» مثل یک عبارت از آهنگِ خوانندۀ بریتانیایی adele است، که می گوید: But I set fire to the rain، شما وقتی این غزل (اعتراض) را می گفتید این ترانه (عاشقانه) را شنیده بودید؟ گفتم: نه، من این را مدتها بعد از گفتنِ غزلم شنیده ام.
حالا جواب این دوستمان را به طور دقیق تر اینجا هم می نویسم:
غزل من که بیت مذکور را دارد در تاریخ بیست و دوم تیرماه سال 1388 (برابر با سیزدهم ژوییه 2009) سروده شده و در کتاب قانون می توانید تاریخ شعر را ببینید، اما آهنگ Set Fire to the Rain در سال 2011 (دو سال بعد از غزل من) منتشر شده است.


  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۵

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


چرا؟ چون سخت می‌ترسم اگر تکرار خواهد شد
مراقب باش آیینه! که شب، بیدار خواهد شد

صدای او که با ماهش به من خندید و پنهان شد
نمی‌شد ماندنی باشد ولی این بار خواهد شد

به غیر از رو به رو چیزی ندیدم در مدارِ خود
اگر یک لحظه برگردم تنم دیوار خواهد شد

ببین منظومه‌ی شمسی‌ست هر شعری که می‌گویم
به جز من هرچه دیدی، بعد از این انکار خواهد شد

محال است این که آرامش بگیرم من که خورشیدم
اگر خود را نسوزانم جهانم تار خواهد شد


مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۸

کسانی که هنوز تنها شاعر بزرگ زن را فروغ فرخزاد می دانند و شعر او را توی سر شاعران زن می کوبند، همان هایی هستند که اگر هم دورۀ فروغ فرخزاد می بودند، شخصی یا چیزی را علم می کردند تا به فروغ سرکوفت بزنند، یا بعضی هایشان حتا از همان هایی می شدند که جنسیت فروغ را بهانۀ ناسزاگویی های خود قرار می دادند. اما در نهایت فقط دو گروهند که می توانند یاد و شعر فروغ را زنده نگه دارند، یکی شاعرانِ زن که با سلیقه ها و استعدادهای مختلف و متفاوت، بعد از فروغ ظهور یافته اند و تلاش می کنند تا شعر زنان مسیر طبیعی خود را طی کند، و دیگر، پژوهشگرانی که صادقانه و مستدل حیات ادبی و فرهنگی فروغ فرخزاد و شاعران زن پس از او را مورد بررسی قرار می دهند.

فلان شاعر یا پژوهشگرِ معروف و پیش کسوت که چند دهه است شعر زنان را دنبال نکرده، اصلاً چطور به خود اجازه می دهد درباره برتری یک شاعر نظر قطعی بدهد؟ اصلاً مگر می شود بدونِ دانستنِ سیرِ تحولاتِ شعرِ زنانی که بعد از فروغ شعر گفته اند، فروغ را درست شناخت؟ وقتی این سیر تحولات را در نظر نگیریم مثل این است که فروغ را در یک مسابقه که تنها خودش در آن شرکت داشته اول بدانیم.

این مسئله وقتی منزجر کننده تر می شود که در مکان های فرهنگیِ رسماً دولتی، می بینیم که هر کسی از راه می رسد می خواهد بگوید من فروغ را می شناسم و آن را وسیله می کند تا باقی شاعرانِ زن را یک جمعِ بی استعداد و بی تلاش نشان دهد، اگر این افراد به حرف خودشان باور دارند چرا با این همه رسانه و روش های تبلیغاتی گسترده شان به فروغ سهم آنچنانی نمی دهند؟ پاسخ روشن است: اگر این کار را بکنند دیگر نمی توانند فروغ را متفاوت بدانند، چون بخشی از موقعیت فروغ به خاطر بایکوت های او از سوی دولت و سیاست بوده است، و اگر این بایکوت ها کاملاً از بین برود، دیگر فروغ شناسی شان برایشان فایده ای نخواهد داشت و نمی توانند آن مرحوم را وسیلۀ فخرفروشی و علم متظاهرانۀ خود قرار دهند. چنانکه برعکسِ این قضیه را برای سهراب سپهری کردند و نتیجه اش این شد که شعرِ متعالیِ سهراب، در موارد بسیاری به دست عوام و خواص، متأسفانه حتا مورد تمسخر هم قرار گرفت.

توجه داشته باشیم فروغ فقط سی و یکی دو سال عمر کرد، و الان زنانِ شاعری داریم که از فروغ از جهت سنی بزرگترند، و قیاس این شاعران با فروغ از اساس اشتباه است، به چند دلیل: فروغ با وجودِ استعداد ویژه و تلاش خودش، این موقعیت را هم داشته که در اوایل حضور فرهنگیِ زنان در اجتماع ظهور پیدا کرده، شاید با استعدادی به مراتب بیشتر، اگر در این زمان می بود، موقعیتش به عنوانِ آغاز کننده از میان می رفت و فقط به عنوان یک شاعر خوب شناخته می شد. یکی دیگر اینکه فروغ به اقتضای رفتنِ زودهنگامش تمام شعرهایش را در سالهای جوانی گفته، کم نداریم زنانِ شاعری که در جوانی شان استعداد و تلاشِ شگفتی داشتند و حتا شعرهای ماندگاری گفتند بعضی هاشان هنوز هم شعرهای خوب می گویند اما بخت با آنها یار نبود که در همان سنِ شکوفایی شان از دنیا بروند و به یک اسطوره تبدیل شوند، بعضی شان در سن بالا از دنیا رفتند و بعضی شان متأسفانه هنوز زنده اند!

مریم جعفری آذرمانی
29 خرداد 1396

  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۸

نقدی بر نقد «روایتِ هذیان»

مهدی شعبانی


راجر ایبرت منتقدی بزرگ بود که فیلم‌های مورد علاقه‌اش را نقد می‌کرد (به سایتش رجوع شود)، فراستی برعکسِ او به دلیل نقد فیلم‌هایی که دوست‌شان نداشته شهرت دارد؛ مثلاً ده‌ها هزار کلمه راجع به هامون، (بد) نوشته، در مورد ماهی‌وگربه و فروشنده هم (که در همان سطور اول آن‌ها را ماقبلِ نقد می‌داند ولی نقد می‌کند!) بالغ بر ده‌هزار کلمه قلم‌فرسایی کرد‌ه است. اگرچه هر منتقدی آزاد است هر اثری را نقد کند ـ همان‌قدر که هر هنرمندی آزاد است هر اثری را خلق کند ـ اما چیزی که مطرح است این است که نقد ما باید مبتنی بر رویکرد خاصی با منطق و شاهدمثال، عالمانه، منصفانه، مفید و از همه مهم‌تر لذت‌بخش باشد تا مخاطب همواره کار منتقد را دنبال کند نه این‌که او را کم‌دانش و مغرض بداند و در نهایت بگوید: شاید مثل فراستی که مدعی است فیلم را نمی‌بیند و نقدش می‌کند برخی حتی کتاب را هم نمی‌خوانند و نقدش می‌کنند. با این مقدمه می‌رویم سراغ مطلبی در مورد یک شبهِ نقدِ مغرضانه درباره‌ی مجموعه‌غزل راویه از مریم جعفری‌آذرمانی . چندی پیش یادداشتی منتشر شد با عنوانِ: روایتِ هذیان: بازخوانی و نقدِ «راویه»ی مریم جعفری آذرمانی...

مطلب کامل را بخوانید در: سایت الفیا



  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۸

از کتاب "راویه":


برای تو که پس از من به صحنه می آیی
چه داشتم به جز این جعبه ی مقوّایی

که خاطراتِ من است از زمانه ای که در آن
شکنجه زارِ توانایی است و دانایی

چطور شد که تظاهر به شاعری کردند
زنانِ یکسره مشغولِ سفره آرایی

که عکسِ شان همه ی صفحه را قُرُق کرده
چه جای شعر در این آلبومِ تماشایی؟

ـ اگرچه بابِ زنان بود، عاشقانه نبود
غزل سراییِ این مردهای هرجایی

که چشمِ زل زده شان لای عکس می گوید:
برای «شعر نوشتن» نبوده «بینایی» ـ

بدا به آن «منِ جمعی» که بی حضور من است
و خوش به حالِ خودم در مقام تنهایی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۱
کتاب راویه

بازخوانی و نقدِ «راویه»ی مریم جعفری آذرمانی

سعید بیابانکی

بخوانید در: سایت الفیا


  • ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۸


از کتاب "دایره":


من مرد و زنم؛ شاهد من: این کت و دامن
مردی‌ست درونم که ستم کرده به این زن

دلگیرم از آن مریم معصوم که جا ماند
در دفتر نقاشیِ شش سالگیِ من

با خانه و خورشید و گل و کوه و درختش
هم‌میزیِ سارا شد و هم‌بازیِ لادن

سی سالِ تمام است که گم کرده‌ام او را
دعوای من و جامعه شد جنگ مطنطن

از بس دل من سوخته از عمر که حتا
با سابقه‌ی دوستی و این دلِ روشن،

هرقدر بزرگی بکنم فرضِ محال است
با لادن و سارا سرِ یک میز نشستن


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۵
کتاب راویه

بازخوانی و نقدِ «راویه»ی مریم جعفری آذرمانی

محمدجواد آسمان

بخوانید در: سایت الفیا





  • ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۱


تا نقشِ تو، بر اعتبارِ ماسک‌ها افزود
ای آینه! حق با تظاهر بود و خواهد بود

پس بی‌شرف‌ها باز هم تشریف آوردند
جز خون چه باید ریخت بر خاکِ غبارآلود؟

وقتی «کراهت» برج می‌سازد، به جز در خاک ـ
دیگر کجا پنهان شود زیباییِ محدود؟

تا تشنگی جریان گرفت از خشک‌سالی‌ها
اندیشه‌ای جز سنگ‌پنداری ندارد رود

فرزند من! شاید بپرسی: ـ ظلم یعنی چه؟
ـ طوفانِ بعد از گردباد... آوارِ بعد از دود

باور کنی یا نه، خبر را با تو می‌گویم:
دجّال، تنها می‌رسد در لحظه‌ی موعود

 مریم جعفری آذرمانی

(از شعرهای چاپ نشده در کتابها)

  • ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۹


«ذهن» و «زبان» در اشعار مریم جعفری آذرمانی

(روزنامه ایران پنج شنبه 4 خرداد 96)

کاظم هاشمی
شاعر، منتقد

مریم جعفری آذرمانی بیش از یک دهه است که در حوزه غزل فعالیت می‌کند و پرونده کاری حجیمی دارد و اخیراً هم مجموعه‌ «راویه» را روانه بازار کرده است. اگر ویتگنشتانی بیندیشیم و محدوده زبان را محدوده جهان در نظر بگیریم باید بگوییم که جعفری شاعری است که دیدی انتقادی نسبت به محیط پیرامون خود دارد. به عبارت دیگر در جهان جعفری نوعی میل به عصیان دیده می‌شود؛ عصیان علیه کاستی‌ها و نابرابری‌ها. البته او در این زمینه راه افراط نمی‌پیماید بلکه با زبانی متعارف و ادبی به بیان مسائل می‌پردازد. به نظر می‌رسد نکته مهم در شعر او همین مسأله است؛ یعنی جعفری خط قرمزها را رعایت می‌کند؛ حتی آنجا که عصیانش به اوج خود رسیده است. او هم از زبان دیروز استفاده می‌کند و هم از زبان امروز. زبان جعفری زبان هنجارشکن و پرتابی نیست. پرتابی به این معنا که هر چه را که به ذهن‌اش برسد، بیان کند. جعفری به هنجارها پای‌بند است و هنگام انتقاد سعی می‌کند آن را به زبانی متعارف و بهنجار بیان کند:
حق را سند زدند به نام برادران
حسرت به حسرتش شده میراث خواهران
کوچک گرفته‌اند قیاسات عقل را
چیزی عجیب نیست از این تنگ باوران
انگشترش نگین برنجین صلح داشت
دستی که زهر ریخت به حلق کبوتران
جنگ است و خط خاطره‌ها را شکسته است
درباره پدر چه بگویند مادران؟
در غیبت سکوت، هیاهو برنده شد
از حرصم اعتراض نکردم به داوران
بازار لاشه‌خوار که راکد نمی‌شود!
رود لجن همیشه پر است از شناوران


 مقید به ساختن زبان نه تخریب آن


جعفری به تخریب زبان دست نمی‌زند تا به تخریب هنجارها دست نزده باشد. تخریب زبان نوعی دهن‌کجی است؛ دهن‌کجی به عرف؛ درست مثل کاری که پست مدرن‌ها می‌کنند. به کارگیری زبانی نادستورمند همراه با مضامینی غیرمتعارف. زبان پست مدرن‌ها (غزل‌سرایان) فوق‌العاده «بی‌ادبانه» است؛ در استفاده از کلمات ترسی به خود راه نمی‌دهند. رکیک‌ترین الفاظ ممکن را به کار می‌گیرند؛ زبان‌شان کاملاً پرتابی است. آیا آنها در این مورد به مایاکوفسکی اقتدا می‌کنند که می‌گفت: «کار اصلی من ناسزا گفتن است و استهزای آنچه به نظر من نادرست است؟» پست‌مدرن‌ها هم زبان عرف را تخریب می‌کند و هم مضامینی نامتعارف، رکیک و مشمئزکننده را در شعر منعکس می‌کند. جالب اینکه شعرشان از اقبال عمومی نیز برخوردار است و گویا همین زبان نادستورمند و بی‌ادبانه برگ برنده اینان است. به نظر می‌رسد ذهن و سلیقه نسل امروز تغییر کرده است و این گونه شعرها بیشتر به مذاق‌شان خوش می‌آید و پست‌مدرن‌ها به فراست این را دریافته‌اند. اما شعر جعفری چنین نیست؛ یعنی هم به لحاظ زبانی و هم به لحاظ معنایی خط قرمزها را رعایت می‌کند؛ یعنی کار اصلی او ناسزاگویی و استهزا نیست. به عبارت دیگر عصیان جعفری عصیانی است مثبت. زبان جعفری زبانی است شسته و رفته و ادبی و تا حدودی فاخر. اگر عصیانی در شعر جعفری دیده می‌شود از بعد محتوا و اندیشه است نه زبان یا چیز دیگری:
...لبخند و نان به سفره امشب نمی‌رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی‌ست...
 جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر سگی‌ست
 آهنگ سگ ترانه سگ گوش‌های سگ
این روزها سلیقه اهل هنر سگی‌ست
 بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی‌ست...
 در این شعر، شاعر بشدت عصبی است و به زمین و زمان می‌تازد اما عنان زبان را در دست دارد و سعی نمی‌کند به هر زبانی این عصبانیت را نشان دهد. یعنی آنجا هم که می‌خواهد ناسزا بگوید ناسزایش چندان رکیک و مستهجن نیست. اینجاست که می‌گوییم جعفری به لحاظ زبانی خط قرمزها را رعایت می‌کند؛ حتی هنگامی که در اوج عصبانیت است. ترکیب‌های «زندگی سگی، جهان سگی و پدرسگ» ترکیب‌های آشنایی هستند و چندان هنجارشکن به شمار نمی‌آیند. جعفری کاستی‌ها را می‌بیند و با زبانی شسته و رفته و متعارف این کاستی‌ها را به باد انتقاد می‌گیرد:
برای ظلم چه تندیس‌ها بنا شده، امّا
شکستگان و ستمدیدگان نماد ندارند


غزل منتقد به جای غزل عاشقانه


به نظر می‌رسد «انتقاد» مهم‌ترین مضمون شعرهای جعفری است. زبان شاعر نشان می‌دهد که جهان‌بینی و تفکر شاعر تفکری است انتقادی. گویا همین تفکر انتقادی باعث شده تا دیگر مضامین را در شعر او کمتر ببینیم؛ به عنوان مثال عشق و عاشقی در شعر او چندان محلی از اعراب ندارد. هم از آن گونه که در شعر شاعران مشروطه مضامین عاشقانه را نمی‌بینیم؛ چرا که به تعبیر ساختارگرایان مارکسیستی، ایدئولوژی‌ای که در آن دوره بر طبقه روشنفکران و هنرمندان حاکم است و باعث آفرینش ادبی می‌شود انتقاد از استبداد و عقب‌ماندگی‌هاست و همین ایدئولوژی باعث می‌شود بعضی مضامین به ناخودآگاه متن رانده شده و سرکوب شوند. عشق ابعاد گسترده‌ای دارد که یکی از نمودهای آن عشق به جنس مخالف است که در شعر جعفری چندان به چشم نمی‌خورد. پیر ماشری در کتاب «نظریه‌ای در باب تولید ادبی» از سکوت متن و غیاب یک مضمون تحت عنوان «افق ایدئولوژیک» نام می‌برد. به این معنا که متن در مورد یک موضوع چرا سکوت کرده است؟ متن چه چیزی را می‌خواهد به ما بگوید اما نمی‌گوید. دلیل این غیاب و سرکوب چیست؟ از نظر ماشری متن تحت سیطره ایدئولوژی است. مریم جعفری چندان از عشق و عاشقی نمی‌گوید اما آیا این بدان معناست که او به کلی با مفهوم عشق غریبه است؟ پاسخی که می‌توان به این پرسش داد این است که شاید اصلاً در جهان‌بینی و ایدئولوژی او عشق به دیگری معنا ندارد و شاعر چندان اعتقادی به این مسائل ندارد. همچنین می‌توان گفت که شاید شاعر به این نتیجه رسیده است که در جهانی چنین آشفته و تیره و تار «سخن گفتن از درختان کم و بیش جنایتی است؛ چرا که چنین سخن گفتنی به منزله دم فروبستن در برابر جنایت‌های بی‌شمار است». اما این بدان معنا نیست که او با مفهوم عشق ناآشناست. نقد دیدن زشتی‌ها نیست بلکه نقد را می‌توان دیدن زیبایی‌ها و نوعی کمال‌طلبی در نظر گرفت؛ به این معنا که نقد یعنی اینکه اگر فلان چیز این گونه بود زیباتر بود. کسی که انتقاد می‌کند دنبال زشتی‌ها نیست بلکه دنبال زیبایی‌هاست. دنبال کمال است. اینجاست که می‌گوییم جعفری با مفهوم عشق غریبه نیست بلکه او به ابعاد دیگر عشق نظر دارد. او درواقع عاشق زیبایی‌ست؛ یعنی او انتقاد می‌کند تا عشق خود به زببایی را نشان دهد؛ عشق به زیبایی جهان را. یک مثال خوب در این زمینه نصرت رحمانی است. پربیراه نیست اگر بگوییم در شعر معاصر هیچ کس به اندازه او ناتورالیست نبوده است، تا جایی که سپانلو به او لقب «نقاش پلشتی‌های جامعه» می‌دهد. رحمانی فقط زشتی‌های جامعه را به تصویر کشید و جز لجن چیزی ندید و میعادش را در لجن گذاشت اما آیا این بدان معناست که رحمانی عاشق زیبایی نیست؟ نه تنها چنین نیست بلکه از فرط علاقه به زیبایی و کمال‌طلبی است که شاعر به بیان زشتی‌ها می‌پردازد و به آن‌ها می‌تازد. در واقع انتقاد نمایانگر حس کمال‌طلبی و زیباپرستی یک شاعر است. به این معنا که اوضاع می‌توانست زیباتر از اینی باشد که هست. پربیراه نیست اگر بگوییم دلیل پیدایش شعر همین آشفتگی و تیرگی جهان است. شعر مسکن است آن زمانی که جهان گم است، تلخ است، گیج است. اگر جهان سراسر زیبایی بود دیگر به شعر نیازی نبود چراکه در آن صورت دیگر جهان، خود شعر بود.

  • ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۹

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


بد و خوب باشد؛ چه بهتر که بدتر
چه باید ببینم به جز وهمِ باور؟

زبان وا کن... ای من! بگو صادقانه
که جغدی نشسته‌ست جای کبوتر

تعجب ندارد کسی جای خود نیست
اگر گوش‌ها کور... اگر چشم‌ها کر...

حواسم غزل را به خون می‌کشاند
مذاقِ تغزّل ندارم، که دیگر:

امیدی نمانده‌ست جز یأسِ فردا
که هر روز باید بیفتد عقب‌تر

که از خود نپرسیدم اصلاً چرا شعر؟
همین شور کافی‌ست دیگر چرا شر؟

زبان‌های دیوار را قفل کردم
ولی حرفِ آوار، در آمد از در

روانم به من گفت: خاکی نه انسان
زنی شکل شن، در بیابان شناور


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۹

از کتاب "زخمه":


هر زنده رنگ مرگ گرفته؛ دنیا پر از نژندیِ مرگ است
ای زندگی نخند که دیگر طعم لبت به گَندیِ مرگ است

سیلابِ خون گرفته به کُشتن، خاکی که خو گرفته به مردن
تقصیر از تو نیست که هستی؛ کوتاهی از بلندیِ مرگ است

با یک نفر بخوابد و بعدش... با دیگری بخوابد و بعدش...
با هر کسی بخوابد و بعدش... هی! قصه از لَوَندیِ مرگ است

دنیا به کام مورچه‌ها شد؛ صدها هزار مرده‌ی شیرین
محصول کارخانه‌ی دنیا ـ‌ تابوت ـ بسته‌بندیِ مرگ است


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۵:۰۸

نشرهایی مثل چشمه و نگاه، مجموعه های بسیاری تا همین اواخر، ذیل عنوانهایی شبیه «جهان تازه شعر» و از این دست اسمها، منتشر کردند و منظورشان از شعر، فقط سپید بود، اما این بار نشر بوتیمار در این مسابقه، از همۀ آنها جلو زده است و کتابهای سپید را ذیل عنوان «ایستگاه شعر» منتشر می کند و کتابهای غزل را ذیل عنوان «ایستگاه عروض».
با جدا کردن شعر و عروض، می خواهد بگوید شعر یعنی سپید، و غزل یعنی وزن عروضی، اما این که چه می خواهد بگوید ذره ای در سیر ادبیات معاصر نقش تاریخی ندارد، فقط نشانه هایی از کینه ای چند دهه ای نسبت به غزل دارد، غزلی که حیثیت تاریخیِ زبان فارسی است، غزلی که مهترین شاعران فارسی زبان در این قالب شعر سروده اند و هنوز هم می سرایند و اگر تنها یک اهمیت در همین دنیای جدید داشته باشیم از صدقه سریِ همین غزلسرایان داریم.
به راستی تا کی قرار است این چشمه ها و نگاه ها و بوتیمارهای معاصر خشکیده و تنگ و تشنه باشند؛ و به جای آن که با محتوا کاری برای شعر بکنند، با برچسب زدن و کنایه زدن روی جلد، خود را راضی نگه دارند؟

در لغتنامه دهخدا آمده است: بوتیمار نام مرغی است که او را غم خورک نیز گویند و او پیوسته در کنار آب نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود با وجود تشنگی آب نخورد...

اما اگر اکنون زنده بود شاید معنای دیگری را نیز اضافه می کرد:
بوتیمار نام نشری است که... از غم آنکه مبادا سپید، جایش تنگ شود، غزل را شعر نمی داند.


مریم جعفری آذرمانی
20 اردیبهشت 1396


عنوان مطلب برگرفته از این بیت منزوی است:

تو را به کینه چه دِینی است؟ کاش می آمد

کسی که دِین جهان را به عشق ادا می کرد

  • ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۸