من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر اعتراض» ثبت شده است


نگاهی به زندگیِ ادبی ـ سیاسی فرّخی یزدی

مریم جعفری آذرمانی

(منتشر شده در کتاب هفته خبر، شماره 125، هفته اول آبان ماه 1395)


محمّد فرّخیِ یزدی، متولّدِ 1268، و درگذشته و به روایتی شاید درست تر: مقتول در مهرماه 1318 خورشیدی، شاعرِ یکی از پرآشوب ترین دوره های سیاسی اجتماعی ایران است؛ دورۀ تسلّطِ واضحِ نیروهای بیگانه و در عین حال سردرگمیِ خواسته های ملّی، دوره ای که تعداد افراد فرهیخته و صاحب اندیشه ـ فارغ از خوب و بدِ آن ـ به نسبت دوره های بعد کمتر بوده است؛ شاید به همین دلیل است که اهالی قلم و فکر، هم باید نقش پیش برندۀ فرهنگ و زبان ملّی را ایفا می کردند و هم به ناچار در مقاطعی از زندگی شان، در رأس امور سیاسی وظایفی بر عهده داشتند؛ چنانکه فرّخی یزدی نیز، اگر چه در اصل و اولویتِ حضورِ اجتماعی اش شاعر بود، اما کارهای دیگرش از جمله انتشار نشریۀ پرمحتوای طوفان، نمایندگیِ مجلس و مبارزاتِ خستگی-ناپذیرش علیه سیاست های داخلی و خارجی، از شاعر بودنِ او قابلِ تفکیک نیست.

او از خانواده ای زحمتکش و دهقان زاده بود. در اوایل زندگی حتا کارهایی مثل نانوایی و پادویی را تجربه کرد، از این رو با منش و روش زیستیِ تودۀ مردم بسیار آشنا بود و از سوی دیگر، در مدارس قدیم و مدرسۀ مُرسلین انگلیسی ها در یزد فارسی و مقدمات عربی را پی گرفت، به شکلی که او را می توان فرهیخته ای برآمده از تودۀ مردم نامید. تکاپوی آرمان خواهیِ فرّخی از همان نوجوانی آشکار شد، چنانکه در 15 سالگی شعری در اعتراض به مسئولانِ انگلیسیِ مدرسۀ محل تحصیل خود سرود که می توان آن را شروعی برای مبارزۀ سیاسی او دانست:

دین ز دست مردم بُرد فکرهای شیطانی
جمله طفل خود بردند در سرای نصرانی...

سرودنِ همین بیت در سنِ کم، نشان دهندۀ قریحۀ سرشار و تفکّرِ انتقادیِ اوست. فرّخی در قالب های مختلفی از جمله غزل، قصیده، قطعه، رباعی و مسمّط، هم در مضامین سیاسی اجتماعی و هم عاشقانه، شعر سروده است.

بعضی از شعرهای او از آن دسته شعرهایی است که بیش از نام شاعرش، شنیده شده، از جمله:

شب چو در بستم و مست از میِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم...

در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت
حق خود را از دهان شیر می باید گرفت...

یک چند به مرگ شادمانی کردیم
رخساره به سیلی ارغوانی کردیم
عمری گذرانیدم به مُردن، مُردن
مَردم به گمان که زندگانی کردیم...

برخی از شعرهای او اشاره به رخداد یا جریانِ سیاسی اجتماعیِ خاصّی است که اگر چه قدرت قریحه و اندیشۀ شاعر را نشان می دهند، اما به جز در مواردِ مشابه، شاید نتوان آنها را شعری برای همۀ زمان ها دانست:

کابینه ها عموم سیاه است زآنکه هیچ
کابینۀ سفید ندیدیم ما هنوز...

یا:

یزد امن است و اهالیش دعاگو هستند
بهر ابقای حکومت به هیاهو هستند
پیِ تقدیم هدایا به تکاپو هستند
راست گویی همه در روضۀ مینو هستند
الغرض، از ستم و جور، اثری نیست که نیست!
خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست!

اما آن دسته از شعرها یا بیت هایی که اشارۀ مستقیم و تک معنایی به یک واقعۀ مشخص ندارند (که بیتِ آخرِ مثال قبل را نیز شامل می شود)، به زمان های مختلف و بحران های سیاسی متعدد، قابل تعمیم اند، بنابرین ارزش فرهنگی و ادبیِ پایداری دارند، مثلِ:

هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت
آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملّتی که مردم صاحب قلم نداشت
در پیشگاه اهل خرد نیست محترم
هرکس که فکر جامعه را محترم نداشت
با آنکه جیب و جام من از مال و می تهی ست
ما را فراغتی ست که جمشید جم نداشت
انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی
چون فرّخی موافقِ ثابت قدم نداشت

فرّخی؛ این موافقِ ثابت قدمِ انصاف و عدل، در طول زندگیِ کوتاهش (حدود 50 سال) آزارهای بسیاری را متحمّل شد، چنان که در حدود بیست سالگی در پیِ سرودنِ یکی از شعرهایش، این قضیه تا جایی پیش رفت که به دوخته شدنِ دهانش منتهی شد، مجازاتی که گویا نه تنها در ایران بلکه در تاریخ نیز کمابیش به این شکل نمی توان سراغی از آن گرفت، بعد از این اتفاق بود که آزادیخواهان یزد به او لقب لسان الملّه (زبان ملت) دادند؛ اگرچه مسلّماً این نوع شکنجه بسیار تأسف بار و وحشیانه است، اما نباید از نظر دور داشت که در دوره های بعدی و تا همین امروز هم، شاعران به انواع و اقسام روش های دیدنی و نادیدنی مورد ظلم واقع می شوند و گاهی این ظلم، نه منحصراً از سوی دولتمردان و واضعانِ سیاست، بلکه به دستِ بعضی از اهالی فرهنگ که به نادرست در جایگاه هایی قرار گرفته اند که صلاحیت آن را ندارند، انجام می شود؛ و همین امر به خانه نشین شدن و افسردگی و سرکوبِ شاعرانِ صاحب اندیشه ختم شده است، بدونِ آنکه افتخارِ کسب لقبی افتخارآمیز را داشته باشند.

پی نوشت:
اطلاعاتِ زندگی نامه و نمونه شعرها از دو کتاب زیر برگرفته شده:
ـ دیوان فرّخی یزدی (شامل مقدّمه ای درباره زندگی و آثار شاعر)، به کوشش حسین مسرّت، انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد، 1378
ـ از نیما تا روزگار ما، یحیی آرین پور، انتشارات زوّار، 1387

  • ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۶


قفسِ سینه را فروخته‌اند که نفس را مگر حرام کنند
به دبیران بارگاه بگو: فحش را بارِ خاص و عام کنند

آفرین مرده است و... نفرین‌ها دست در دست هم گذاشته‌اند
بلکه بی‌عرضگانِ کینه به دوش، ننگِ گمنام را بنام کنند

با توام شاعر شرافتمند! ادعا کن که بی‌شرف هستی
قصد سلطان و خواجگان این است که علیه شرف قیام کنند

کو سرانجامِ ظلمِ بی‌پایان؟ که به نام خدا شروع نشد
ظالمان سعی می‌کنند هنوز که به نام خدا تمام کنند

۱۳۹۰/۹/۲۳

مریم جعفری آذرمانی



(از شعرهای حذف شده ی کتاب تریبون)

  • ۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۲:۱۰


از کتاب "هفت":


گریه به صف شد خط دریادلان
وردِ زبان مرثیه‌ی «کاروان»
خونِ دلش پُر شده در استکان
گم شده در خاطره‌ی پادگان
چکمه‌ی سرباز و کمی استخوان

هق هقِ این هَروَله را گوش کن

باز درختان ثمر آورده‌اند
خنجری از شاخه برآورده‌اند
فصل شهید است سر آورده‌اند
آی پسرها! پدر آورده‌اند
جان پدر را که درآورده‌اند

جسمی اگر هست کفن‌پوش کن

خون که نخورده‌ست سرِ بی‌گلو!
شبنمِ خون ریخته بر روی او
لاله ندارد به جز این، آب رو
آه از این جنگل بی‌گفتگو
یوزپلنگانه در این جستجو

گوش به آوازه‌ی خرگوش کن

آتش سوزنده‌ی زیبا و زشت
جنگ، همان دیوِ جهنّمْ‌‌سرشت
تن به تن آوار کند، خشتْ خشت
مرگ، بُنَکدارِ همین کار و کشت
ذایقه‌اش بسته به بوی بهشت

بزمِ مرا سوگِ سیاووش کن

نامه‌ای از مادر... جا مانده بود
آن شب چشمی تر... جا مانده بود
رازش در دفتر... جا مانده بود
پایی در سنگر... جا مانده بود
پشت سرش یک سر... جا مانده بود

خاطره‌ای نیست فراموش کن

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۳


از کتاب "قانون":

به استعانتِ شلاق و کتف‌های کبود
رفیقِ خسته، دهان را به اعتراف گشود:

زوالِ عقلِ معاشم به گشنگیم کشاند
که سال‌هاست به رونق رسیده اَست رکود

شکنجه! حرف بزن، بازجوی ویژه کجاست؟
که ناله را برساند به دستگاه شنود

نه از تو و نه از او، از خودم فقط گفتم
مطالبی‌ست خصوصی، کنارِ نورِ عمود

از اسم رمز تو... تا شستشوی مغزیِ من
دو نقطه بود که آن‌شب دو چشمِ من شده بود

به نام نامیِ امروز؛ روز رستاخیز
که از نسوجِ کفن‌ها نه تار مانده نه پود

دو چشم بسته‌ی من واقعیتی دیده‌ست
که هیچ ربط ندارد به اشتباهِ شهود

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۵۸


از کتاب "قانون":

یکی از خانه به دوشانِ فراوان هستم
کیسه پر کرده و شب‌گردِ خیابان هستم

گربه‌ها چشم ندارند ببینند مرا
شب به شب بزمِ زباله‌ست که مهمان هستم

مردم از این طرف و آن طرفم می‌گذرند
نکند فرض کنی من هم از آنان هستم

نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم
صاحب سفره‌ی خالی شده از نان هستم

به شناساندن آیینگی‌ام مشغولم
گاه اگر دیوم و گاهی اگر انسان هستم

چاره‌ای نیست، مگر چشم بپوشند از من
تا نبینند که در صورت امکان هستم

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۵



از کتاب "هفت" :


گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ست
در زوایای خودش جا نشده‌ست
قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست
بستر رود مهیا نشده‌ست

پس کجا می‌رود این قایق پیر

صبح تا شب همه باید بدوند
خسته در یک صف ممتد بدوند
ها مبادا که مردّد بدوند
قدر یک لحظه اگر بد بدوند

حلقِ شلاّق بگوید که بمیر

خون به خون بر تن او لک شده است
خط به خط خون به زمین حک شده است
مزرعه خاک مشبّک شده است
بَبْر، مشغول مترسک شده است

توی زندان خودش مانده اسیر

خانه وابسته‌ی در بود و شکست
حُرمت خانه پدر بود و شکست
مادر آیینه‌ی تر بود و شکست
خواهرم شانه به سر بود و شکست

نای فریاد نداری بپَذیر

نسبش می‌رسد از خون به جنون
او که خون می‌خورد از کاسه‌ی خون
غولِ کج با حرکاتی موزون
دُمش این بار بیفتد بیرون

پیِ دزدیدن یک تکّه پنیر

وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه‌ی کودک باشد
نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد!

کارگردان! به کسی خرده نگیر

روی در، نقشه‌ی دریا، آبی
زیرِ پرپرزدنِ مهتابی
- در چه فکری حسنک؟ بی تابی!
زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟

- شب نخوابیده‌ام آقای دبیر!

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۸ دی ۹۴ ، ۱۲:۴۱


از کتاب "قانون":

شاید رسیده‌ای به حسابِ برابران
اما هنوز مانده گناهانِ دیگران

کرکس که هیچ، بر سر تقسیم ارزنی
تغییر می‌کنند تمام کبوتران

هم رشک می‌بریم به آنان که قانعند
هم غبطه می‌خوریم به قدر توانگران

ما با کدام جنبه‌ی جرأت، دلِ تو را
تشبیه می‌کنیم به دریای بیکران

دائم شهید می‌شوی از بس که زنده‌ای
دنیا اگرچه پر شده از مرگ‌باوران

مادر! به آن بهشت که در سرنوشت توست
این‌جا جهنم است به دنیا نَیاوران!

28/3/89

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۸ دی ۹۴ ، ۰۵:۵۶


از کتاب "دایره":

یا زمین را مچاله‌اش بکنید، تا به اصلِ خودش رجوع کند،
نقطه‌ای کور و کر شود، و سپس از همان نقطه هم شروع کند،

یا که از استواش کش بدهید بلکه مثل عصای سوخته‌ای
دست بردارد از تکبّرِ خود تا به خورشید هم رکوع کند

اگر این کارها محالِ شماست دستِ کم بی‌جواب نگذارید
این که خورشید بینوا باید تا کی و تا کجا طلوع کند

نه مهندس نه میزبان نه رییس هیچ یک از سؤال راضی نیست
هرکسی عاجزانه می‌خواهد حرف را از خودش شروع کند

17/2/92

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۸:۲۴


از کتاب "تریبون":
 

دارد می‌آید! پس کلاهت را، محکم‌ترش کن تا نیفتاده‌ست
حافظ! چه می‌دانی؟ مواظب باش! کارت به ناشرها نیفتاده‌ست

سعدی! بگردم! بعدِ چندین قرن، ساده‌نویسان دوره‌ات کردند
افسوس برعکسِ گلستانت، تصویرهاشان جا نیفتاده‌ست

در شعرها نظم و نظامی نیست؛ الیاس خان! گنجِ تو رنجت شد
یا در سرِ مجنون محبت نیست، یا در دلِ لیلا نیفتاده‌ست

هر انتقادی، شمس قیس! اینجا، معیارهای دیگری دارد
از اتفاقاتی که بعد از تو، چیزی به آن معنا نیفتاده‌ست

23/7/90
مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۴۳


از کتاب "قانون":

سندسازی کنم یا نه؟ نگویم از شما بوده‌ست؟
تمام نقطه‌پایان‌ها که بعد از جمله‌ها بوده‌ست

تمامش کن نمی‌خواهم بخوانم جمله‌ای دیگر
که این تاریخ تکراری برایم آشنا بوده‌ست

زمان را رسم کردم روی کاغذ، کاغذ آتش شد
نفمیدم که این ویرانه، اصلاً کی، کجا بوده‌ست

من این‌جا پیر خواهم شد، و شک دارم زمان چیزی
به جز فرسودنم باشد که از اول بنا بوده‌ست

شهادت می‌دهم خورشید، روشن بود در آن روز
و کشتن‌های پنهانی که کارِ سایه‌ها بوده‌ست

پرستش می‌کنم با شیوه‌های سنّتی هر شب
به یاد روزگارانی که تنها یک خدا بوده‌ست

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۸ آبان ۹۴ ، ۰۱:۳۴


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است":

گوش‌ها بسته دهان‌ها بازند، کر شدم بس که شنیدم از هیچ
با دو تا چشم خودم سر کردم جز بدی هیچ ندیدم از هیچ

شادی‌ام ظاهر و پنهان شده غم، روحِ من بیشتر از تن شده کم
همه در همهمه، من در همه‌ام، به همین هیچ رسیدم از هیچ

آرزویی که ندارم در سر، از امیدی به امیدی دیگر
خطّ گمراهیِ من دایره شد تا سرِ هیچ دویدم از هیچ

ـ گرچه در دست کسی فال تو نیست حال من بهتر از احوال تو نیست
مریم! این شعر مگر مال تو نیست؟  ـ آی بس کن که بریدم از... هیچ


5/7/1386
مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۸ آبان ۹۴ ، ۰۲:۳۵


یک شعر از کتاب "قانون":

یقیناً هر آن‌جا که حاضر شمایید
عیارِ صداقت ـ به ظاهرـ شمایید

که جای ریا هست و هستید در آن
که تزویر، کفر است و کافر شمایید

اگر خوب اگر بد، جوابِ شما بو ـ
ـ دُ من هر چه کردم مقصّر شمایید

بمانید سرگرمِ نو کردنِ خود
من آینده هستم معاصر شمایید

فقط مانده‌ام بار و بندیل‌تان را
چرا من ببندم؟ مسافر شمایید

مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۱:۳۰


از کتاب "سمفونیِ روایتِ قفل شده":


دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی‌ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی‌ست
 
لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی‌ست
 
از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی‌ست
 
جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار یک ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی‌ست
 
آهنگ سگ ترانه‌ی سگ گوش‌های سگ
این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست
 
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی‌ست
 
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی‌ست


17/12/83
مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۳ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۷


یک شعر از کتاب "دایره":

حال و روزم را عوض کردم، بعد از این سنگین نخواهم شد
سنگِ قبل از این اگر بودم، سنگِ بعد از این نخواهم شد

دوستدارِ زن شدن بودم، دشمنم کردم عجوزان را
پیرِ صاف و ساده‌ای هستم، صورتی پُرچین نخواهم شد

سرنوشتم ناگزیرم کرد، چار فصلِ سال گُل باشم
مثل مهمان‌های ناخوانده، بارِ فروردین نخواهم شد

باتلاقی‌های بی‌دریا! گرچه بارانِ مرا کُشتید
هر چه هم دنیا لجن باشد، تا ابد چرکین نخواهم شد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۵۲