من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


پوستم به لایه‌های تن رسیده اَست
تنگیِ تنم به پیرهن رسیده است

وای اگر بگویمش زبانه می‌کشد
درد دل که بی‌تو تا دهن رسیده است

گوش کن که آه هم نمی‌کشم، اگر
نوبتِ شکایتی به من رسیده است

هیچ کس نبود جز من و تو، پس چرا
داستان ما به انجمن رسیده است

سایه‌های رابطه، همین درخت پیر
تا کرانه‌های هر چمن رسیده است

مریمم؛ شریکِ آدمی نبوده‌ام
سیبِ دیگری به دست من رسیده است

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۶

از کتاب "راویه":


... و به شاعر اگرچه معمولاً خسته و ناامید می گویند
شعر، جنگِ زبان و زندگی اَست؛ کُشته اش را شهید می گویند

پدرم وزن شعر می دانست، و ـ خدا رحمتش کند ـ می گفت
که مخاطب اگر سواد نداشت، شاعران هم سپید می گویند

اعتقادی به خود ندارند و... مثل دوزخ که شعله می شمُرَد
از شب و حسرت و هزینه پُرند، باز «هَل مِن مزید» می گویند

بس که بیزار بودم از تقلید،بین من با خودم شباهت نیست
باقیِ شاعران شبیهِ هم اند؛ هرچه را بشنوید می گویند


مریم جعفری آذرمانی



  • ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۷:۳۶

به مناسبتِ نزدیک شدنِ اکرانِ فصل هفتمِ سریال "بازی تاج و تخت"

وایت واکرها (white walkers) زره و لباس می پوشند، تصمیم می گیرند، با یک حرکتِ دستشان لشکرِ خود را آماده می کنند... ولی نه می شود با آنها حرف زد، و نه حرفی برای گفتن دارند.
امّا وایت واکرها فقط پشت دیوارِ سریالِ "بازی تاج و تخت" نیستند، در مجامع فرهنگی هم سالهاست که دارند دنبال زنده ها می گردند تا آنها را به مرده های متحرک تبدیل کنند... این وایت واکرها ممکن است به ظاهر شاعرِ معروفی باشند یا دبیر جلسه ای یا رییس فرهنگسرا یا رییس دانشگاه یا...، فرقی نمی کند، ولی یک صفت را همگی شان دارند: نه حرفی دارند که بزنند و نه می شود با آنها حرف زد. اینها وایت واکرهای فرهنگ و ادب اند و از قضا قدرت بیشتری نسبت به نوعِ تخیّلی شان دارند؛ با چند حرکت دستورهای مهم صادر می کنند: نمی خواهند کسی را زنده و خلّاق ببینند، شاعرانِ مهم را افسرده و عزلت نشین می کنند، دانشجویانِ ادبیات را سرخورده می کنند و... اگر آن قدر جرأت داشته باشی که از آنها انتقاد کنی، اصلاً نمی فهمند چه می گویی...
و نکته اینجاست که حتا اگر یک وایت واکرِ فرهنگ و ادب را با شمشیر مخصوص از بین ببریم، وایت واکرهای دیگر کینه به دل می گیرند و زنده های بیشتری را به مرده های متحرک تبدیل می کنند تا همچنان با زره جنگجویانه و تاج یخی به پادشاهی شان  ادامه دهند.

مریم جعفری آذرمانی

17 تیرماه 1396

  • ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۵

از کتاب "۶۸ ثانیه به اجرای این اپرا مانده است":


به هوش باش که آتش هوا عوض کرده‌ست

بگو به باد که ابلیس جا عوض کرده‌ست


چگونه گریه کند با دو چشمِ مصنوعی

نقابِ دائمی‌اش چهره را عوض کرده‌ست


مدارِ معتبری نیست در مسیر زمین

که نقطه‌ای‌ست که تنها فضا عوض کرده‌ست


به استفاده‌ی بیگانه می‌رسد نفرت

اگرچه حال مرا آشنا عوض کرده‌ست


جهان خراب شود باز دوستت دارم

که عشق، فاجعه را بارها عوض کرده‌ست


خداپرستیِ من از غرور بیشتر است

منم که آینه را با خدا عوض کرده‌ست


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۷ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۳

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


آغوش وا کرده بودی، با دست‌هایی مردّد
جمعیّت و خنده: گاهی، تنهایی و گریه: ممتد

از شاه‌راهت گذشتند، هرگز ولی برنگشتند
تشویش و شرم و شکایت، بی‌وقفه در رفت و آمد

چیزی نمی‌آید از خوب، خوب آرزویی محال است
از خود نپرسیده بودی جز بد چه می‌آید از بد؟

با خنده‌هایت نپوشان، نقصانِ این ناکسان را
هرگز کمالی ندارند، این مردهای مجرّد

در سینه‌ی مهربانت، جز حسّ مادر شدن نیست
با سنگ خوابیدی، امّا: کوهی به دنیا نیامد


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۲

به جز شکستن و بستن چه مانده از باور؟
بخوان پریدنِ افتاده را، منم؛ دفتر:

کبوتری که به تمرینِ نقشِ روشنفکر
دو بال سوخته‌اش ماند زیر خاکستر

کدام دست به آتش کشید باران را
که روی صحنه ندیدیم جز تماشاگر

چه افتخارِ کثیفی‌ست این‌که چرکِ غرور
تو را بزرگ کند در جهانِ بی‌داور

چقدر حوصله‌ی گریه کردنت جدّی‌ست؟
که خنده را بگذارم به فرصتی دیگر

مریم جعفری آذرمانی

(کتاب قانون)


نکته:
یکی از دوستان، اخیراً در مورد این غزل گفت: مصراعِ «کدام دست به آتش کشید باران را...» مثل یک عبارت از آهنگِ خوانندۀ بریتانیایی adele است، که می گوید: But I set fire to the rain، شما وقتی این غزل (اعتراض) را می گفتید این ترانه (عاشقانه) را شنیده بودید؟ گفتم: نه، من این را مدتها بعد از گفتنِ غزلم شنیده ام.
حالا جواب این دوستمان را به طور دقیق تر اینجا هم می نویسم:
غزل من که بیت مذکور را دارد در تاریخ بیست و دوم تیرماه سال 1388 (برابر با سیزدهم ژوییه 2009) سروده شده و در کتاب قانون می توانید تاریخ شعر را ببینید، اما آهنگ Set Fire to the Rain در سال 2011 (دو سال بعد از غزل من) منتشر شده است.


  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۵

از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


چرا؟ چون سخت می‌ترسم اگر تکرار خواهد شد
مراقب باش آیینه! که شب، بیدار خواهد شد

صدای او که با ماهش به من خندید و پنهان شد
نمی‌شد ماندنی باشد ولی این بار خواهد شد

به غیر از رو به رو چیزی ندیدم در مدارِ خود
اگر یک لحظه برگردم تنم دیوار خواهد شد

ببین منظومه‌ی شمسی‌ست هر شعری که می‌گویم
به جز من هرچه دیدی، بعد از این انکار خواهد شد

محال است این که آرامش بگیرم من که خورشیدم
اگر خود را نسوزانم جهانم تار خواهد شد


مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۸

کسانی که هنوز تنها شاعر بزرگ زن را فروغ فرخزاد می دانند و شعر او را توی سر شاعران زن می کوبند، همان هایی هستند که اگر هم دورۀ فروغ فرخزاد می بودند، شخصی یا چیزی را علم می کردند تا به فروغ سرکوفت بزنند، یا بعضی هایشان حتا از همان هایی می شدند که جنسیت فروغ را بهانۀ ناسزاگویی های خود قرار می دادند. اما در نهایت فقط دو گروهند که می توانند یاد و شعر فروغ را زنده نگه دارند، یکی شاعرانِ زن که با سلیقه ها و استعدادهای مختلف و متفاوت، بعد از فروغ ظهور یافته اند و تلاش می کنند تا شعر زنان مسیر طبیعی خود را طی کند، و دیگر، پژوهشگرانی که صادقانه و مستدل حیات ادبی و فرهنگی فروغ فرخزاد و شاعران زن پس از او را مورد بررسی قرار می دهند.

فلان شاعر یا پژوهشگرِ معروف و پیش کسوت که چند دهه است شعر زنان را دنبال نکرده، اصلاً چطور به خود اجازه می دهد درباره برتری یک شاعر نظر قطعی بدهد؟ اصلاً مگر می شود بدونِ دانستنِ سیرِ تحولاتِ شعرِ زنانی که بعد از فروغ شعر گفته اند، فروغ را درست شناخت؟ وقتی این سیر تحولات را در نظر نگیریم مثل این است که فروغ را در یک مسابقه که تنها خودش در آن شرکت داشته اول بدانیم.

این مسئله وقتی منزجر کننده تر می شود که در مکان های فرهنگیِ رسماً دولتی، می بینیم که هر کسی از راه می رسد می خواهد بگوید من فروغ را می شناسم و آن را وسیله می کند تا باقی شاعرانِ زن را یک جمعِ بی استعداد و بی تلاش نشان دهد، اگر این افراد به حرف خودشان باور دارند چرا با این همه رسانه و روش های تبلیغاتی گسترده شان به فروغ سهم آنچنانی نمی دهند؟ پاسخ روشن است: اگر این کار را بکنند دیگر نمی توانند فروغ را متفاوت بدانند، چون بخشی از موقعیت فروغ به خاطر بایکوت های او از سوی دولت و سیاست بوده است، و اگر این بایکوت ها کاملاً از بین برود، دیگر فروغ شناسی شان برایشان فایده ای نخواهد داشت و نمی توانند آن مرحوم را وسیلۀ فخرفروشی و علم متظاهرانۀ خود قرار دهند. چنانکه برعکسِ این قضیه را برای سهراب سپهری کردند و نتیجه اش این شد که شعرِ متعالیِ سهراب، در موارد بسیاری به دست عوام و خواص، متأسفانه حتا مورد تمسخر هم قرار گرفت.

توجه داشته باشیم فروغ فقط سی و یکی دو سال عمر کرد، و الان زنانِ شاعری داریم که از فروغ از جهت سنی بزرگترند، و قیاس این شاعران با فروغ از اساس اشتباه است، به چند دلیل: فروغ با وجودِ استعداد ویژه و تلاش خودش، این موقعیت را هم داشته که در اوایل حضور فرهنگیِ زنان در اجتماع ظهور پیدا کرده، شاید با استعدادی به مراتب بیشتر، اگر در این زمان می بود، موقعیتش به عنوانِ آغاز کننده از میان می رفت و فقط به عنوان یک شاعر خوب شناخته می شد. یکی دیگر اینکه فروغ به اقتضای رفتنِ زودهنگامش تمام شعرهایش را در سالهای جوانی گفته، کم نداریم زنانِ شاعری که در جوانی شان استعداد و تلاشِ شگفتی داشتند و حتا شعرهای ماندگاری گفتند بعضی هاشان هنوز هم شعرهای خوب می گویند اما بخت با آنها یار نبود که در همان سنِ شکوفایی شان از دنیا بروند و به یک اسطوره تبدیل شوند، بعضی شان در سن بالا از دنیا رفتند و بعضی شان متأسفانه هنوز زنده اند!

مریم جعفری آذرمانی
29 خرداد 1396

  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۸

نقدی بر نقد «روایتِ هذیان»

مهدی شعبانی


راجر ایبرت منتقدی بزرگ بود که فیلم‌های مورد علاقه‌اش را نقد می‌کرد (به سایتش رجوع شود)، فراستی برعکسِ او به دلیل نقد فیلم‌هایی که دوست‌شان نداشته شهرت دارد؛ مثلاً ده‌ها هزار کلمه راجع به هامون، (بد) نوشته، در مورد ماهی‌وگربه و فروشنده هم (که در همان سطور اول آن‌ها را ماقبلِ نقد می‌داند ولی نقد می‌کند!) بالغ بر ده‌هزار کلمه قلم‌فرسایی کرد‌ه است. اگرچه هر منتقدی آزاد است هر اثری را نقد کند ـ همان‌قدر که هر هنرمندی آزاد است هر اثری را خلق کند ـ اما چیزی که مطرح است این است که نقد ما باید مبتنی بر رویکرد خاصی با منطق و شاهدمثال، عالمانه، منصفانه، مفید و از همه مهم‌تر لذت‌بخش باشد تا مخاطب همواره کار منتقد را دنبال کند نه این‌که او را کم‌دانش و مغرض بداند و در نهایت بگوید: شاید مثل فراستی که مدعی است فیلم را نمی‌بیند و نقدش می‌کند برخی حتی کتاب را هم نمی‌خوانند و نقدش می‌کنند. با این مقدمه می‌رویم سراغ مطلبی در مورد یک شبهِ نقدِ مغرضانه درباره‌ی مجموعه‌غزل راویه از مریم جعفری‌آذرمانی . چندی پیش یادداشتی منتشر شد با عنوانِ: روایتِ هذیان: بازخوانی و نقدِ «راویه»ی مریم جعفری آذرمانی...

مطلب کامل را بخوانید در: سایت الفیا



  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۸

از کتاب "راویه":


برای تو که پس از من به صحنه می آیی
چه داشتم به جز این جعبه ی مقوّایی

که خاطراتِ من است از زمانه ای که در آن
شکنجه زارِ توانایی است و دانایی

چطور شد که تظاهر به شاعری کردند
زنانِ یکسره مشغولِ سفره آرایی

که عکسِ شان همه ی صفحه را قُرُق کرده
چه جای شعر در این آلبومِ تماشایی؟

ـ اگرچه بابِ زنان بود، عاشقانه نبود
غزل سراییِ این مردهای هرجایی

که چشمِ زل زده شان لای عکس می گوید:
برای «شعر نوشتن» نبوده «بینایی» ـ

بدا به آن «منِ جمعی» که بی حضور من است
و خوش به حالِ خودم در مقام تنهایی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۱