من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

نپرسی: چرا تن ندارند دیگر

سر و شکلِ روشن ندارند دیگر


قرارِ ملاقاتِ زن‌ها اداری‌ست

ببین شوهران زن ندارند دیگر


فقط شکلکِ عاشقی درمی‌آرند

مدادِ نوشتن ندارند دیگر


زنانِ عمومی، اگر جمله‌هاشان

پر از ما شده، من ندارند دیگر


چگونه در این عشق‌بازی ببازند

دلی را که اصلاً ندارند دیگر


غمی هست در جیبِ شلوارهاشان

زنانی که دامن ندارند دیگر


مریم جعفری آذرمانی 

۳۰ فروردین ۱۳۹۷


  • ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۳۴


در سال‌های اخیر، بعضی مجموعه شعرهای جوان‌ها که با مجوز ارشاد به چاپ چندم می‌رسند، ممنوعیت فروش هم دارند، معلوم نیست چه نهادهایی در این قضایا دست دارند، یعنی انگار وزارت ارشاد یک چیز را قبول دارد که فلان نهادِ دیگر آن را قبول ندارد... اما نکته این است که همین ممنوعیتِ فروش است که این مجموعه‌ها را به چاپ چندم می‌رساند، نه لزوماً ارزشِ ادبیِ آن‌ها؛ چون معمولاً مخاطبانِ هیجان زده تمایلِ بیشتری به خریدِ کتابهای ممنوع دارند، بسیاری اوقات ممنوعیتِ این کتاب‌ها، به دلایل شعری نیست، بلکه فقط حاصلِ نمایش‌های سیاسیِ سطحی، از سوی مؤلفانِ جوانِ آن‌هاست، نمایش‌هایی که هیچ ربطی به ارزشِ شعر ندارد، چون معمولاً آثار این گونه مؤلفان، آثاری عمیق و اندیشه‌وزانه نیست و مناسبِ مخاطبانِ سطحیِ ادبیات است که قطعاً تعدادشان بیشتر از مخاطبانِ فرهیخته است (سطحی بودنِ این شعرها، از ایراداتِ فاحشِ دستوری و بی‌منطقیِ بسیاری از تصاویر و کهن‌گراییِ بیش از حدّ و بی‌ارتباطیِ سطرهای شعر به هم... مشخص است). البته باید توجه داشت که این ممنوعیت‌ها معمولاً موردی‌ست نه همه‌جانبه؛ یعنی این کتاب‌ها را چه بسا در کتابفروشی‌های معتبر، در بهترین جای پیشخوان ببینید، ولی مثلاً در نمایشگاه‌هایی مقطعی که خریدارانِ زیادی هم ندارند، ممنوع باشند، و همین ممنوعیت‌ها را مؤلفانِ مذکور، بهانه‌ای می‌کنند تا خود را معروف‌تر و آثارشان را از نظر فکری، مهم و وجودشان را برای سیاست خطرآفرین معرفی کنند... در حالی که اگر خطرآفرین بودند این‌قدر مصونیتِ سیاسی نداشتند که هر چه می‌خواهند بگویند و در مجامع رسمی هم کارگاه شعر برگزار کنند و چیز‌هایی که خودشان نصفه‌نیمه و جسته‌گریخته از این‌ور و آن‌ور شنیده‌اند، به خوردِ جوانتر از خودشان بدهند و حاصلِ این گونه کارگاه‌ها پیداست که خودِ شعر نیست، بلکه نمایشی از شاعر بودن است...


مریم جعفری آذرمانی

(از میان یادداشتها)


  • ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۹

شغلِ همگی ناله و کارِ همه زاری‌ست

تصویرِ جنون است که از آینه جاری‌ست


تا رهبرِ ارکستر، سرِ لاشخوران است

هر لاشه که در گوشه‌ای افتاده، قناری‌ست


در زیست و بومِ تو و من جغد نشسته

هر حنجره‌ی تازه، از این خاک فراری‌ست


دعوا سرِ نفت است، به این خانه چه رفته‌ست؟

جز این که بسوزیم و بسازیم چه کاری‌ست؟


هر برگه‌ی ما پر شد از امضای غریبه

معیارِ رقم‌های زبان‌بسته، دلاری‌ست


صحبت سرِ گنجینه‌ی ما بود، وگرنه

در خانۀ ویران چه قرار و چه مداری‌ست؟


مریم جعفری آذرمانی

۱۹ فروردین ۱۳۹۷


  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۴


از کتاب «سمفونیِ روایتِ قفل‌شده»:


دنیا پر از سگ است؛ جهان سر به سر سگی‌ست

غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی‌ست


لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد

پایان ماه آمد و خُلقِ پدر سگی‌ست


از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود

در سرزمین من عرقِ کارگر سگی‌ست


جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی 

اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر سگی‌ست


آهنگ سگ، ترانه‌ی سگ، گوش‌های سگ 

این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست


بار کج نگاه شما بر دلم بس است 

باور کنید زندگیِ باربر سگی‌ست


آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو، به تنِ هر پدرسگی‌ست


مریم جعفری آذرمانی

۱۷ اسفند ۱۳۸۳


سال ۱۳۹۷ (سال سگ) مبارک باد


  • ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۰

«راویه؛ روایتی انتقادی، خطاب به ناشاعران و نان به نرخ روزخوران»

یادداشتی از نیلوفر بختیاری 

بخوانید در: شهرستان ادب


  • ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۶

تو سرزمین منی؛ از زمین سری، ایران!

اگرچه یکسره از گریه‌ات تری، ایران!


چقدر گریه کنی از خزر به عمّانت؟

درون خویش سراپا شناوری، ایران!


دو مشرق است و دو مغرب، حدودِ امکانت

اگر دوباره خودت را بگستری، ایران!


به خط به خطّ تنت جوهرِ غزل ثبت است

عجیب نیست بگویم که دفتری، ایران!


که شاعرانه ورق می‌زنیم فالت را

که تا همیشه ببینیم بهتری، ایران!


به شکلِ گُربه نمی‌بینمت که زیبا نیست

در آسمانِ خیالم کبوتری، ایران!


چقدر خسته‌ای از بچه‌های ناخلفت

ولی هنوز صبورانه مادری، ایران!


اگرچه عقربِ تاریخ نیش می‌زندت

نشد که ثانیه‌ای کم بیاوری، ایران!


مریم جعفری آذرمانی

۶ اسفند ۱۳۸۷

(از شعرهای منتشر نشده در کتابها)

  • ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۹


از کتاب «دایره»:


قصه‌ی من همین که بالاخره، غُصه‌هایم رسیده تا اینجا

چین پیشانی‌ام عمیق شده، فاطمه! خسته‌ام از این دنیا


گرچه دنیا پر است از خانه، یک اتاقش نصیب من نشده

شعرها را کجا نگه دارم؟ پاره پوره شدند دفترها


نه به معشوق بودنم شادم، نه زنِ زندگی شدم هرگز

چون سی و پنج سالِ پی در پی، شعر می‌خوانده‌ام به جای دعا


اگر امروز این جهان باشد، آن جهان پس همان خود فرداست

هرچه امروز را نگه دارم، باز یک روز مانده تا فردا


صاف زل می‌زنم در آیینه؛ لب برّاق و چشم‌های شَدید

اگر آرایشم خراب شود، روسیاهی کجا بهشت کجا؟


مریم جعفری آذرمانی

۷ اسفند ۱۳۹۱


  • ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۶

از کتاب «مذاکرات»:


منم همان زنِ صوفی که بی‌خبر رفته

کنار رابعه‌ها تا کجا سفر رفته


خدای مطلقِ من سخت فرق دارد با

خدای‌تان که به ابلیس، بیشتر رفته


چه خضرها که در اثنای ظلم کشته شدند

و عدل، حوصله‌اش روی قاف سر رفته


دو قطره از نمِ آب حیات باقی بود

که در مثانه‌ی این ظالمان هدر رفته


کلید رمز جهان از کجا ترک برداشت؟

که درزِ شایعه تا کائنات در رفته


حسابدار! چه ربطی‌ست بین کار من و

فرشته‌ای که پیِ کار بی‌خطر رفته


مریم جعفری آذرمانی 

۲۳ مرداد ۱۳۹۱


  • ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۴


از کتاب "قانون":


یکی از خانه به دوشانِ فراوان هستم

کیسه پر کرده و شب‌گردِ خیابان هستم


گربه‌ها چشم ندارند ببینند مرا

شب به شب بزمِ زباله‌ست که مهمان هستم


مردم از این طرف و آن طرفم می‌گذرند

نکند فرض کنی من هم از آنان هستم


نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم

صاحب سفره‌ی خالی شده از نان هستم


به شناساندن آیینگی‌ام مشغولم

گاه اگر دیوم و گاهی اگر انسان هستم


چاره‌ای نیست، مگر چشم بپوشند از من

تا نبینند که در صورت امکان هستم


مریم جعفری آذرمانی 

۳ آذر ۱۳۸۸


  • ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۳:۳۸


از کتاب «تریبون»:


گرچه بر طبقِ برهانِ نظمش، بیت‌ها را به ترتیب چیدم

بر خلافِ جهانِ مدوّر، بر ورق مستطیلی کشیدم


گُل به قبرت ببارد! اگرچه... برگ‌ها دستِ آخر سیاهند

احمدِ شاملو! رک بگویم: خسته از شعرهای سپیدم


شعر، یکسر خودِ زندگی نیست، بلکه من در حواشیِّ شعرم

زندگی می‌کنم گاهی اوقات، منزوی شاهد و من شهیدم


منتقد، پشت میزِ تریبون، واژه‌های زبان‌بسته را خورد

هیچ شعری جلودارِ او نیست؛ از زبان بی‌زبان‌تر ندیدم


مریم جعفری آذرمانی



  • ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۶