من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

۹۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل نو» ثبت شده است


نقدی بر کتاب "دایره" سروده مریم جعفری آذرمانی

مریم ایران نژاد

(منتشر شده در روزنامه ی بامداد جنوب - 94/1/24)


در یک تقسیم بندی موضوعی، شاید بتوان اشعار دهمین کتاب مریم جعفری آذرمانی، «دایره » را از سه زاویه ی شکایت، اجتماعی ـ سیاسی و غزل های زنانه، [البته زنانه از آنگونه که «مریم جعفری آذرمانی» می نویسد]بررسی کرد.
ـ چون که در هر نقش هم باشم، حس مریم جعفری دارم (ص 16)
به دلیل در هم تنیدگی این موضوعات با یکدیگر، جدا کردن غزلها، بر مبنای این دسته بندی گاه،  کار ساده و (حتی) ممکنی نیست! و تعدادی از غزلها، هر سه موضوع را دربردارند.
در غزلهایی که به آنها عنوان «شکایت» داده شده، مخاطب شاعر، بدگویان و حاسدان و کینه توزانی هستند که به هر «دلیل بی بدیلی» آگاهانه شاعر را آزار می دهند:
ـ  با دلیل های بی بدیل عاقلانه ظلم می کنید (ص22)
یا:
ـ که این طایفه غیر نیرنگ هایش
چه پنهان کند زیر این روسری ها؟ (ص 12)
و ظاهرأ، آنگونه که از غزل ها برمی آید، این افراد نه از عموم مردم، بلکه از شمار « سخنوران جهان دیده » هستند:
ـ سخنوران جهان دیده! زبان که مدرسه ای ساده ست
به جز سکوت نسنجیده، چه چیز یاد شما داده ست؟(ص14)
و یا افراد نه چندان ناآشنائی که هرچند «کوچک» اند ولی «حرفهای گنده گنده» ای می زنند:
ـ مردهای کوچکند و با صدای نارسای شان
گنده گنده حرف می زنند پشت هر رسانه ای (ص 50)
(به جناس زیبای نارسا و رسانه توجه شود.)
شاعر، آزرده از تمام «نیرنگ»ها، کدورت ها ،‌«نقاب ها»و «ناامیدی»ها، گاه چنان تحت تأثیر قرار گرفته و چنان رنجیده است که انسان را شاگرد دست پرورده ی شیطان و روباه صفت میداند:
ـ  بشر حق شیطان بیچاره را خورد (ص 13)
یا:
ـ در این اندازه ها روباه بودن
فقط از دست انسان برمی آید (ص 15)
یا:
ـ  به من نگو مهربان بمانم، برای روباه های خندان (ص 17)
که ناگفته نماند، شاید با مضمون نویی روبرو نباشیم ولی زبان و نحوه ی بیان، بسیار نافذ و گیراست.
آنچه به این دست از شعرها اهمیت میدهد و آنها را از شکوائیه هایی صرف، جدا می سازد، همین شاعرانگی ها، تعابیر نو و زبان یکدست شاعر است:
ـ  چه دوستانی که در تخیّل به هرزبانی کشیدم اما
مع الأسف ملتفت نبودم، خیال ها کالبد ندارند (ص 17)
پیداست که دوستان شاعر، همه خیالی بوده اند و طبیعتأ کالبد و جسمی در کار نیست. و ضمنأ از تعبیر زیبا و زیرکانه و جعفری وار «به زبان تخیّل کشیدن» غافل نشویم! هم دوستانی دارای زبانهای متفاوت کشیدم و هم با زبان های گوناگون، دوستانی برای خود نقش کردم.
مریم جعفری خود می داند که آنچه سرچشمه ی اشعارش می شود، عاشقانه ها و زیبایی هایی از این دست نیست:
ـ گشاد کن دهنت را و موذیانه بخند
که من غزل بنویسم برای این همه گند (ص 52)
پس، تکلیفمان با سبک و زبان و ذهنیت شاعر روشن است. غزل می نویسد برای «این همه گند»ی که مسبّبش «زنان» و «مردان» و گاه، دوستان خیالی اند:( و البته در مواردی نیز شکایت از جهان است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت).
ـ خاک انسان پر از لجن شده است، پس کجا را بهار خواهد کرد؟ (ص 34)
یا:
ـ  هرچقدر تیشه میزنم، گند ریشه های تان به جاست (ص 22)
حتی در بیتی به «زشتی» قسم می خورد و معتقد است اگر زیبائی این است که نوع بشر، آن را معرفی کرده، همان بهتر که به زیبایی سوگند یاد نشود:
ـ  به زشتی قسم اعتقادم همین است
که نفرین به زیبایی این پری ها (ص 12)
از آنجا که خاستگاه این گونه شعرها اندوه و ناامیدی هایی تقریبأ شخصی است، این دسته از اشعار کتاب، با تمام شاعرانگی ها و زبان آوری ها شاید در طول زمان ماندگار نباشد و نیز نتواند تعمیم پذیرد.
در واقع از این زاویه، بخش هایی از اشعار آذرمانی را میتوان درد دلهایی شاعرانه دانست.
از زاویه ی دید دوم، برخی از اشعار کتاب دایره، که در مرحله ای متعالی تر و برتر قرار میگیرند، اشعاری هستند در حوزه ی غزلهای اجتماعی ـ سیاسی. که اتفاقأ تعمیم پذیرند و ستایش برانگیز!
ـ نه از خوردن سهم باران و گندم
که ترکیدم از غصّه ی دیگری ها (ص 12)
«غصّه» یا به تبادر، «قصّه» ی دیگران، که همانا محروم بودن از سهم باران و گندم است، دغدغه ی ذهن شاعر شده است.
ـ باید کنار خط کش ده سانتی، هرچیز را حساب کنم، اما
آن غصّه ی زمخت چه خواهد شد؟ اندازه اش بزرگ تر است از آه (ص 58)
در این مجموعه، عوامل و وقایع گوناگونی، منشأ چنین اشعاری شده اند؛ چیزی فراتر از آب و نان ، همچون جهل که چنان در دل و ذهن انسان ریشه دوانده که ظاهرأ امیدی برای نابودی اش نیست:
ـ مثل رعد و برق روشن است، جهل پیش چشمتان خداست
هرچقدر تیشه می زنم، گند ریشه هایتان به جاست (ص 22)

یا عدالت، که خارخار همواره ی ذهن آذرمانی ست:
ـ ساقه ها اگرچه یخ زدند در خلال حسرت بهار
دانه های برف نیّتی، در ستمگری نداشتند...
عدل با خیال منصفش گریه کرده و دلیل آن
ظالمان که ـ از قضا ـ غمی جز برابری نداشتند (ص 18)

در فضایی دیگر و شاعرانه تر( شاید)، مفهوم عدالت را غیرمستقیم و با طنزی تلخ، به چالش کشیده است؛ با مطرح کردن داد و ستدهایی نابرابر،مقایسه ای نه چندان عادلانه را رو می کند. اینکه بازگشت «همه» به سوی خداست، چه آنها که با تزویر به اهداف خود می رسند و چه آنها که راه تزویر را نمی دانند و همیشه در داد و ستدهایشان باد به دست هستند، از دید شاعر، عادلانه نمی تواند باشد:

ـ جدا نباش از این خیل ظاهرأ انسان
صبور باش که تزویر امید آخر ماست
صدای پول شمردن کلافه ام کرده
که هرچه داد و ستد می کنیم باد هواست

همین مقایسه کفر مرا در آورده
که بازگشت «همه» عاقبت به سوی خداست (ص 27)

و شاعر، از تزویر خیل به ظاهر انسان یاد می کند و به طعنه می گوید همچون این جماعت رفتار کن و صبور باش و به تزویر امید داشته باش؛ زیرا بدبختانه، شاعر این جماعت نیز، ناچار بر لطافت ها چشم بسته و به این نتیجه رسیده است که تزویر، اولین سلاح این انسان نماها، آخرین امید ماست.
ـ دل بسته ام به شغل ریاکاری تا بلکه زندگی کنم از این راه (ص58 )

و از همین دست نابرابری و بی عدالتی را در وجه دیگری از زندگی و جایی دیگر دیده و لمس کرده و بیان می کند:
ـ ولی... پدر که خودش باسواد بود چرا
نصیحتش به من این شد که باسواد شوم؟ (ص 53)
درواقع به نوعی، ادامه ی همان تفکر « فلک به مردم نادان دهد زمام مراد » می باشد.
ـ حالا که خوب و زشت مساوی شد، حرف حساب هیچ نمی ارزد (ص58)
اما شاید یکی از بهترین غزل های این مجموعه با محوریت اعتراض به نابرابری ها و ناراستی ها، غزل شماره ی 16 باشد، که شاعر پیشنهادهای جسورانه ای برای رفع این نابرابری ها ارائه میدهد:
یا زمین را مچاله اش بکنید تا به اصل خودش رجوع کند،
نقطه ای کور و کر شود، و سپس، از همان نقطه هم شروع کند،
یا که از استواش کش بدهید بلکه مثل عصای سوخته ای
دست بردارد از تکبّر خود، تا به خورشید هم رکوع کند
و بعد درمانده از پیشنهاد غیر منطقی و غیر ممکن خود میخواهد که دست کم به این سوال جواب دهند که خورشید تا کی و تا کجا باید طلوع کند و بتابد به امید بهروزی؟ :
اگر این کارها محال شماست دست کم بی جواب نگذارید
این که خورشید بینوا باید تا کی و تا کجا طلوع کند؟
یأس و ناامیدی بخش جدانشدنی پایان شعرهای جعفری آذرمانی ست:
نه مهندس( که قرار بود زمان و زمین را به هم بزند) نه میزبان، نه رئیس، هیچ یک از سوال راضی نیست
هرکسی عاجزانه میخواهد حرف را از خودش شروع کند (ص 29)
این گروه از اشعار دایره، مفاهیمی چون: زمان، جرم، یأس، سرنوشت مقدّر و ... را در برمی گیرند.

و اما نگاه از زاویه ی سوم را به نوعی در تمام غزلهای کتاب، می توان پی گرفت؛ این نگاه، مربوط میشود به زنانه سرائی های جعفری آذرمانی؛ زنانه هایی از جنس خود شاعر، با تمام درک و تجربیات و احساسات زنانه ی خاص خودش.
کتاب با بیتی زنانه آغاز می شود:
ـ زنم، گرچه بیزارم از دلبری ها
که حظّی ندارند افسون گری ها (ص11)
به نظر می رسد شاعر بیش از هر وجه دیگری این وجه از زن بودن را فهمیده است. زنی که ذاتأ زن است و برای اثبات زنانگی اش دست به دلبری ها و افسون گری های تصنّعی نمی زند چون (این گونه دل بردن )حظّی ندارد.
در خوانشی دیگر اما می توان گفت زنانگی های شاعر از جنس خودش است. به دلبری ها و افسون گری های زنانه، کاری ندارد چون از آن لذّتی نمی برد.
و صراحتأ بیان می کند که «خودش» است و نقش، بازی نمی کند:
ـ چرا هر بار بشناسم زنی را
که با آرایشی دیگر می آید؟ (ص 15)
چرا باید زنی را بشناسم که «هربار» با آرایشی دیگر می آید؟
جز اینکه به دورویی و نقاب چهره ی بشری اشاره می کند، رک و رو بودن و یکرنگی خود را هم متذکر می شود.
و همین مضمون را در بیتی دیگر و در فضایی دیگر به کار می گیرد:
ـ بر خلاف تک تک زنها، بازی من بدتر از من شد
چون که در هر نقش هم باشم، حسّ مریم جعفری دارم (ص 16)

زنی که ظاهرأ «در جیب هایش عقل معیشت ندارد»؛ [ چقدر این ایجاز هنرمندانه در به کار گرفتن جیب و عقل و معیشت و پول به دلم نشست.]
زن مجموعه ی دایره،  برخلاف زنهای دیگر، زندگی را  با عقل معاش پیش نمی برد:
ـ بر عکس زنهای دیگر، بیزارم از بچّه داری
گفتی به حکم وظیفه، باید به دنیا بیاری (ص21)
که حکم وظیفه همان، عقل معیشت است.
یا در جایی دیگر می گوید:
ـ نه به معشوق بودنم شادم، نه زن زندگی شدم هرگز (ص25)
در غزل شماره 25،  با مطلع «زمان با آدم بد، لحظه لحظه خوب تا کرده»، زمان و تاثیر بی رحمانه ی آن را بر جسم و روح و زندگی انسان مطرح می کند.
اینکه در 7 بیت 8 مرتبه واژه ی زمان را به کار برده، گویای این واقعیت است که سلطه ی زمان، از سطرهای زندگی ما حتی فراتر می رود و منتظر کسی نمی ماند! آنچه در این غزل اهمیت دارد یکی شدن زمان و زن است؛ که هرچند زمان، زن خوبی ست و سعی می کند زندگی اش را آباد کند ولی بی عرضه و بی دست وپاست و از تمام خوبی اش ترس و لرز حاصل از بی دست و پا بودنش را برایمان فراهم(دست و پا ) کرده و در نتیجه به مرور، بی شمار، خانه ی ویران بنا کرده است! زن زمان، با ناخن های بلند و جذاب زنانه اش چنان خط عمیقی بین ابروهایم کشیده است که دیگر به سراغ آیینه نمی روم.
زمان هرقدر آرایش کند خود را، همان پیری ست
که عمری عمر زیبایی شناسان را فنا کرده (ص38)
چون در نهایت به زشتی می رسند و زشت می شوند.

زمان با آدم بد لحظه لحظه خوب تا کرده
زمان کاری اگر کرده، همیشه نابجا کرده
زمان با آب و جارو خانه داری می کند هرجا
ندیدی تا کجاها خانه ی ویران بنا کرده؟
زمان مثل زنی خوبست اما سخت بی عرضه
که تنها ترس و لرزش را برایم دست و پا کرده
زمان ناخن کشیده بین ابروهای اخمویم
همین خط عمیق آئینه را از من جدا کرده
زمان هرقدر آرایش کند خود را، همان پیری ست
که عمری عمر زیبائی شناسان را فنا کرده
به حالم غبطه خوردی گرچه حتی قدر یک لحظه
نمی دانی زمان با این زن لاغر چه ها کرده (ص 38)
بد نیست در پایان این مقال، به انتخاب هوشمندانه ی آیات و عنوان کتاب که در اکثر کتابهای آذرمانی می بینیم، اشاره کنیم؛
آیه ی آغازین مجموعه غزل دایره، آیه ی 93 سوره ی کهف است، که با توجه به فحوای مجموعه، بسیار بجا و مناسب می نماید و براعت استهلالی ست بر مضمون غزلهای کتاب:
حَتّى‏ اِذا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ‏ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَولاً.
(سپس راهی را دنبال کرد)، تازمانی که میان دو کوه رسید، نزد آن دو کوه، قومی را یافت، که هیچ سخنی را به آسانی نمی فهمیدند!
و« دایره » عنوانی زیباست برای مجموعه ی شعر شاعری که بعد از دور زدن در فضای 50 غزل گوناگون، به این نتیجه می رسد که:
مایه داران حریف من نشدند
می روم با خودم قمارکنم (ص64)
شاید ادعای گزافی نباشد اگر بگوییم مریم جعفری آذرمانی، در حال حاضر، در استفاده ی چند وجهی از واژه ها ، ساختن ترکیب ها و مضمون های نو، استفاده از وزن های گوناگون و به طور کلی در عرصه ی غزل امروز، فقط با خودش می تواند قمار کند.

  • ۰۳ آبان ۹۴ ، ۰۳:۴۳


یک شعر از کتاب "قانون":

یقیناً هر آن‌جا که حاضر شمایید
عیارِ صداقت ـ به ظاهرـ شمایید

که جای ریا هست و هستید در آن
که تزویر، کفر است و کافر شمایید

اگر خوب اگر بد، جوابِ شما بو ـ
ـ دُ من هر چه کردم مقصّر شمایید

بمانید سرگرمِ نو کردنِ خود
من آینده هستم معاصر شمایید

فقط مانده‌ام بار و بندیل‌تان را
چرا من ببندم؟ مسافر شمایید

مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۱:۳۰


یک شعر از کتاب "قانون":

در اختلاطِ اشک و خون، تا حد امکان
من لاشه‌ها را دیده بودم زیر باران

بعدش شروعِ جشن آتش بود دیگر
کاری نمی‌شد کرد جز تشویق شیطان

تنها صدای کف زدن می‌آمد... اما
دستی نمی‌دیدم کنار کتف‌هاشان

هم آینه، هم عینک و هم چشم‌ها سوخت
با اختراعاتش چه فرقی داشت انسان؟

در عمقِ تصویر لجن، زشتی مهم نیست
از تشنگی مُردند زیبایی‌شناسان

مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۵


نقدی بر کتاب "دایره" سروده مریم جعفری آذرمانی

سایه اقتصادی ‌نیا

(منتشر شده در ماهنامه جهان کتاب شماره فروردین - اردیبهشت 94)

خسته نمی ‌شود این زن. مریم جعفری ‌آذرمانی را می ‌گویم. دهمین کتابش را منتشر کرده: دایره، مجموعه ‌ای از پنجاه غزل نو.
جعفری با طبع ‌آزمایی در اکثر قوالب کلاسیک شعر فارسی، از غزل و مثنوی و چهارپاره گرفته تا مسمط و مخمس و ترکیب ‌بند، نشان داده که قالب برای هیچ شاعر راستین و هیچ مضمون بنیادینی قفس نیست. شجاعت، بلکه سماجت او در به کارگیری قوالب متنوع برای طرح مضامینی امروزی به ‌راستی ستودنی است. و فرخنده که این شهامت مقرون به موفقیت هم بوده و شعر جعفری به ‌تدریج مخاطبانی خاص خود یافته است. از میان این قوالب متعدد اما گویی این غزل است که شاعر در آن درنگی بیشتر دارد و به نظر می ‌رسد با امکاناتی که به ‌ویژه غزل نو در اختیار شاعر قرار می ‌دهد، مجال سخن آزادانه ‌تر و فراخ ‌تر به دست می ‌آید.
جعفری با غزل نو آزادانه خود را می ‌سراید. با خود سخن می ‌گوید، مچ خودش را می ‌گیرد، سر خودش را کلاه می ‌گذارد، به خودش دلداری می ‌دهد، خودش را دست می ‌اندازد، به خودش می ‌بالد و ... خلاصه مواجهه ‌ای تمام ‌عیار با خودش راه می ‌اندازد. البته در این مواجهه مخاطب هم شریک است. جعفری پای او را هم وسط می ‌کشد تا جواب دهد، داوری کند، دل بسوزاند، عصبانی شود... و خلاصه کام خود را از شعر بگیرد. دیالکتیک در شعر جعفری از همین مواجهه پدیدار می ‌شود. جدل مدام شاعر با خود و با پیرامونش به شعر او خون می ‌رساند، مخاطب را به چالش می ‌کشد و زمینة پویایی برای تحرک و گسترش مضامین در متن پدید می ‌آورد. اشاره ‌ای که پیش ‌تر به امکانات غزل نو کردم، ناظر بر همین خصوصیت است، چراکه سرودن مصراع ‌های طولانی و شکستن و بریدن آنها امکان ‌پذیر است و ریتم کمک شایان توجهی به پیش بردن مجادله می ‌کند. فضای شعر تخت نیست، دینامیک است و های و هو دارد. "گفتم، گفتا" در آن به راحتی به اجرا درمی ‌آید و می ‌توان دائم از حوزة خبر به حوزة انشا رفت و بازگشت. شناخت به ‌جا و عمق ‌یافتة جعفری از همة این امکانات است که مضمون را در دل قالب غزل جا انداخته و بدان صورتی امروزی و پرآب داده است.
هسته ‌های شعر مریم جعفری را چند مضمون اصلی تشکیل داده ‌اند که شاعر در طی این سال ‌ها پیوسته با آنها زندگی کرده و از آنها سروده است. یکی پرسش از حیات و اندیشیدن به مرگ است. این مضمون هستة فلسفی شعر او را می ‌سازد. هستی ‌شناسی گاه در شعر شاعر قوّت گرفته، گاه در سایة مضامین دیگر کم ‌رنگ شده، و گاه با شاخه ‌های دیگری پیوند خورده است. از قوی ‌ترین شاخه ‌های پیوندی پرسش از موقعیت انسان در کرة خاکی، در برابر خدا و در برابر انسان ‌های دیگر است. قطعة زیر از جمله اشعاری است که دغدغه ‌های فلسفی شاعر را روایت می ‌کند:

یا زمین را مچاله ‌اش بکنید، تا به اصل خودش رجوع کند،
نقطه ‌ای کور و کر شود، و سپس از همان نقطه هم شروع کند،
یا که از استواش کش بدهید بلکه مثل عصای سوخته ‌ای
دست بردارد از تکبّر خود تا به خورشید هم رکوع کند
اگر این کارها محال شماست دست کم بی ‌جواب نگذارید
این که خورشید بینوا باید تا کی و تا کجا طلوع کند
نه مهندس نه میزبان نه رییس هیچ ‌یک از ﺳﺆال راضی نیست
هرکسی عاجزانه می ‌خواهد حرف را از خودش شروع کند

زن بودن مضمون عمدة دیگری است که در این سال ‌ها دغدغة شعر جعفری بوده. سخن گفتن مریم جعفری از زن بودن، تفاوت چشمگیری با اکثر شاعران معاصرانی دارد که این مضمون را در شعر خود وارد کرده ‌اند. در اشعار بیشتر این شاعران زن، با اعتراض به جامعة مردسالار و سنّت ‌های سرکوبگر مواجه می ‌شویم و شعری می ‌خوانیم که روایتگر آلام و شکایات زنان در برابر معشوق مرد است. اما آماج اعتراض در شعر جعفری بیشتر زنان ‌اند تا مردان. زنانی با صورت ‌های پنهان زیر آرایش و بزک، نیرنگ های پنهان زیر روسری ‌، و به ‌قول فروغ با تاج ‌های کاغذین بر سر:

زنم، گرچه بیزارم از دل ‌بری ‌ها
که حظّی ندارند افسون ‌گری ‌ها
خدای من! این ‌جا که جای شما نیست
فقط کینه می ‌آورد داوری ‌ها
که این طایفه غیر نیرنگ ‌هایش
چه پنهان کند زیر این روسری ‌ها؟
به زشتی قسم اعتقادم همین است
که نفرین به زیباییِ این پری ‌ها...

اما جعفری سخن گفتن با زنان مزوّر را به همین ‌جا ختم نمی ‌کند. از رهگذر انکار آنان به یقین به خود می ‌رسد و خود را در مقابل آنان معنیِ دیگر می ‌کند:

گشاد کن دهنت را و موذیانه بخند
که من غزل بنویسم برای این همه گند
تو تازه مد شده ‌ای؛ خام ‌دست بازاری
عجیب نیست ندانی که قلب سوخته چند
به خنده ‌های تو افسوس می ‌خورد ابلیس
و گریه می ‌کند این بار با صدای بلند
چه می ‌کنی اگر آرایشت خراب شود؟
چه می ‌کنی اگر آیینه ‌ها خراب شوند؟
خلاصه این که نداری به غیر مشتی پوچ
مخاطبم تو نبودی زنِ شعارپسند!

در مقام محبوب هم که می ‌نشیند، دیگرگونه زن بودنش را به رخ می ‌کشد و از معشوقِ بزک ‌پرست نه با زنانگی، که با شعرش پذیرایی می ‌کند:

خطّ چشم می ‌کشم ولی چشم من -همین سیاه ‌مست-
روسیاه می ‌کند مرا، بینِ این ‌همه بزک ‌پرست
وقت شستشوی ظرف ‌ها، هی به شعر فکر کرده ‌ام
در ازای خانه ‌داری ‌ام، ظرف ‌ها یکی ‌یکی شکست
هیچ رغبتی نداشتم، تا به شام دعوتت کنم
میزبانِ بی ‌تدارکم، غیر شعر نیست هرچه هست
بی ‌طلا و بی ‌جواهرم، دل ‌خوشم به اینکه شاعرم
گوشواره ‌ام دروغکی ‌ست، زن شدن به من نیامده ‌ست

بدین ترتیب روایت مریم جعفری از زنانگی روایتی دیگرگون، و حتی متناقض با گفتمان مسلط بر مقولات زنان است. این روایت، هرچند جنگنده و عصبی ‌ست، صداقت دارد، شعاری و توخالی نیست و از رهگذر همین راستی است که باورپذیر می ‌نماید:

بر خلاف تک ‌تک زن ‌ها بازی من بدتر از من شد
چون که در هر نقش هم باشم حسّ مریم جعفری دارم

از دیگر درونمایه ‌های اصلی و تکرارشونده در اشعار مریم جعفری خود «شعر» است. او همواره از نقش شعر و زندگی شاعرانه، زندگیِ توﺃم با نوشتن، و نوشتن به مثابة خود زندگی می ‌سراید. او هم از آن دست شاعرانی ‌ست که شعرشان زندگی ‌ ‌ست و زندگی ‌شان شعر. اعتقاد راسخ و ایمانی که مریم جعفری به کار شعر دارد، به غزل ‌هایش رنگ مفاخره داده و این صنعت ادبی قدمایی را در کسوتی نو پیش چشم گذاشته است. مفاخره ‌های او گاه جنگجویانه و خاقانی ‌وار است و گاه طنزآمیز، و در هر دو صورت شیرین:

گرچه بین شاعران فصاحت و بلاغتم مسلم است
حرف عادی بلد نبوده ‌ام، همین برای من غم است
من که شاعرم همیشه کم می ‌آورم، ولی شبانه ‌روز
جمله ‌های تازه ‌ای برای چاپلوس ‌ها فراهم است...

نه. خسته نمی ‌شود این زن.

  • ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۹


دایره

انتشارات فصل پنجم

زمستان 1393
(شامل پنجاه غزل نو)


نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.

  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۵۱


مذاکرات

انتشارات شانی

زمستان 1392
شامل شصت و دو غزل نو)


این کتاب در سال 93 کاندیدای نهایی دوازدهمین دوره جایزه قلم زرین شد.


نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.



  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۴۸


تریبون

انتشارات فصل پنجم

پاییز 1391
(شامل شصت و دو غزل نو)


نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.



  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۴۵


صدای ارّه می‌آید 

مریم جعفری آذرمانی

انتشارات فصل پنجم

بهار 1391
(شامل شصت و هفت غزل نو)


این کتاب در سال 92 کاندیدای نهایی سی و یکمین دوره کتاب سال شد.


نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.

  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۴۲



قانون

مریم جعفری آذرمانی

انتشارات داستانسرا

پاییز 1390

شامل پنجاه و چهار غزل نو


این کتاب ششمین کتاب من است که در سال 1391 کاندیدای نهایی جایزه ادبی پروین اعتصامی شد.

نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.


  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۳۸


68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است

مریم جعفری آذرمانی

انتشارات فصل پنجم

پاییز 1389

شامل شصت و هشت غزل نو


این کتاب پنجمین کتاب من است که کاندیدای نهایی کتاب فصل (پاییز 1389) شد.

نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.


  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۳۴


زخمه

مریم جعفری آذرمانی

نشر مجنون

پاییز 1387

شامل پنجاه و نه غزل نو و یک ترجیع بند


این کتاب که همراه با کتاب هفت منتشر شده بود، در سال 1389 کاندیدای نهایی جایزه ادبی پروین اعتصامی شد.

نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.


  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۳۲


پیانو

سروده مریم جعفری آذرمانی

نشر مجنون - زمستان ۱۳۸۵

(شامل چهل غزل نو، یک مثنوی، یک مخمس در استقبال یکی از غزل‌های مولوی و یک ترکیب بند)

این کتاب برگزیده‌ی جایزه ادبی پروین اعتصامی ۱۳۸۷ و کاندیدای نهایی اولین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید) ۱۳۸۷ شده است.


باز نشر الکترونیکی این کتاب را می توانید دانلود کنید از: اینجا


  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۲۰


سمفونیِ روایتِ قفل‌شده

مریم جعفری آذرمانی

نشر مینا

بهار ۱۳۸۵

شامل چهل غزل نو، هفت چهارپاره، دو مثنوی با زبان محاوره‌ای و سه مثنوی دیگر


نمونه شعر و نقدهای این کتاب را می توانید در آرشیو موضوعی وبلاگ بخوانید.


باز نشر الکترونیکی این کتاب را می توانید دانلود کنید از: اینجا


  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۰۰


یک شعر از کتاب "دایره":

حال و روزم را عوض کردم، بعد از این سنگین نخواهم شد
سنگِ قبل از این اگر بودم، سنگِ بعد از این نخواهم شد

دوستدارِ زن شدن بودم، دشمنم کردم عجوزان را
پیرِ صاف و ساده‌ای هستم، صورتی پُرچین نخواهم شد

سرنوشتم ناگزیرم کرد، چار فصلِ سال گُل باشم
مثل مهمان‌های ناخوانده، بارِ فروردین نخواهم شد

باتلاقی‌های بی‌دریا! گرچه بارانِ مرا کُشتید
هر چه هم دنیا لجن باشد، تا ابد چرکین نخواهم شد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۵۲


از کتاب "قانون":

به جز شکستن و بستن چه مانده از باور؟
بخوان پریدنِ افتاده را، منم؛ دفتر:

کبوتری که به تمرینِ نقشِ روشنفکر
دو بال سوخته‌اش ماند زیر خاکستر

کدام دست به آتش کشید باران را
که روی صحنه ندیدیم جز تماشاگر

چه افتخارِ کثیفی‌ست این‌که چرکِ غرور
تو را بزرگ کند در جهانِ بی‌داور

چقدر حوصله‌ی گریه کردنت جدّی‌ست؟
که خنده را بگذارم به فرصتی دیگر

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۰۲