من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

من شاعرم

مریم جعفری آذرمانی

۵۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر معاصر» ثبت شده است

منتشر شد:



نواحی


مجموعه‌ی ۶۳ غزل نو

مریم جعفری آذرمانی


ناشر: فصل پنجم


یک شعر از این کتاب:


همیشه در جَرَیانِ مصیبتی بارز

همایشِ مگس است و خطابه‌ی وِزوِز


ژنِِ فقیر چه دارد که این وسط بدهد

به وارثانِ بلافصلِ اسکناس و فلز


زنِ معاشقه از فرطِ اصطکاکش سوخت

چگونه عشوه بریزد در این جِلِزّ و ولِزِ


میانِ منگنه‌ها له شد و نمی‌بیند

که دستِ رگ‌به‌رگش آبی اَست یا قرمز


زمین بدونِ بشر قلوه‌سنگ خواهد شد

چه می‌شود که نمیرند کودکان هرگز؟


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۲

منتشر شد:



بایسته‌های پژوهش در شعر معاصر 

راه‌کارهایی برای شناخت سیر واقعی تحولات شعر فارسی در دهه‌های اخیر 

مریم جعفری آذرمانی


ناشر: فصل پنجم 



فهرست مباحث کتاب:


پیش‌گفتار

شعر معاصر و سیرِ مکتوبِ آن

غزل و تاریخ ادبیات معاصر

شعر معاصر و مرزبندی‌های حاشیه‌ای

شعر معاصر و ادّعاهای شاعران

شعر معاصر و استعداد شاعران

شعر معاصر و صاحب‌نظران

شعر معاصر و مسأله‌ی تداوم ِ شاعری

شعر معاصر و مخاطبان

شعر معاصر و نقد ادبی

شعر و نمودهای رفتاریِ شاعران

شعر معاصر و عنوان‌گذاری‌ها

شعر معاصر و گزاره‌های مطلق

شعر معاصر و منظومه‌ی فکری شاعر 


بخشی از پیش‌گفتار کتاب :

هدف اصلی این کتاب، ارائه‌ی نگرشی واقعی به تحولاتِ #شعر_معاصر است، که به دلایل مختلفی که در متن کتاب خواهیم دید، در بسیاری از پژوهش‌های دانشگاهی یا غیر دانشگاهی، پایان‌نامه‌ها و بعضاً مقالاتی که وصفِ علمی پژوهشی دارند، نادیده گرفته شده است. همچنین این کتاب می‌تواند برای شاعران و مخاطبانی که می‌خواهند نگاهی واقعی‌تر به وضعیتِ شعر در دهه‌های اخیر داشته باشند سودمند باشد.


  • ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۶:۱۷

شغلِ همگی ناله و کارِ همه زاری‌ست

تصویرِ جنون است که از آینه جاری‌ست


تا رهبرِ ارکستر، سرِ لاشخوران است

هر لاشه که در گوشه‌ای افتاده، قناری‌ست


در زیست و بومِ تو و من جغد نشسته

هر حنجره‌ی تازه، از این خاک فراری‌ست


دعوا سرِ نفت است، به این خانه چه رفته‌ست؟

جز این که بسوزیم و بسازیم چه کاری‌ست؟


هر برگه‌ی ما پر شد از امضای غریبه

معیارِ رقم‌های زبان‌بسته، دلاری‌ست


صحبت سرِ گنجینه‌ی ما بود، وگرنه

در خانۀ ویران چه قرار و چه مداری‌ست؟


مریم جعفری آذرمانی

۱۹ فروردین ۱۳۹۷


  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۴


از کتاب «سمفونیِ روایتِ قفل‌شده»:


دنیا پر از سگ است؛ جهان سر به سر سگی‌ست

غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی‌ست


لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد

پایان ماه آمد و خُلقِ پدر سگی‌ست


از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود

در سرزمین من عرقِ کارگر سگی‌ست


جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی 

اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر سگی‌ست


آهنگ سگ، ترانه‌ی سگ، گوش‌های سگ 

این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست


بار کج نگاه شما بر دلم بس است 

باور کنید زندگیِ باربر سگی‌ست


آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو، به تنِ هر پدرسگی‌ست


مریم جعفری آذرمانی

۱۷ اسفند ۱۳۸۳


سال ۱۳۹۷ (سال سگ) مبارک باد


  • ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۰

تو سرزمین منی؛ از زمین سری، ایران!

اگرچه یکسره از گریه‌ات تری، ایران!


چقدر گریه کنی از خزر به عمّانت؟

درون خویش سراپا شناوری، ایران!


دو مشرق است و دو مغرب، حدودِ امکانت

اگر دوباره خودت را بگستری، ایران!


به خط به خطّ تنت جوهرِ غزل ثبت است

عجیب نیست بگویم که دفتری، ایران!


که شاعرانه ورق می‌زنیم فالت را

که تا همیشه ببینیم بهتری، ایران!


به شکلِ گُربه نمی‌بینمت که زیبا نیست

در آسمانِ خیالم کبوتری، ایران!


چقدر خسته‌ای از بچه‌های ناخلفت

ولی هنوز صبورانه مادری، ایران!


اگرچه عقربِ تاریخ نیش می‌زندت

نشد که ثانیه‌ای کم بیاوری، ایران!


مریم جعفری آذرمانی

۶ اسفند ۱۳۸۷

(از شعرهای منتشر نشده در کتابها)

  • ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۹

از کتاب "دایره":


گرچه بین شاعران، فصاحت و بلاغتم مسلّم است

حرف عادّی بلد نبوده‌ام، همین برای من غم است


من که شاعرم همیشه کم می‌آورم، ولی شبانه‌روز

جمله‌های تازه‌‌ای برای چاپلوس‌ها فراهم است


پول‌دارها چه در مغازه‌ها شمرده حرف می‌‌زنند!

من، چه قدرتِ تکلّمم برای نان خریدنم کم است!


پس بیا و بر خلاف دیگران مخاطبانه گوش کن

طبقِ شعر حرف می‌زند زنی که بی‌مسیح، مریم است


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۷

از کتاب "راویه":


... و به شاعر اگرچه معمولاً خسته و ناامید می گویند
شعر، جنگِ زبان و زندگی اَست؛ کُشته اش را شهید می گویند

پدرم وزن شعر می دانست، و ـ خدا رحمتش کند ـ می گفت
که مخاطب اگر سواد نداشت، شاعران هم سپید می گویند

اعتقادی به خود ندارند و... مثل دوزخ که شعله می شمُرَد
از شب و حسرت و هزینه پُرند، باز «هَل مِن مزید» می گویند

بس که بیزار بودم از تقلید،بین من با خودم شباهت نیست
باقیِ شاعران شبیهِ هم اند؛ هرچه را بشنوید می گویند


مریم جعفری آذرمانی



  • ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۷:۳۶

از کتاب "راویه":


برای تو که پس از من به صحنه می آیی
چه داشتم به جز این جعبه ی مقوّایی

که خاطراتِ من است از زمانه ای که در آن
شکنجه زارِ توانایی است و دانایی

چطور شد که تظاهر به شاعری کردند
زنانِ یکسره مشغولِ سفره آرایی

که عکسِ شان همه ی صفحه را قُرُق کرده
چه جای شعر در این آلبومِ تماشایی؟

ـ اگرچه بابِ زنان بود، عاشقانه نبود
غزل سراییِ این مردهای هرجایی

که چشمِ زل زده شان لای عکس می گوید:
برای «شعر نوشتن» نبوده «بینایی» ـ

بدا به آن «منِ جمعی» که بی حضور من است
و خوش به حالِ خودم در مقام تنهایی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۱


مخاطب عام یک نفر نیست؛ یک جمعیت است، نه تنها در مغازه ها و خیابان ها و خانه ها، بلکه در دانشکده های ادبیات و حتی در یک شب شعر تخصصی و نشست نقد ادبی هم هست، حتی گاهی در گوشه ای از ذهنیتِ مخاطب خاص هم رؤیت شده است.

چه بسیار شاعرانی که در سالهای اولِ شاعری شان استعدادهای شگفتی بودند، اما مخاطب عام دوست داشت از آنها برای سرگرمی خود استفاده کند، بنابرین شروع کرد به تشویق آنها. اصلاً این مخاطب عام  مهارتِ خاصی در استعدادیابی و سرکوبِ آن دارد.

حتی می شود گفت افرادی که از شعر و شاعری بیزارند، بیش از مخاطب عام به ادبیات خدمت کرده اند، نمونه اش بسیاری از والدین و نزدیکانِ بعضی شاعران، که با وجود تنفر از شعر و شاعری، چه مصائبی را متحمل شدند و باز هم در جمعیتِ مخاطب عام قرار نگرفتند؛ سوختند و ساختند.

اما همین مخاطب عام است که به راحتی شاعرِ موردعلاقه اش را در بدترین موقعیت تنها می گذارد و می رود پیِ سرگرمی های دیگرش.

واقعاً این مخاطب عام کیست که هر کاری دوست دارد با ادبیات می کند؟ یکی از عذابها و ریاضت های من در طول سالهای شاعری ام تشویقِ گاه به گاهِ مخاطب عام بوده است؛ که ناچار بودم برای رعایت ادب، از او سپاسگزاری هم بکنم، اما اگر زورم می رسید و دادگاهی بود که به احساسات شاعران رسیدگی می کرد، خوش نداشتم سر به تنش باشد، البته اگر سری داشته باشد...

مریم جعفری آذرمانی


(بخشی از یادداشتها)


ادامه دارد...

  • ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۱

از کتاب "دایره":


گشاد کن دهنت را و موذیانه بخند
که من غزل بنویسم برای این همه گند

تو تازه مُد شده‌ای؛ خامِ دست بازاری
عجیب نیست ندانی که قلبِ سوخته چند

به خنده‌های تو افسوس می‌خورد ابلیس
و گریه می‌کند این بار با صدای بلند

چه می‌کنی اگر آرایشت خراب شود؟
چه می‌کنی اگر آیینه‌ها خراب شوند؟

خلاصه این که... نداری به غیر مشتی پوچ
مخاطبم تو نبودی زنِ شعارپسند!


مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۰

از کتاب "راویه":


باید خودم ترمیم می کردم، هر اتفاقی را که می افتاد
من صوفیِ بی نوچه ای بودم، هرگز نگفتم هر چه بادا باد

آنقدر افتادم که فهمیدم: صوفی گری تقدیر مریم نیست
باید یهودا می شدم گاهی، با این همه عیسای مادرزاد

بعد از تناقض های بی وقفه، هر لحظه حتماً در دو جا هستم
هم در جهالت مسکنت دارم، هم می نشینم جای استعداد

تا شعر درمانم کند، گفتم، بعدش نوشتم، بعد هم خواندم
من زندگی را خرجِ او کردم، دیگر نمی دانم چه باید داد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۲


به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، محمدعلی بهمنی شاعر، غزل‌سرا و منتقد شعر، یادداشتی درباره کتاب دایره سروده مریم جعفری آذرمانی در اختیار این خبرگزاری قرار داده است. متن یادداشت به شرح زیر است:
 
«کتاب خانم آذرمانی نقطه آغازی است که به راحتی می‌توان درباره حضور و تاثر این شاعر توانا صحبت کرد. خانم آذرمانی تنها شاعری است که من همیشه شعرهایش را با شوق و احترام می‌خوانم. چون برایم مسجل شده است ایشان تاثیرگزارترین شاعر زمانه ماست که می‌تواند تاثیرهایی برای آینده شعرها و حتی نسل‌های بعد از ما داشته باشد.
 
انسان باید از عمق کارهای خانم آذرمانی کشفی داشته باشد چون نگاه نشده یا حداقل کمتر شده‌ای به خود ساختار دارد. او به‌گونه‌ای می‌سراید که برای انسان نگاه خاصش مسجل می‌شود. آذرمانی هم گذشته را به شکلی پشت سرش می‌گذارد و هم آینده رادعوت می‌کند. او می‌داند شعر یعنی چه، چگونه می‌شود ماندگار شود و چگونه می‌توان در این روزگار وظیفه خود را نسبت به شعر ادا کرد. این باوری است که من نسبت به اشعار ایشان دارم و هرچه بیشتر کارهایشان را می‌خوانم بیشتر به این باورمندی می‌رسم.
 
خوشبختانه این بانوی بزرگوار چون خودش را از دیگران دریغ نمی‌کند شعرش بلافاصه بر دیگران تاثیرگذار است و پای رسالتی که دارد، ایستاده است. کتاب‌هایش نیز مرتب چاپ می‌شود، فقط می‌ماند این که کسی که می‌خواهد شعر زمانه خودش را بشناسد دفترهای ایشان را بخواند. اگرچه این اتفاق در زمانی خود شاعر رخ ندهد -مانند بسیاری از بزرگان شعر ما که در طول روزگاران شناخته شدند-، ایشان برای نسل‌های بعد هم تاثیرگذار خواهد بود.
 
اما درباره «دایره»؛ تمام نکاتی که پیشتر ذکر شد را می‌توان در تک‌تک مجموعه‌های ایشان به شکلی یافت. نمی‌خواهم بگویم این مجموعه برتری‌ای بر کارهای دیگرش دارد. نه!‌ اما جاریست مثل مجموعه‌های دیگر.
 
ایشان پیش از این که این کتاب نامزد جایزه شعر پروین شود جوایزی برده بودند. البته جوایزی که ایشان برده‌اند سهم مسجل‌شان است، چیزی نیست که آدم تعجب کند. اگر واقعاً بخواهیم یک نگاه کاشف به شعر روزگار خودمان داشته باشیم شعر ایشان حقش است که مقام بیاورد ولی مقام اصلی که ایشان به دست می‌آورد، فرداهاست.
 
ممکن است خودشان هم توجه زیادی به تاثیرشان نداشته باشد، چون خودش را ایثار می‌کند و نمی‌خواهند جایگاهی برای خودشان جفت‌وجور کند. بله به‌درستی جایزه اصلی ایشان فرداهاست. نسل‌های بعدی که می‌دانند در این نسل چه کسی حضور داشته‌اند، مثل ما که به نسل‌های گذشته‌مان افتخار می‌کنیم؛ به چند عزیز که ماندگار شدند و همچنان ماندگار خواهند بود. واقعاً ایشان هم این‌گونه هستند.
 
با همه این وجود من معتقدم خانم آذرمانی باید فرصتش را بیشتر روی شعر خودش بگذارد تا بررسی کارهای دیگران. آنچه که می‌ماند خودش است نه کارهایی که بررسی می‌کند. ولی واقعیت این است که روی کار منتشر شده که نگاهی به شعر و شاعران روزگار بیندازیم؛ کاشف‌ترین نگاه‌ها، نگاه خود ایشان است.
 
در پایان باید بگویم انشاالله اشعار ایشان آموزه‌ای برای نسل خودمان و جلوه‌ای برای نسل‌های بعد باشد. برای من مسجل است که اگر این شاعر جوان کارش را ادامه بدهد افتخاری نصیب شعر ما خواهد شد.

محمدعلی بهمنی اسفند 1395»
 
«دایره» (پنجاه غزل نو) سروده مریم جعفری‌آذرمانی، به بهای 7000 تومان توسط انتشارات فصل پنجم منتشر شده است.  مریم جعفری‌ آذرمانی که با مجموعه شعر «دایره» برگزیده بخش شعر بزرگسال هفتمین جایزه ادبی «پروین اعتصامی» شده است، پیش‌تر در دوره سوم این جایزه با کتاب «پیانو» برگزیده شده بود.

منبع: خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)

تاریخ انتشار : جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۶



  • ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۱۳

از کتاب "راویه":


وقتِ آرایشِ من گذشت و... بعد از آن خنده ام هم نیامد
روی این صورتِ بی گریمُر، رنگ و ونگی به جز غم نیامد

خواستم دست کم یک اپیزود، واقعاً عاشقم باشی... امّا
هرچه رد کردم آهنگ ها را، باز هم «جانِ مریم» نیامد

زن شدم بلکه در نقشِ حوّا، روی صحنه بهشتی بسازم
کفشِ رقصیدنم مُندرس شد، هیچ کس مثل آدم نیامد

روزها را ـ غم انگیز ـ بشمار، ضرب در سنّ بیداری ام کن
در سی و هفت سالِ گذشته، شب سگی بود خوابم نیامد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸


از کتاب "تریبون":

با احتسابِ چند مژه در خطای دید
از دست‌خطّ دادستان شاکی‌ام شدید

در گیر و دار توطئه‌ی الکنِ سکوت
دیدن شهادت است به چشمِ منِ شهید

آوار، کورمال خزید از شیار سقف
دیوارِ وصله وصله‌ی این خانه را ندید

این انزوای تلخ که با چای می‌خورم
از دوستانم است که الطاف‌ِشان مزید

آن‌قدر هم که حدس زدی افتضاح نیست
گاهی کمی مبالغه هم می‌کنم «وحید»!


مریم جعفری آذرمانی

  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۶

از کتاب راویه:


راستگو بودم از همان اوّل، حرفهایم قسم نداشته است
چه کنم با مخاطبِ ساده؟ در شنیدن جنم نداشته است

آهِ من قدرِ ناله ام بوده، غصّه هایم همیشه هم قدّند
گریه و حسرتم به یک حدّند، زندگی زیر و بم نداشته است

من برای خودم یکی بودم، و خدایی که عین من تنهاست
شاهد ماجراست؛ می داند که توهّم برم نداشته است

همه ی ظرفها سیاه شدند، بس که سوزانده ام غذاها را
مریمِ بی هنر که جز شعرش ـ جز همین یک قلم ـ نداشته است

سی و هشت...اد سالگی آمد، که بدانم هنوز بچّه ام و...
ـ گریه کردم ـ به مادرم گفتم: «هیچ کس... دوستم... نداشته است...»

مریم جعفری آذرمانی

پی نوشت:
در بیت چهارم، در نسخه ی دست نویسِ شاعر، "قلم" قافیه بوده است، اما در نسخه ی چاپ شده در کتاب، به جای "قلم"، به اشتباه "هنر" تایپ شده است، کسانی که کتاب را دارند لطفا این مورد را (در صفحه 50) اصلاح کنند.

  • ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۴

گفتگوی من با ایبنا را درباره کتاب "راویه" و چند و چون محتوای آن
بخوانید در: اینجا
  • ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۷
منتشر شد:

کتاب راویه

راویه

(62 غزل نو)

سرودۀ مریم جعفری آذرمانی

ناشر: فصل پنجم
شمارگان: 500 نسخه

«راویه» سیزدهمین کتاب و دوازدهمین مجموعه شعر من است که مثل کتابهای قبلی ام شامل شعرهایی با مضامین انتقادی اجتماعی است، اما این بار بخش قابل توجهی از شعرها، نقد فضای مجازی و وضعیتِ شعر و شاعری در یکی دو سال اخیر است.

یک شعر از این کتاب:

عجوزه بس که بَزَک کرده مثل ماه شده
و سالهاست که عفریته دلبخواه شده

کسی که آینه ها را کلوخ می بیند
مِلاکِ مطلقِ تشخیصِ راه و چاه شده

برای حسّ تمدّن، بساط اهل قلم
اگرچه گاهی از اوقات رو به راه شده،

حروفِ معتبرِ متنِ حق به جانبِ من
میان شهرتِ بازیگران، تباه شده

ـ نمایشی که در آن نورِ صحنه کافی نیست
برای این همه تصویرِ روسیاه شده ـ

چگونه پشت سرِ این زباله ها بدوم؟
که دست و پای من از صبرِ من، گیاه شده

هنوز زاویه ای حادّه ست خلوت من
در این عمارتِ کوچک، که خانقاه شده

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۵


از کتاب "صدای ارّه می آید":

امّا نه تنها خطّ پیشانی، حتّا نه هر پلکی که می‌پژمُرْد
در زندگی، خط‌های بسیاری، او را به سمت پیری‌اش می‌بُرد

ماهیچه‌های نرم صورت را، هر قدر هم ورزیده‌تر می‌کرد
زیبایی‌اش محدودتر می‌شد وقتی زمان، آیینه را می‌خورد

نانوا به نرخ نان خود خوش بود قصاب هم با پول خون‌آلود
من هم به شعرم فکر می‌کردم هرکس که بعد از دیگری می‌مرد

خوابیده‌ام در خاک گورستان، در اضطرابِ روز رستاخیز
شاید اگر سنجیده‌تر بودم می‌شد گناهان مرا نشْمرد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳


یک مسمّط از کتاب "هفت":


مِه که سر می‌کشد به خانه‌ی من
آسمان می‌رسد به شانه‌ی من
اشک و آه است آب و دانه‌ی من
درد، ای یار جاودانه‌ی من
سیری از سفره‌ی زمانه‌ی من
وه به این مهر بی‌بهانه‌ی من
دشمنی‌های دوستانه‌ی من

من که کارم گذشته از حالا

حلقه‌ی ماه، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد

بی‌زمان باش و عاشقانه بیا

هرچه حرف است میم و نونِ من است
کینه بیرون‌تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق، دیوانه‌ی جنون من است
آن چه می‌نوشد آه، خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است

جشن آوار می‌شود برپا

از حریم حرم حرام‌ترم
که از ابلیس هم به‌نام‌ترم
خاصم و از عوام عام‌ترم
گرچه از باد بی‌دوام‌ترم
از حضور عدم مدام‌ترم
من که از فکر شمع، خام‌ترم
باز از اشک چشم‌هام، ترم

آسمان، گریه کن منم دریا

پرده بردار از دو روی زمین
آن ورش شاد و این ورش غمگین
آن ورش دیگری اسیر همین
که بگوید منم چنان و چنین
این ورش من نشسته‌ام به یقین
پس رها کن کنار من بنشین
دو سه حرفی بکار و شعر بچین

تا بدانی چه می‌کنم تنها

نسبتی نیست بین من وَ کفن
تا بپوشانمش به پاره‌ی تن
حافظانه کنار سرو و چمن
غزلی ناب در پیاله و... من
مست، جاویدم از شراب سخن
جان‌گرفتن به جام و طعنه‌زدن؟
آه زاهد، تو هم بگیر و بزن

تا نگویی که من کجا تو کجا

گورکن بذر مرده می‌کارد
شادم از این که دوستم دارد
تا مرا هم به خاک بسپارد
آینه تکّه تکّه می‌بارد
تا دلم قطره قطره بشمارد
آه اگر زندگیم بُگذارد
مرگ، تصویرِ روشنی دارد

آفرین آفرین به آینه‌ها

خسته از دست میزبان شده‌ام
این دو روزی که میهمان شده‌ام
درد در درد امتحان شده‌ام
نه که مشغول آب و نان شده‌ام
که سراپا فقط دهان شده‌ام
خورده‌ام شعر و استخوان شده‌ام
دنده بر دنده نردبان شده‌ام

بروید از مقام من بالا


1386.9.26

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۴


سایه اقتصادی نیا

سایه اقتصادی نیا

(منتشر شده در مجله جهان کتاب، شماره 331، آذر 1395)

مریم جعفری آذرمانی مجموعه‌ای دیگر از غزل‌هایش را با نام ضربان روانۀ بازار کرده است. این یازدهمین دفتر شعر اوست. از آنجا که صفحۀ «وقت شعر» پیش‌تر نیز، در شمارۀ فروردین و اردیبهشت 1394، با نقد کتاب دیگر این شاعر، دایره، میزبان شعر او بوده است، در این بررسی از تکرار می‌پرهیزیم و اشعار ضربان را به اجمال مرور می‌کنیم. مخاطبان علاقه‌مند به تفصیل بیشتر دربارۀ کار این شاعر، می‌توانند به شمارۀ 311-312 جهان کتاب رجوع کنند.
جعفری آذرمانی، به‌غلط و به‌ناحق، به زن‌ستیزی شهره شده است. اما او زن‌ستیز نیست، بلکه با مضامین زن‌محورانه‌ای که در غزل‌هایش به کار می‌برد، به زنان شنگ و گولی می‌تازد که جز خور و خواب و خشم و شهوت نمی‌دانند و نمی‌خواهند. به شغب و جهل و ظلمت است که می‌تازد و این مایه با زن‌ستیزی توفیر تمام دارد. پس زدنِ لوس‌بازی زنانه و پاک کردنِ بزک و سرخاب از چهرۀ بی‌مغز هم حقی است که او می‌تواند در اشعارش آنِ خود کند و بسراید:

این تازه‌زنان چه رنگ و رویی دارند! تصویر ندیده‌ام به این آسانی
مردان به بروبیای‌شان مشغولند، دعوت نشدم به این همه مهمانی
از صورت من چه انتظاری داری؟ جز غصه که خط‌به‌خط بر آن حک شده است
هر صفحه‌ی هر کتاب من جمجمه‌ای‌ست، عاقل‌تر از این باش اگر می‌دانی

این مضمون در اشعار دفتر ضربان قوّتی تمام دارد. می‌رود و می‌آید و با پرداخت‌های گوناگون بازمی‌گردد. موتیفی است که در اشعار تمام دفترهای جعفری آذرمانی قابل شناسایی و بررسی است. این هم مثالی دیگر:

دلیل ناامیدی‌های من فرسودن تن نیست
سی‌وشش سالگی سنّ پریشان بودن ِ زن نیست
تمام ماسک‌ها را پاره کردم وقت آرایش
زنی دیدم در آیینه که فهمیدم خودِ من نیست

از این درونمایۀ همیشگی که بگذریم و به کلیّت این دفتر بازگردیم، ترکیب اشعاری که در ضربان جا گرفته است آن را در زمرۀ خواندنی‌ترین دفترهای شاعر قرار نمی‌دهد. به زعم من، دفترهای پیشین شاعر پاکیزه‌تر بودند. بر بعضی غزل‌های این دفتر اشکلاتی وارد است، مثلاً در مصراع آخرِ غزل با مطلعِ

اگر شهر این شهروندان پر از سرپناه است
چرا پس فقط کار آواره‌ها رو به راه است؟

«هست» به جای ردیف «است» نشسته و بیت را ناشکیل کرده است:

سکوتی که من می‌شناسم شباهت ندارد
به سعدی که در باب خاموشی‌اش حرف‌ها هست.

در غزل مندرج در صفحۀ 70 نیز محور عمودی چنان ضعیف است که ارتباط منطقی میان ابیات کاملاً گسیخته است، حال آنکه انسجام ابیات در محور عمودی و ارتباط معنایی میان هر بیت با بیت بعد یکی از مشخصه‌های ثابت غزل نو، و اتفاقاً از ویژگی‌های مثبت و قابل دفاع این فرم است.

در مجموع، پس از انتشار یازده دفتر از این شاعر، می‌توان به جمع‌بندی بالنسبه متعادلی از کار او رسید: مریم جعفری آذرمانی نمونه‌ای موفق است از شاعری که توانسته با استمرار در کار و تمرکز هدفمند روی فرم غزل نو، در طول زمان، مخاطبانی خاص و هم علاقمندانی عام‌ را به خود جذب کند. این برای شاعر امروز، بالاخص غزلسرای امروز، بی‌تردید موفقیت است ـ موفقیتی که این شاعر، تنها با تکیه بر استعداد و تلاش و همت شاعرانه‌اش و بدون هیچگونه بزرگنمایی آن را کسب کرده، و از این رو سزاوار تحسین است. امیدوارم روزی بیاید که شعر فارسی جایگاه راستینش را بازیابد و مفاخره‌های نمکین این شاعر نیز به واقعیت بپیوندند:

شاید صد و چند سال دیگر دیدی هرخطّه به هر زبان که می‌اندیشند
هر روز برای هم خطی می‌خوانند از مریمِ جعفریِّ آذرمانی.


  • ۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۴

از کتاب "دایره":

شعرهای جاری از سرش، رودهای بی‌شمار شد
در سکوت محض دیگران، قطره قطره‌اش بخار شد

عنکبوت تار می‌تند بر تن کتاب‌های‌تان
چون که شعرهای روشنش، موذیانه استتار شد

من که باورم نمی‌شود مریمی دوباره گل کند
خارها قیام کرده‌اند، باغ‌ها شکنجه‌زار شد

جز خدا و مریم و وحید، هیچ شاهدی نبوده است
وقت مرگ هم غزل نوشت، پای شعر، رستگار شد

مریم جعفری آذرمانی

  • ۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۰

نگاهی به «شکل  های فروتنی» سرودۀ حمیدرضا شکارسری

مریم جعفری آذرمانی

(منتشر شده در روزنامۀ اطلاعات، 21/2/1395)

حمیدرضا شکارسری با وجودِ اینکه در هر مقطع زمانی، با فضاهای جدیدِ ارائه شعر و همچنین با شاعرانِ جوان  تر، همراهی و همکاری داشته، و حتا بعضی از شاعرانی که اکنون مطرحند در کارگاه  های شعرش به نوعی حضور داشته  اند، اما او تمایل چندانی به شیوه  های تبلیغی نداشته و البته همین شکلِ فروتنی موجب شده که برای نمودِ شاعری  اش، نگاهش را معطوف به متن و خودِ نوشتن کند و در نتیجه، در سرودنِ شعر مداومت داشته باشد. او در طول چند دهه شاعری  اش، در قالب  ها و شیوه  های مختلف و متعددی شعر سروده است، از غزل و رباعی گرفته تا سپید و شعر کوتاه. اما شاید بتوان گفت، در شعر سپید بیشتر توانسته است مؤثر باشد، او در این حیطه، شیوه  ای را پیش گرفته که در آن، بیشتر به کشف و ابداع تصویری اهمیت می  دهد تا زبان و حتا بیان شعری. البته از نگاهی دیگر می  توان گفت شاید او زبان و بیان شعری را ذاتیِ شاعر می  داند و این ویژگی به نوعی خود به خود در شعرهایش وجود دارد، اما تصویرهای خلاقانه حاصل تلاش شاعر است و خود به خود بروز نمی  یابد.
در کتاب «شکل  های فروتنی» شکارسری بر اساس تعریفی که از فروتنی دارد و مصداق  هایی که از آن در جریان زندگی روزمره می  بیند، 308 شکل از فروتنی را پیش چشم مخاطب می  گذارد، اما وقتی همۀ این شکل  ها را می  خوانیم، به نظر می  رسد که نه همۀ آن  ها، بلکه تنها بعضی از آن  ها به فروتنی ارتباط دارند.
می  دانیم که اسامیِ معنی مثل سعادت، رنج، غم، تعریفی عینی و مشخص ندارند، اما فروتنی با آنکه در دستور زبان ذیل «اسم معنی» قرار می  گیرد، در معنی واقعی خود، عنصری است که به نوعی، هم عینی است و هم ذهنی؛ یعنی مثلاً وقتی یک شخص را فروتن توصیف می  کنیم، هم شکل ظاهریِ او را در نظر می  گیریم که مثلاً دست به سینه یا آرام و سربه  زیر و کم  سر و صدا است و هم حالتی را که در درون شخص وجود دارد و باعثِ این رفتار شده است. علاوه بر این، فروتنی، از جهت ساختِ واژگانی، تن یا موجودیتی را متبادر می  کند که خم شده یا کوچک شده یا به شکلی در خود فرو رفته است، اما توجه کنیم که گاهی مفهومِ ذهنیِ فروتنی بیشتر از عینی بودنِ آن است، زیرا مثلاً اگر شخصی متملّق را بشناسیم که از سرِ ناچاری برای کسب موقعیتی در مقابل دیگران ظاهری فروتن به خود می  گیرد، هیچ گاه در ذهنمان او را فروتن نمی  دانیم. بنابرین بهترین «شکل  های فروتنی» در این کتاب، شعرهایی هستند که به هر دو عنصر عینی و ذهنی در کنار هم توجه داشته  اند:
«چه فروتن!
دریایی که موج می  زند
در همین صدف کوچک» (ص72)
صدای موج دریا که از یک صدف به گوش می  رسد، هم از جهت عینی، کوچک و فشرده شدن و نهایتاً جا شدنِ دریا در صدف را  نشان می  دهد و هم از جهتِ ذهنی، هماهنگ بودن و هم  قدر شدنِ دریا با صدف را توصیف می  کند.
«چه فروتن!
شعر حافظ
کنار اگزوز شکسته  ی کامیون» (ص102)
در این شعر، فروتنیِ شعر حافظ هم به شکلی عینی، با نوشته شدنش در کنار اگزوز شکسته، و هم به شکلی ذهنی و درونی، قرار گرفتنِ شعر حافظ که نمودی از راستی و خوش  قامتی و پرمعنایی است در کنار وسیله  ای که نه تنها شعر نمی  گوید و دارای معنایی نیست، بلکه فقط دود می  کند و بدتر از آن، شکسته هم هست، نشان داده شده.
«چه فروتن!
آن  که گناهی نکرده بود
اما سنگی پرتاب نکرد» (ص12)
در اینجا هرچند بیشتر مفهوم ذهنیِ فروتنی، قابل شناسایی است، اما سنگ پرتاب  نکردنِ شخصی که گناه نکرده، تصویری از فروتنیِ ملموس را به شکلِ شخصی که آرام و بی  ادعا ایستاده است نشان می  دهد.
«چه فروتن!
پیرمرد واکسی
زانو زده برابر مشتری جوان» (ص42)
زانو زدنِ پیرمرد، به شکل عینی، فروتنی او را در برابر جوان نشان می  دهد و از لحاظ مفهوم ذهنی نیز، در این شعر، فروتنیِ پیرمردی نشان داده شده که نه تنها باید به دلیل کهولت سن، مثلاً بازنشسته و در حال استراحت باشد ـ و نیست ـ ، بلکه برای امرار معاش باید کار کند، و مهم  تر از آن، کارش نه مثلاً کلاه دوختن یا پیراهن رفو کردن یا کوتاه کردنِ موی سر، بلکه واکس زدنِ کفش است، یعنی چیزی که پای انسان را می  پوشاند و زودتر از بقیه پوشش  های انسان کثیف می  شود.
«چه فروتن!
چشم  های آبی تو
در عکس  های سیاه و سفید» (ص54)
در این شعر، به شکل عینی، چشم  های آبی، انگار زیر رنگ سیاه و سفید عکس، بی  رنگ شده  اند. از جهت مفهوم ذهنی نیز، چشم  های آبی در عکس سیاه و سفید به شکلی فروتنانه، حاضر شده  اند که به خاطرِ خاصیت عکس، از رنگ خود چشم  پوشی کنند.
گاهی به نظر می  رسد شاعر خواسته است که نوعی طنز یا فکاهی یا تمسخر به موجودیت چیزی را با صفت فروتنی نشان دهد، مثلاً:
«چه فروتن!
دعایی که از سقف مسجد
بالاتر نمی  رود» (ص75)
جایگاه پذیرش دعا، دست کم از نگاهی عرفی و شناخته شده، معمولاً آسمان است، بنابرین شاعر، به جای آن که دعا را ضعیف یا بی  استجابت توصیف کند، بالانرفتنِ آن از سقف مسجد را با نگاهی طنزگونه، از فروتنی آن می  داند.
یا
«چه فروتن!
روزنامه  ی سیاسی
نیم  صفحه  ای را به شعر بخشید» (ص81)
معمولاً شعر و سیاست دو امرِ متضاد تلقی می  شود، به عبارت دیگر، این سیاست است که تصیم می-گیرد برای انتشار شعر مجوز صادر کند یا نکند، شاعر بر همین اساس، برای این که تعجبش را از انتشار شعر در روزنامۀ سیاسی ابراز کند، آن را به شکلی طنزگونه فروتن توصیف می  کند؛ درواقع، این را از فروتنیِ روزنامۀ سیاسی می  داند که به شعر که در ذات خود متنی اعتراضی است و حتا ممکن است مخالف با سیاست باشد، اجازۀ نشر، آن هم در کنار مطالب سیاسی خود، داده است.
اما در بعضی از شعرهای این کتاب، موصوفِ مورد نظر، بیشتر از آن که فروتن باشد، صفات دیگری دارد، و یا گاهی فروتن بودنِ این موصوف  ها برای مخاطب مبهم است،  مثلاً:
«چه فروتن!
تفنگ دوربین  دار
تنها با یک گلوله» (ص43)
در اینجا فروتنی، شاید به فرو رفتن گلوله در تنِ هدف اشاره دارد یا حتا بودنِ گلوله در تنِ خودِ تفنگ، اما با این حال، بیشتر قدرت و دقت است که می  تواند توصیفی برای تفنگ دوربین دار باشد نه فروتنی.
یا
«چه فروتن!
آخرین دونده
در ورزشگاه خالی» (ص6)
فروتنی در اینجا، نه تنها معنای حقیقی  اش را ندارد، بلکه نهایتاً حالتِ دونده را نشان می  دهد، دونده  ای که در حال دویدن، به نظر می  رسد که روی زمین خم شده است، اما حتا همین فروتنیِ ظاهری هم، به دلیل آن که با حرکت همراه است، آنچنان توصیف  گرِ فروتنی نیست. علاوه بر این، با نگاه دیگر، و با برداشتی دشوارتر از این شعر، اگر تصویر را، وجودِ تنِ این دونده، که در حال تمرین در ورزشگاه است بگیریم، دونده  ای که نه رقیبی دارد و نه تماشاگری، باز هم وجه طنزگونۀ آن، بیش از فروتنی است و حتا ممکن است فقط نمایانگر تنهایی و تلاش دونده باشد.
یا
«چه فروتن!
آدم برفی که شال گردنش را
بخشید به رفتگر پیر» (ص7)
در اینجا فقط شکل ظاهری فروتنی، البته نه به آسانی، قابل برداشت است، اینکه آدم برفی آنقدر تنش فرو می  رود که آب می  شود و شال  گردنش روی زمین می  ماند تا رفتگر پیر آن را بردارد، آنقدر وجهِ ظاهریِ آب شدن آدم برفی بزرگ  نمایی شده است که جایی برای معنای واقعی فروتنی نمی  گذارد و حتا بیشتر، زودگذر بودن و کوتاهی عمر آدم  برفی را نشان می  دهد. البته شاید از منظری بتوان این شعر و بسیاری از شعرهای این مجموعه را، در نهایت شکل  هایی از فروتنی دانست؛ که گاهی واقعی و حقیقی است و گاهی مثل همین آدم  برفی از سر ناچاری است. اما با توجه به آنچه در ابتدای مطلب در تعریف فروتنی گفته شد و مثال  های مربوط به آن، بهترین شکل  های این صفت، هم ظاهری است هم حقیقی.
در پایان، قابل ذکر است که شاعر در چیدنِ شعرهای کتاب، شیوه جالب توجهی را به کار برده است؛ به این شکل که موصوف  های فروتنی، به ترتیب حروف الفبا قرار گرفته  اند، شاید شاعر خواسته است که فروتنی تک تکِ این  ها را در کل کتاب به نمایش بگذارد؛ مثلاً «آزادی» با آنکه موجودیتی بسیار ارزشمند دارد، بعد از «آخرین آدم  برفی» قرار می  گیرد، یا «شاعر» با تمام حساسیت  هایش، بعد از «شاخ گوزن» می آید و به این ترتیب هر پدیده  ای که شکلی از فروتنی را دارد، در این کتاب نه لزوماً در جایگاهِ ارزشیِ خود، بلکه در جایگاه الفبایی خود قرار گرفته است.

  • ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۵


قفسِ سینه را فروخته‌اند که نفس را مگر حرام کنند
به دبیران بارگاه بگو: فحش را بارِ خاص و عام کنند

آفرین مرده است و... نفرین‌ها دست در دست هم گذاشته‌اند
بلکه بی‌عرضگانِ کینه به دوش، ننگِ گمنام را بنام کنند

با توام شاعر شرافتمند! ادعا کن که بی‌شرف هستی
قصد سلطان و خواجگان این است که علیه شرف قیام کنند

کو سرانجامِ ظلمِ بی‌پایان؟ که به نام خدا شروع نشد
ظالمان سعی می‌کنند هنوز که به نام خدا تمام کنند

۱۳۹۰/۹/۲۳

مریم جعفری آذرمانی



(از شعرهای حذف شده ی کتاب تریبون)

  • ۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۲:۱۰


از کتاب "ضربان":


زنانِ بار به این جشن اعتقاد ندارند

که هرچقدر برقصند چشم شاد ندارند


از آسمان و بهشتش، گناهِ خشت به خشتش

به جز نقاب زدن حیله‌ای به یاد ندارند


ستاره‌های دریده، زنان ماه ندیده

برای خواندن این لکّه‌ها سواد ندارند


لباس تازه نپوشی پدر! که دخترکانت

به صافیِ کت و شلوار، اعتماد ندارند


برای ظلم چه تندیس‌ها بنا شده، امّا

شکستگان و ستمدیدگان نماد ندارند


مریم جعفری آذرمانی 


  • ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۳


مصاحبه روزنامه ایران با من (1395/6/24) را بخوانید در: اینجا


تذکر:

در ابتدای مصاحبه توضیحی درباره شاعری من از سوی روزنامه داده شده به این شکل:

"مریم جعفری آذرمانی از آن دسته شاعرانی است که امید چندانی به اینکه شعر گفتن به شغل و حرفه‌اش تبدیل شود ندارد اما از انتخاب خود هم چندان پشیمان نیست."

این عبارات ممکن است سوء برداشت ایجاد کند، بنابرین باید به این شکل اصلاح شود:

از بیست سال مداوم شاعر بودن، مسأله من پشیمان بودن یا نبودن نیست؛ چون واضح است که پشیمان نیستم و حتا بسیار هم خشنودم، و دیگر اینکه شاعری دقیقاً کار مداوم و تمام وقت من است ولی در عرفِ اجتماع، شغلی نیست که درآمدی برای امرار معاش داشته باشد...


  • ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۴:۲۸


از کتاب "ضربان":

در این عدم که هنر نیست غیرِ بی‌هنری
منم که جلوه ندارم برای جلوه‌گری

کجاست باور انسان در این شکسته‌زمان؟
ـ زمانِ جنبل و جادو، زمان دیو و پری ـ

کجا عجیب‌تر از این که با مداد سپید
خطوط تیره کشیدند روی لفظ دری

کنار این همه ویرانه، این منم که هنوز
دلم خوش است به ترمیمِ خانه‌ی پدری

تمام شاعریِ من شبیهِ مولانا
مورّخ است به هجریِّ شمسی و قمری

1393/10/7

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۲


از کتاب "68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است":


چه نیازی‌ست که این رود به دریا برسد
شب به شب ترسم از این است که فردا برسد

گریه‌ی کوسه‌ی غمگین، شده دریایی شور
شورِ این گریه درآمد که به دریا برسد

- اشک‌های تو، همه، نطفه‌ی مرواریدند،
هق هقِ تو، که به رویای صدف‌ها برسد

کوسه! صیاد می‌آید که نجاتت بدهد
گریه بس کن که به تو، چشمِ تماشا برسد

خاک، مرگ است تو در بستر من خواهی مرد
ساحلم، بر تنِ من، روزِ مبادا برسد

چه کنم با دلِ ساطوریِ ماهی‌گیران؟
چه نکردند که کار تو به این‌جا برسد؟

تکّه تکّه، تنت از تور بیاید بیرون
وقت تشویش و تقلّا و تمنّا برسد

پیش دریا زده‌ها، بودنِ تو نابودی‌ست
جز ضرر هیچ نداری که به دنیا برسد

کوسه! از دور، تماشای تو زیباتر بود
باز اگر هم به نظر، مرگ تو زیبا برسد

1386/11/19

مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۱۱


نامه


پاریس، بیستم آوریل 2008

31 فروردین 1387

آذرمانی عزیز،

سکوت مرا ببخشید، که سکوت فراموشی نیست. خیلی وقت است که تصمیم دارم نامۀ شما را از روی میزم بردارم با همین چند خط، که باری از من بر نمیدارند، ولی باری را به زمین می‌گذارند که از شما در ذهن من می‌چرخد، و می‌رسد، مثل بار درخت. و مثل آن بیت بیدل که برای من نوشته‌اید، و اینجا گاه و بیگاه به زبانم می‌آید، و شما را تا سر زبانم می‌آورد، و معذلک نمی‌دانم چرا دیر برایتان می‌نویسم با اینکه «بیگاه نوشتن» به عادت‌های من بیشتر نظم می‌دهد، تا وقتی برای نوشتن. «وقتی برای نوشتن» نوشتن را از من می گیرد. منظورم توجیه تأخیر نیست. فرصتی است برای اینکه بگویم همیشه آنچه مرا بیشتر به تأمل کشانده است شیوه های نوشتن بوده است، نه خودِ نوشتن. به راه خودم هم که رفته‌ام در سر چارراه‌ها تأمل بسیار کرده‌ام. به هر دو راهی که رسیدم به راهی رفتم. و به راهی که می‌رفتم مرا از راهی که نمی‌رفتم دور می‌کرد، احساس من این بود. نمی‌خواستم به جائی برسم. و آن جائی هم، همان راهی بود که می‌رفتم، همیشه در راه! حالا هم «پیانو» توقفم می‌دهد. مثل وقت‌هایی که راهم به دو راهی می‌رسید.

شما چی؟ گاهی از خود پرسیده‌اید که راهی که می‌روید شما را از راهی که نمی‌روید دور می‌کند؟ اوه، این سایه‌ای که گفتید اسیر شما نیست معذلک اسیر شما می‌مانَد. نیمرخی که از کنار جاده نیمرخِ راه را بهتر از ما می‌بیند، و نیمرخِ راه‌ها را. می‌خواهد با پشت سر بماند ولی ما برنمی‌گردیم که برنگردیده باشیم با اینکه می‌دانیم همین پیش رو لحظه‌ای دیگر پشت سر خواهد شد. چون می‌رویم. من این رفتن را در «پیانو» می‌بینم. زیبا است. قفای ما زیبا است، وقتی که بهتر است. و در بهترین شرایط بودن، شرطِ زیبایی است. بهترین‌های ما همیشه در راهند. و این همان چیزی است که برای شما در سال نو آرزو می‌کنم: بهترین‌هایتان!

با شما: (امضا یداله رویایی)

بعدالتحریر:
ـ به من از خودتان حرف‌های تازه و غزل‌های تازه بفرستید.





پی نوشت وبلاگ:
نامه اول ایشان را بخوانید در: اینجا

  • ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۶


از کتاب "دایره":


زنم، گرچه بیزارم از دل‌بری‌ها
که حظّی ندارند افسون‌گری‌ها

خدای من! این جا که جای شما نیست!
فقط کینه می‌آورد داوری‌ها

که این طایفه غیر نیرنگ‌هایش
چه پنهان کند زیر این روسری‌ها؟

نگهبانِ صندوقِ عفریته‌خانه
جهان را قُرُق کرده از مشتری‌ها

به زشتی قسم اعتقادم همین است
که نفرین به زیباییِ این پری‌ها

زمان بچه‌ای بود بکر و درخشان
دلش خون شد از مهر نامادری‌ها

نه از خوردنِ سهمِ باران و گندم
که ترکیدم از غصّه‌ی دیگری‌ها

سری نیست از شدّت بی‌خیالی
قلم مُرد از فرط بی‌جوهری‌ها

که در پیش چشمِ سفید و سیاهم
جلایی ندارند خاکستری‌ها

بدیع‌الزّمان! مُردم از بس که هر جا
پر است از ابوالفتحِ اسکندری‌ها*

سعادت نشد از جنابش بپرسم
چه می‌خواهد از این زبان‌آوری‌ها

همه حرف‌های مرا بد شنیدند
امان از هیاهوی پامنبری‌ها

حقیرم اگر فخر بفروشم این جا
که داغ است بازار ناباوری‌ها

چه سرها که با خاک یکسان شد آخر
به جز این چه مانده‌ست از سروری‌ها

زمین عار و بی‌کار و بار است باران
بهاری نمی‌روید از بی‌بری‌ها

بشر حقّ شیطانِ بیچاره را خورد
که پیری ندیدم به این لاغری‌ها

5/4/92

مریم جعفری آذرمانی


پی نوشت:
* اشاره به کتاب مقامات بدیع‌الزمان همدانی و قهرمان آن ابوالفتح اسکندری

  • ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۲۳


از کتاب "صدای ارّه می آید":


چه بهتر است که آماده‌تر کند بدنش را
که مرده‌ها بشناسند بوی پیرهنش را

برای آن‌که به زیباترین بهانه بمیرد
چقدر پوست ببافد شیارهای تنش را؟

اگر شبی نوه‌هایش دوباره قصه بخواهند
چطور جمع کند آبِ گوشه‌ی دهنش را

و پیرمرد که مُرد و... فرشته‌ها که محال است
به گوش او برسانند گریه‌های زنش را

خطوطِ مفرطِ پیشانی‌اش برابرِ سنّش
زمان که می‌شمرد چوب‌خطِّ کم شدنش را

فرشته باز نیامد... و کار پیرزن این است
که طبق عادت هر شب به تن کند کفنش را


مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۰


از کتاب "ضربان":


این تازه‌زنان چه رنگ و رویی دارند! تصویر ندیده‌ام به این آسانی
مردان به برو بیای‌شان مشغولند، دعوت نشدم به این همه مهمانی

از صورت من چه انتظاری داری؟ جز غصّه که خط به خط بر آن حک شده است
هر صفحه‌ی هر کتاب من جمجمه‌ای‌ست، عاقل‌تر از این باش اگر می‌دانی

شعر من اگر شده شعاری در مشت، این جامعه عاشقانه‌هایم را کُشت
از عشق و مخلّفات آن محرومم، احوال دلم گذشته از ویرانی

من مثل قیامتم که مقدورم نیست در جرگه‌ی منکران حقیقت باشم
آینده! به همسایگی‌ام عادت کن! غمگین نشوی از این مصیبت‌خوانی!

شاید صد و چند سال دیگر دیدی هر خطّه به هر زبان که می‌اندیشند
هر روز برای هم خطی می‌خوانند از مریمِ جعفریِّ آذرمانی


مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۵


از کتاب "مذاکرات":

نصیبی نداریم جز داغ‌داری
هم از شادمانی هم از سوگواری

به جُرمِ همین خوابِ خرگوشی اما
چه کردند با ما سگان شکاری!

تنی مانده تنها به دیروزمان خوش
که از ما سری بود در سرشماری

زمین‌گیرِ بخت‌آزمایی شدیم و
بلیتی نداریم جز بی‌قراری

چه تقصیر دارند دستان تقدیر
اگر خوب بردیم در بدبیاری


4/12/90

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۲۹


از کتاب "صدای ارّه می آید":
 
سخت بیدار بودم که دیدم عدّه‌ای پشت دیوار هستند
برگ‌ها را لگد می‌کنند و... چرک‌ها را ولی می‌پرستند

رنگشان نقره‌ای بوده قبلاً، این کلاغان که حالا سیاهند
گفته بودم مبادا بسوزید باز روی دکل‌ها نشستند

تا مبادا معطّل بمانیم مرگ مجبور شد زنده باشد
چون کسانی که از دارِ دنیا، رفته بودند در را نبستند

از پسِ پنجره، کوه مغرور، سعی می‌کرد چیزی نبینم
ساختارِ طبیعت عوض شد شیشه‌ها سنگ‌ها را شکستند

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۱۹


از کتاب "ضربان":


چگونه شکر کنم این مخاطبان جوان را
از این که مفت خریدند خاطرات گران را

منم که شاعرِ دربارِ سینه‌سوختگانم
به روح من صله دادند غصّه‌های جهان را

زبان‌شناسیِ افسردگی چگونه بداند
که با کدام هجاها ادا کنم هیجان را

غرور، عاطفه‌ام بود و درّه درّه بریدند
که با نزاکتِ قلبم دوباره پر کنم آن را

کنار حرمتِ قلبم که ضربه ضربه شکسته
نشد که دوست بدارم زنانِ بی‌ضربان را

مریم جعفری آذرمانی


  • ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۱


از کتاب "قانون":

با وجود هر چه داشتم حسرتی همیشه با من است
می‌کِشد حسادتم به او؛ مادرم که مطلقاً زن است

ظرف‌ها هنوز مانده‌اند من هنوز بیت دومم
جای چایِ دم نکرده‌ام آب گرم توی کلمن است

همسرم صبورتر شده مثل تکه‌ای فلز در آب
در مرام شعرهای تر، ضربِ جمله‌ها مطنطن است

نفرتِ شدید از پیاز، بی‌سالاد کرده سفره را
طعمِ این خوراکِ حاضری با صدای من مزیّن است

لذتِ زنی به نام شعر تا به ازدواج‌ِمان کشاند
من وَ همسرم در این میان قصدمان شریک بودن است

مریم جعفری آذرمانی


  • ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۱


از کتاب "زخمه":
 
هرکس که رسیده است تا سطحش، سطحی‌ست که از خودش فراتر نیست
باید فقط از غرور بنویسد از آینه‌ای که در برابر نیست

هرچند غزل به خون من آمیخت تیغی به رگم کشید و جوهر ریخت
هر چند که سر به گردنم آویخت در سطح به‌جز قلم، سَری، سَر نیست

خوب از همه می‌رسید و بد از هیچ، خوب است و به بد کشیده مد از هیچ
تا چند صدا در آورد از هیچ، در حلق جنون، صدای دیگر نیست

تاریک نوشته‌ام نمی‌داند روشن بنویسمش نمی‌خواند
خواننده‌ی من به نور حساس است چشمش که شبیه چشم من، تر نیست

تا شعر نخوانده رو به بالایم تا کف بزنند رو به پایین‌ام
تشویق مخاطبان چه تکراری‌ست هرچند سرودنم مکرر نیست

دستم به جنون کلید را چرخاند پایم به لگد، دهانِ در را بست
حالا شبِ شعرِ من خصوصی شد دیوار چهارگوش من، کر نیست

مریم جعفری آذرمانی


  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۰۴:۱۳

درباره شعر و شاعری هوشنگ ابتهاج
مریم جعفری آذرمانی

(منتشر شده ـ به طور خلاصه ـ در روزنامه آرمان روابط عمومی، 8/12/89)

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، اگرچه در قالب‌هایی غیر از غزل، مثل مثنوی و نیمایی و... شاعر بودن خود را نشان داده است اما او را بیشتر به عنوان شاعر غزل‌سرا می‌شناسند. حالا باید دید چرا شعرها و به ویژه غزل‌های او تا این حد بین شاعران و غیر شاعران شناخته شده است. این‌که دوستان او چه کسانی بوده‌اند یا او چه مسیری را در زندگی شاعرانه‌اش طی کرده است در این شهرت بی‌تاثیر نیست اما همین معاشرت‌ها و دوستی‌ها نه تنها خود منشا در شاعر بودن او دارند بلکه به تنهایی نمی‌توانسته‌اند او را به این درجه به جامعه بشناسانند هرچند تلفیق موسیقی و شعر باعث تاثیرگذاری بیشتر شعر می‌شود. در واقع عجیب نیست که بگوییم مثلا در وضعیت امروزی جامعه خودمان در همین چند دهه، محمدرضا شجریان چه تاثیر مهمی در اقبال و حتا درک مخاطبان از شعر سعدی و حافظ و ... داشته است. این تاثیر را نباید دست کم گرفت. اما به هر حال سعدی و حافظ شاعران قدرتمندی بوده‌اند و شعرشان معرف شاعر بودنشان است. با این اوصاف شعر ابتهاج و شخصیت شاعری او مهمترین چیزی‌ست که او را به عنوان یک شاعر به معنی تاریخی و تعریف‌شده‌اش مطرح کرده است. اهالی شعر و نزدیکان نسبی و سببی هر شاعر می‌دانند که شاعران در سطح‌های مختلف اجتماع زندگی می‌کنند و روحیات متفاوتی هم دارند و شاید بتوان فقط حساسیت بیشتر را صفت مشترک آن‌ها دانست اما عموم جامعه شاعر را انسانی متفاوت‌تر می‌دانند و گاهی تصور می‌کنند که شاعر حتما میان باغی نشسته یا در طبیعت به آوای پرندگان گوش می‌دهد و بعد شعری تر می‌سراید و اگر بخواهد شعر اجتماعی بگوید کمی غمگین‌تر است و اگر از دردی می‌گوید شاید درد خودش نباشد و درد اجتماع باشد. در برخورد با یک شاعر رفتارهای مختلف و گاه متناقضی از عموم جامعه دیده می‌شود، در میان هموطنان و هم‌زبانانمان کمتر دیده شده است که کسی به شاعر بودن خود در دوره نوجوانی افتخار نکند حتا اگر شعری نگفته باشد دفتری دارد که در آن احساسات دوران‌های تغییر زندگی خود را نوشته است حتا در بعضی افراد این مساله تا سنین بالاتر نیز ادامه می‌یابد. در واقع شعر، با آنکه به خودی خود شغل حساب نمی‌شود اما گویا شاعری شغل شریفی‌ست که البته حقوقی ندارد و اگر نفعی مادی برای شاعر در طول شاعری‌اش به او می‌رسد به خاطر فقط شعرش نیست بلکه انتشار کتاب یا دریافت جایزه یا مسئولیت‌های ادبی برای او می‌تواند نان آور باشد چون شاعران به صرف گفتن شعرشان دستمزدی ندارند و بهتر است خوش‌بین باشیم و بگوییم که شعر، قابلیت ارزش‌گذاری مادی را ندارد. با تمام این اوصاف شاعر در نظر مردم فردی خاص است که خداوند استعداد متفاوتی به او داده است و ادب این است که به او احترام بگذاریم.
با این اوصاف می‌توان شهرت شعری هوشنگ ابتهاج را در قابلیت‌های او جستجو کرد، یکی از این قابلیت‌ها شاید این باشد که او بدون تصنع و ظاهر‌سازی هم در تصویرهایش و هم در دیدارهای چهره به چهره‌اش، به دلیل صلابت و جدیت و در عین حال ظرافتی که در خطوط چهره و رفتارش نمایان است برای مخاطب، دقیقا نماد یک شاعر است یعنی اگر کسی با چهره‌ی او هم آشنا نباشد با دیدن او در یک نظر اولین صفتی که به نظرش می‌رسد شاعر بودن اوست و این رابطه دو سویه است یعنی به همان نسبت که چهره‌ی او چهره‌ی یک شاعر است، شاعری‌اش از سیرتش در طرح صورتش و حتا گفتن و خندیدن و تمام رفتارهایش تاثیر داشته است. این مساله ممکن است ظاهر بینانه به نظر برسد اما واقعیت این است که بسیاری از شاعران دارای این قابلیت نیستند در حالی‌که سیرت و صورت به نوعی آیینه‌ی یکدیگرند حتا در میان غیر شاعران کافی‌ست با کسی احساس صمیمیت داشته باشیم حتما او را زیباتر خواهیم دید چون چیزی در درونش بوده که این زیبایی را به ما تلقین کرده و دیگر صورتش را نیز زیباتر می‌بینیم. وجود این ویژگی در هوشنگ ابتهاج، شاید ناشی از این باشد که او خود را درگیر مسائل حاشیه‌ای و بعضی فعالیت‌های پر سر و صدا و در عین حال بی‌نتیجه‌ی ادبی نکرده و همواره به شعر با همان سلیقه‌ی عموم مردم اهمیت داده است و اگر در مجامع ادبی حضور آنچنانی نداشته به همان نسبت به شعر خود بیشتر اندیشیده است.
نکته دیگر اینکه او می‌داند که وزن و موسیقی از سلیقه‌ی ذهنی ایرانیان فارسی‌زبان، غیر قابل تفکیک است. از این رو علاوه بر توجهی که به غزل گفتنش داشته به موسیقی کلمات در ترکیب جملاتش نیز دقت کرده است. او به وزن‌های غیر متعارف توجهی نشان نداده و این نشان از شناخت اوست. شعر او را همه می‌توانند بخوانند اگرچه کسانی هم باشند که بیشتر بتوانند معنی و دقت‌های شعر او را دریافت کنند اما او از شمار شاعرانی است که مردم با هر سطح درک ادبی از شعر او لذت می‌برند.
با وجود این‌که ابتهاج یکی از پایه‌های غزل معاصر به شمار می‌آید اما در طول این سال‌ها چندان میل به نوآوری نشان نداده است اما سنتی که او در پیش گرفته است در وضعیت چند دهه‌ی اخیر خودش یک نوآوری‌ست. ابتهاج گویا آنقدر به راهی که در پیش گرفته اطمینان داشته که دیگر به سیر سریع تغییر در سلایق شعری فضای حرفه‌ای توجهی نداشته و شاید به همین دلیل می‌توان گفت او قدر استعدادش را می‌دانسته، چون علاوه بر مردم‌پسند بودن شعرش، او یک شاعر حرفه‌ای نیز هست. در چنددهه‌ی اخیر انواع و اقسام روش‌ها و فرم‌ها و مانیفست‌ها و تئوری‌های مختلف در شعر فارسی مطرح شد و برخی از آن‌ها شکست خورده و برخی راه به جایی برده‌اند اما ابتهاج گویی کاری به این کارها نداشته و شعر خودش را گفته و درگیر طیف‌های مختلف و نظریات جدید نشده است.
یکی دیگر از دلایل همه‌گیر بودن غزل‌های او این است که زبان شعری‌اش به صورتی‌ست که گاهی اوقات نمی‌توان تشخیص داد که این شاعر در چه قرنی می‌زیسته اما در عین حال به دلیل سادگی زبانش درک شعرش برای جامعه امروز آسان است، چون از کلمات ناآشنا به ندرت استفاده کرده.
بسیاری از غزل‌هایش با مطلع‌های قدرتمندی آغاز می‌شود که در ذهن مخاطب باقی می‌ماند:
گفتم که مژده‌بخش دل خرّم است این/ مست از درم درآمد و دیدم غم است این
همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم/ تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم
ای برادر عزیز چون تو بسی‌ست/ در جهان هر کسی عزیز کسی‌ست
مطلع در غزل یکی از مهمترین ویژگی‌های لازم برای به یاد سپاری آن است و به عبارت بهتر اگر غزلی چند بیت شاهکار هم داشته باشد ممکن است به خاطر یک مطلع معمولی، اصلا خوانده نشود.
یکی دیگر از مشخصات شعری هوشنگ ابتهاج که حاصل از همان سنتی‌ست که به آن اشاره شد، این است که غزل را بیشتر به همان معنی تغزل شناخته و همچنین بیشتر به مسائل ازلی و ابدی انسان پرداخته است:
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی/ این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
هوای آمدنت دیشبم به سر می‌زد/ نیامدی که ببینی دلم چه پر می‌زد
ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق/ جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری/ نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری
این نکته را هم باید یادآور شد که در شعرهای او بیت‌های متعددی یافت می‌شود که حاصل تاثیرپذیری او از شاعران پیش از خود است، که معمولا در این تاثیرها بیت‌های متفاوتی ارائه داده است:
مثلا حافظ می‌گوید:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید/ وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
و ابتهاج می‌گوید:
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید/ چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید
و موارد دیگری که به ویژگی‌های تصویری و زبانی و موسیقایی شاعرانی مثل سعدی و مولوی و حافظ و ... نظر داشته و شاید این ویژگی را هوشنگ ابتهاج از حافظ به ارث برده باشد.

  • ۲۳ دی ۹۴ ، ۱۸:۰۴

گفت‌‌و‌گو با مریم جعفری‌آذرمانی
گفتگو کننده: سیدمهدی موسوی‌تبار

(منتشر شده در روزنامه تهران امروز، 11 اردیبهشت 1389)

مریم جعفری‌آذرمانی ‌از شاعران جوان زن معاصر است، شاعری که تابه‌حال چهار کتاب «سمفونی روایت قفل شده»، «پیانو»، «هفت» و «زخمه» از او منتشر شده است. زبان شعر «آذرمانی»‌گاهی اوقات مردانه است و از فضای رمانتیک شعرهای زنانه فاصله می‌گیرد. ذات اعتراضی در اشعار او به‌خوبی دیده می‌شود و کنایه‌های شاعرانه و ظریف به عمیق بودن غزل‌های او کمک زیادی کرده است. پنجمین مجموعه غزل‌های او در آینده‌ای نزدیک به بازار خواهد آمد.


شعر گفتن را از چه زمانی شروع کردید، اولین شعری که گفتید یادتان است؟

خیلی سنم پایین بود و مدرسه می‌رفتم، البته اولین شعری که گفتم یادم نیست اما چیزی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم یکی از آن رفتارهای شاعرانه است که مربوط به دوره راهنمایی و زنگ انشا می‌شود. یک موضوعی بود کلی، فکر کنم مربوط به زندگی می‌شد و من انشای خودم را به نظم نوشتم و فکر می‌کنم که غزل بود و معلم به من گفت می‌خواسته به من 20 بدهد اما فقط به خاطر اینکه نثر ننوشته بودم و انشایم غزل بود به من 18 داده است. این خاطره را تعریف کردم که بگویم یکجور ذاتی و درونی شعر با من بوده است.

می‌خواهم بدانم که خودتان چه وقت به این درک شاعرانه رسیدید و پشتوانه یا مشوقی هم داشته‌اید یا به تنهایی این مسیر را طی کرده‌اید؟

با توجه به اینکه شعر فقط نوشتن نیست و به ذهنیت شاعرانه برمی‌گردد، قدیمی‌ترین این رفتارهای شاعرانه برمی‌گردد به دوران کودکی‌ام. زمانی که من آمادگی می‌رفتم. اولین روز، یکی از بچه‌های کلاس کاری کرد که نباید می‌کرد و معلم او را از کلاس بیرون کرد و بچه‌ها هم به او می‌خندیدند و من آن زمان خودم را جای او گذاشتم و فکر می‌کردم که چرا به او می‌خندند. جرقه شعری فکر می‌کنم که همین‌ها باشد و اینکه یک اتفاق را یکجور دیگری ببینیم.

تحصیلات شما چقدر به این حس شاعریتان کمک کرده است. با توجه به اینکه یک‌بار تغییر رشته داده‌اید.

من معتقدم که شاعر باید ذهن استدلالی داشته باشد. حسابداری می‌خواندم و آن را رها کردم و زبان فرانسه را ادامه دادم. با توجه به اینکه زبان فرانسوی زبان استدلالی است و من هم دوست داشتم که زبان بخوانم و اعتقاد به ذهن استدلالی در شعر هم دارم گرچه شعر منطق و فلسفه نیست.

تکلیف احساس در شعر چه می‌شود آیا به این ذهن استدلالی کمک می‌کند یا لطمه می‌زند؟

خب، فکر می‌کنم که این تناقض شاعر را به‌وجود می‌آورد. یعنی کمک به شاعر می‌کند اما من این را فقط در حد یک فرمول کلی قبول دارم و باقی‌اش درک و شعور شاعر است از خودش و اجتماعش. مثلا به نظر من »حسین منزوی» نماینده کامل شعر معاصر است و حاضرم که برای این ادعا مدارک و استدلال بیاورم نه به‌خاطر اینکه او غزل گفته است.

طبق گفته شما »حسین منزوی»‌که یکی از قله‌های غزل معاصر است این تلفیق، احساس و ذهن استدلالی را داشته است؟

بله، حتما، مثلا در بیت «نهاده‌ایم قدم از عدم به سوی عدم/ حیات نام مده فصل انتقالی را» این یک استدلال است که هم زندگی را دارد و هم از عدم صحبت می‌کند. از یک عدم به مقصد عدم که نشانگر ذهن استدلالی است که تناقض هم دارد. حس و شعور هم دارد.

و این تناقض چقدر به شعر شما کمک کرده است؟

همین که در شرایط امروز کسی شعر می‌گوید با خودش و جامعه‌اش مشکل پیدا می‌کند. یعنی درون جامعه باشد، زندگی کند و شعر هم بگوید. مثلا هم باید علاقه‌مند باشد، دوست بدارد، پول در بیاورد، کار کند و شاعرانگی‌های خودش را هم حفظ کند و نمونه‌های مختلفی از این شاعران را داشته‌ایم.


چه زمانی تصمیم گرفتید که کتاب شعرتان را منتشر کنید؟

از زمانی که هر چه تلاش کردیم، انگار نه انگار که شعر می‌گوییم. این واکنش از هر طرفی بود. از سوی گردانندگان مجلات، جلسه‌های ادبی و... خیلی تشویق می‌شدم البته فقط به صورت شفاهی. شعرهایم مخاطب هم داشت، هر چند که یک عده دوست نداشتند این اتفاق بیفتد، از سوی مجلات تخصصی شعر هم هیچ‌گونه واکنش کتبی دیده نمی‌شد. گرچه مخاطبان من در شعرهایم مردم هستند. مردمی که گاهی با شعرهایی از من ارتباط برقرار می‌کنند که متعجبم می‌کند. من برای مردم شعر می‌گویم زیرا شاعر که نیازی به اینها ندارد و مخاطب شعرهایم می‌تواند هفت نفر یا 70 میلیون نفر باشد. نهایتا دوست دارم مردم مرا قبول کنند. این مردم هستند که به شعر نیاز دارند.

زبان شعرتان بعد از چهار کتاب به یک استقلال نسبی رسیده است، چه عواملی در استقلال زبانتان نقش داشته است؟

ما در حرف زدنمان هم به لحن‌ها و شیوه‌های شخصی مختلف صحبت می‌کنیم، با توجه به لحن‌های مختلف در گفت‌وگوی بین آدم‌ها و با فرض اینکه ممکن است این آدم‌ها شاعر هم بشوند، این امر ایجاد می‌شود یعنی کسی که به یک لحن خاص حرف می‌زند، اگر شعر بگوید،‌شعرش بدون آنکه بخواهد مانیفست بدهد، همان لحن را پیدا می‌کند و اگر شاعر خوبی شود، لحنش و زبانش هم قوی می‌شود و این لحن زبان شعر من است با تمام آموزه‌هایی که در این سال‌ها داشته‌ام.

اگر قبول کنیم که لحن شما، زبان شعرتان است پس لحن خشنی دارید که در شعر زنان دیگر دیده نمی‌شود، زنانگی در شعرتان خیلی کم دیده می‌شود. چرا؟

یک دلیل این است که من هم در معرض اتفاق‌هایی که برای زنان می‌افتد، هستم. اما نوع عکس‌العمل و نوع واکنش مهم است، هیچ‌وقت جنسیتی به مسائل نگاه نکردم، بیشتر نگاهم انسانی است. این انسان می‌تواند زن باشد یا مرد و مشکلات جامعه برای من دغدغه است.

در مورد اسامی کتاب‌هایتان حساسیت دارید؟ معمولا یک سیلابی هستند.

نه. فقط سعی می‌کنم که به موسیقی ارتباط داشته باشد. اصراری ندارم که یک سیلابی باشد، در «زخمه»، «هفت»، «پیانو»، «سمفونی روایت قفل‌شده» این اتفاق افتاده است و در کتاب جدیدم «شصت‌وهشت ثانیه به اجرای یک اپرا مانده است» هم این اتفاق می‌افتد. احساس کردم که «زخمه» بار منفی داشت و بعد از آن خواستم که امیدوارتر باشم و طراوت در من دیده شود. با توجه به اینکه 68 تا از شعرهایم را آنجا گذاشته‌ام، این اسم را انتخاب کردم.

در زمان چاپ کتاب‌هایتان مشکل هم داشتید؟

خیلی مشکل داشتم، در حدی که واقعا خسته شده بودم. از طرف ناشر و بخشی از جامعه ادبی خیلی مشکلات پیش آمد، بعضی‌ها خیلی راحت می‌توانستند ناشر به من معرفی کنند اما متاسفانه با ناشرانی برخورد کردم که شرایط خوبی برای نشر کتاب‌هایم فراهم نکردند در واقع شاید بخشی از جامعه ادبی چه شاعر چه ناشر با من به عنوان یک نماد مخالفت می‌کردند نه یک زن یا یک شاعر. خیلی اذیت شدم. این اتفاقی است که برای شاعران جوان دیگر هم ممکن است افتاده باشد.

آینده خودتان و شعرتان را چگونه می‌بینید؟

دوست دارم که تاثیرگذار باشم. در راهی که طی می‌کنیم، گاهی اوقات به درختان کنار جاده نگاه می‌کنیم و حواسمان پرت از مسیر می‌شود. شعرم اگر تاثیر‌گذار باشد به آن چیزی که دوست دارم رسیده‌ام. اگر چه مستقل کار کردن مخصوصا برای زن خیلی سخت است، اما سعی می‌کنم که در مسیرم مستقل حرکت کنم.

  • ۲۰ دی ۹۴ ، ۰۳:۲۶



درباره‌ی کتاب «پیانو» سروده‌ی مریم جعفری آذرمانی
محمدعلی بهمنی


(منتشر شده در نشریه الفبا و فصل‌نامه شعر، شماره 67، پاییز 1388)

آینه از درد من آهی کشید
دیگر تصویر خودش را ندید

آفرینش شعر همه‌ی آن ناگهانی نیست که گاه برای شاعر اتفاق می‌افتد. یافتن، خواندن، شنیدن و زیستن شعر خوب هم، ناگهانی از همان ناگهان‌هاست.
نامش را شنیده بودم و حالا در جمعی که به جاذبه‌ی یادی دیگر از زنده‌نام «حسین منزوی»، بر پا بود؛ سخنانی در «چرایی» حسین منزوی بودن، بیان می‌کرد. شناخت درونی او از جایگاه والای شعر منزوی را با خود داشت. و من بر آن بودم که در پایان جلسه، تشکر خاصی از او داشته باشم. اما خودش در فرصتی نزد من آمد و دفتر شعرش (پیانو) را که برایم امضا کرده بود به من داد و به سرعت از سالن بیرون رفت.
چند روزی گذشت تا فرصت زیستن با آن مجموعه، برایم فراهم شد ناگهانی که با خواندن اولین شعرش به خود گفتم: کاش همان لحظه‌ی دریافت این مجموعه را می‌خواندم.
من دفتر شعر (پیانو) که مجموعه‌ی ناگهان‌های «مریم جعفری» است را زیسته‌ام. زیستنی در ناگهان‌هایی که ناگزیر زیستنم با نگاهی تازه و کاشف می‌کرد:
هرچند زن اسم عام است زن بودن من خصوصی‌ست
امکان ندارد بفهمی این طرزِ بودن خصوصی‌ست

بیداری از دنده‌ی چپ آغاز عصیان‌گری بود
حالا کمی دورتر باش ابعاد این تن خصوصی‌ست

به یقین در هنر، آن هم هنر کلامی، چگونه بیان کردن چیزی کم از چه بیان کردن ندارد. شاعر از آفرینش کلمه تا… امروز، یا از زندگی حرف زده است یا از مرگ. یا از زمین سروده است یا از آسمان. یا از هست گفته است یا از نیست. و شعر آیندگان نیز همه در چرخش همین مدار خواهد بود و دیگر هیچ. ولی آن‌چه که این مکرر را برای ما شنیدنی‌تر از پیش می‌کند، طرز بیان بی‌تکرار شاعر است. مثال دیگری می‌تواند ساده‌گویی مرا ساده‌تر کند. اگرچه باید از منزوی بزرگ و یکایک دوستداران شعرش طلب پوزش کنم که بیت والایی از او را همنشین ابیاتی می‌کنم که متاسفانه در این روزگار هنوز در دفتر خاطره و یادگار دانش‌آموزان یافت می‌شود. دو شاعر که نامشان را به رسم قدما «لاادری» می‌نویسم تا افشایشان نکنم. دو بیت با مضمون مشترک «بوسه» را از نگاهی نه چندان متفاوت به نظم کشیده‌اند.

1- دزدی بوسه عجب دزدی پُر منفعتی‌ست
    که اگر بازستانند دو چندان گردد
(لاادری)
2- سیگار لبت بوسه زد و من لب سیگار
    دیدی به چه حیله ز لبت بوسه گرفتم
(لاادری)
«حسین منزوی» هم در اولین دفتر شعر خود «حنجره‌ی زخمی تغزل» - 1350 نشر بامداد. نگاهی آفریننده به بوسه دارد که می‌خوانیم:
مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم
که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی‌ست

تفاوت بیانی دو شاعر مضمون‌ساز و یک شاعر کاشف و خلاق، آن‌گونه که در سه بیت اشاره شده، روشن و گویاست که نیازی به توضیح بیشتر نمی‌بینم.
همان‌گونه که به پاسخ سخنان کوتاه و آگاهانه‌ی مریم جعفری در یادروز «منزوی» لازم نمی‌بینم ابیاتی دیگر و بیشتر از مجموعه‌ی (پیانو) را در این نوشته بیاورم که می‌دانم شعرشناسان را مصراعی کافی‌ست تا بی‌درنگ پی‌یاب شاعر و مجموعه‌اش باشند.

دیوارها بی‌سوادند وقتی که یکسر سپیدند
با خون کمی رنگشان کن دیوارها ناامیدند

دیوار قبلا نبوده‌ست اینجا پر از باغ بوده‌ست
پس خوش به حال درختان دیوارها را ندیدند

مجموعه‌ی پیانو، عبور آگاهانه‌ای‌ست از غزل فاخر پیشینه‌دار ما به غزل بعد از نیما و مکثی‌ست در غزل نئوکلاسیک و تنفسی در هوای غزل اینک که انتشارش تبریکی به سراینده‌اش خانم مریم جعفری‌ست و مژده‌ای‌ست به پی‌یابان غزل پویا.


  • ۱۹ دی ۹۴ ، ۰۴:۲۶



از کتاب "هفت" :


گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ست
در زوایای خودش جا نشده‌ست
قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست
بستر رود مهیا نشده‌ست

پس کجا می‌رود این قایق پیر

صبح تا شب همه باید بدوند
خسته در یک صف ممتد بدوند
ها مبادا که مردّد بدوند
قدر یک لحظه اگر بد بدوند

حلقِ شلاّق بگوید که بمیر

خون به خون بر تن او لک شده است
خط به خط خون به زمین حک شده است
مزرعه خاک مشبّک شده است
بَبْر، مشغول مترسک شده است

توی زندان خودش مانده اسیر

خانه وابسته‌ی در بود و شکست
حُرمت خانه پدر بود و شکست
مادر آیینه‌ی تر بود و شکست
خواهرم شانه به سر بود و شکست

نای فریاد نداری بپَذیر

نسبش می‌رسد از خون به جنون
او که خون می‌خورد از کاسه‌ی خون
غولِ کج با حرکاتی موزون
دُمش این بار بیفتد بیرون

پیِ دزدیدن یک تکّه پنیر

وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه‌ی کودک باشد
نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد!

کارگردان! به کسی خرده نگیر

روی در، نقشه‌ی دریا، آبی
زیرِ پرپرزدنِ مهتابی
- در چه فکری حسنک؟ بی تابی!
زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟

- شب نخوابیده‌ام آقای دبیر!

مریم جعفری آذرمانی

  • ۱۸ دی ۹۴ ، ۱۲:۴۱